جنگ همه علیه همه / پل پیلار: پیروزی ایدئولوژیک توهم است، به حاکمیت کشورها احترام بگذارید / چرا آمریکا و اسرائیل نمیتوانند هژمون جدید خاورمیانه باشند؟
جنگ همه علیه همه / پل پیلار: پیروزی ایدئولوژیک توهم است، به حاکمیت کشورها احترام بگذارید / چرا آمریکا و اسرائیل نمیتوانند هژمون جدید خاورمیانه باشند؟
تحلیلگر پیشین اطلاعاتی سازمان سیا در مقالهای برای نشریه «ریسپانسیبل استیتکرفت» نوشت: گسترش دامنه آتش درگیریها میان آمریکا و ایران به سراسر منطقه (از تقابلهای پهپادی در دریای سرخ و حملات متقابل در خلیج فارس گرفته تا هدف قرار گرفتن حاکمیت عراق و کشیده شدن پای درگیریها به دریای خزر) خاورمیانه را به توصیف توماس هابز از وضعیت «جنگ همه علیه همه» شبیه کرده است. تحلیل تاریخی صلح وستفالی در سال ۱۶۴۸ نشان میدهد که نه مداخله قدرتهای فرامنطقهای و نه توهم سلطهگری، هیچکدام راه نجات منطقه نیستند؛ بلکه خاورمیانه تنها با احیای اصل بنیادین «حاکمیت ملی و عدم مداخله» روی آرامش را خواهد دید.
پل آر. پیلار، تحلیلگر اطلاعاتی پیشین سازمان سیا و پژوهشگر ارشد اندیشکده کوئینسی و مرکز مطالعات امنیتی دانشگاه جورجتاون، در مقالهای برای نشریه «ریسپانسیبل استیتکرفت» نوشت: پیشبینی کسانی که هشدار میدادند جنگ آمریکا علیه ایران ریسک شعلهور کردن یک آتشسوزی فراگیر در سطح منطقه را به همراه دارد، اکنون کاملاً دوراندیشانه به نظر میرسد.
متاستاز بحران در اقیانوس تا خلیج فارس
مداخله قدرتهای بزرگ هیچ کمکی نکرد و تنها با طولانیتر کردن جنگ و رنجها، اوضاع را وخیمتر ساختجدیدترین پیامد و متاستاز این منازعه شامل حملات هوایی ایالات متحده و عربستان سعودی در عراق علیه شبهنظامیان عراقی متحد ایران بوده است. حکومت حوثیها در یمن نیز بهعنوان پیامد مستقیم جنگ آمریکا و ایران، حملات به کشتیرانی در دریای سرخ را از سر گرفته است. این امر منجر به درگیریهای جدیدی میان حوثیها و عربستان سعودی شده است؛ عربستانی که خود را برای یک حمله احتمالی جدید در یمن آماده میکند و میکوشد دهها کشور دیگر را به نفع خود وارد این معرکه کند.
استراتژی ایران برای پاسخ به تجاوزات آمریکا و اسرائیل از طریق «تنشافزایی افقی» (گسترش عرضی منازعه)، پای کشورهای بیشتری را به وسط کشیده است. حملات ایران به مبادی حملات در عربستان سعودی و امارات متحده عربی به حملات متقابل سعودیها و اماراتیها به داخل خاک ایران منجر شده است. حملات تلافیجویانه دیگر ایران در کویت، بحرین، قطر و اردن رخ داده است—جایی که اخیراً شاهد جدیدترین تلفات نیروهای آمریکایی بوده است.
دامنه خشونتها هفته گذشته به بندر دمیاط مصر در مدیترانه نیز رسید؛ جایی که یک پهپاد با منشأ نامشخص باعث آتشسوزی در دو شناور شد. برخی گمانهزنی میکنند که متحدان ایران مسئول این حمله بودهاند، اما ایران که روابط خوبی با مصر دارد، هرگونه ارتباط با این حادثه را رد کرده و احتمال داده که این اقدام، یک عملیات «پرچم دروغین» از سوی اسرائیل بوده باشد.
پیوند خوردن جبهه خاورمیانه و اوکراین
یک درس برای سیاست فعلی آمریکا در خاورمیانه این است که سلطهگری (هژمونی)—چه توسط ایالات متحده و چه هر کس دیگری، و حتی با فرض امکانپذیر بودن آن—راه نجاتی از بینظمی فعلی ارائه نمیدهدخشونتهای مرتبط با جنگ ایران چنان در حال گسترش است که همپوشانی با جنگ روسیه علیه اوکراین را آغاز کرده است؛ نماد آن حمله اوکراین به یک کشتی ایرانی عازم روسیه در دریای خزر بود. ادغام و پیوند خوردن جنگهای ایران و اوکراین دستکم برای یک دولت در خاورمیانه جذابیت دارد: اسرائیل.
علاوه بر گسترش واقعی خشونتها، تهدید بروز درگیریهای بیشتر نیز وجود دارد. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در مقاطع مختلف نه تنها تهدید به تشدید حملات علیه زیرساختهای غیرنظامی در ایران کرده، بلکه حتی سلطنت عمان را (که یکی از میانجیها برای کاهش تنشها بوده) تهدید به حمله کرده است.
خشونتهای مرتبط با جنگ فعلی با ایران، بر روی گسلهای درگیری که پیش از جنگ وجود داشتند بنا شده است. ایالات متحده پیش از این نیز از خاک عراق (جایی که البته در گذشته یک جنگ تجاوزکارانه بزرگ در آن به راه انداخته بود) برای نبرد با ایران استفاده میکرد؛ نمونه بارز آن حمله موشکی سال ۲۰۲۰ در فرودگاه بغداد برای ترور قاسم سلیمانی، فرمانده نظامی و شخصیت سیاسی ایران بود. ایران نیز با حمله موشکی به پایگاه محل استقرار نیروهای آمریکایی در عراق تلافی کرد.
کانونهای متکثر درگیری در منطقه
درگیریهای امروز یمن و عربستان نیز سالها پیش با جنگ هوایی ویرانگر عربستان علیه یمن و مداخلات گسترده سعودیها و اماراتیها برای روی کار آوردن گزینهای جایگزین حوثیها کلید خورده بود. اختلافات بعدی میان این دو متحد عرب حوزه خلیج فارس (که طی آن امارات از یک جنبش تجزیهطلب در جنوب یمن حمایت کرد) شکلی خونین و خشن در خاک یمن به خود گرفت.
اختلال حوثیها در کشتیرانی دریای سرخ، تکرار همان تاکتیکی است که پیشتر در پاسخ به عملیاتهای غیرانسانی اسرائیل در نوار غزه به کار گرفته بودند. نمونههای دیگر از خشونت گسترده و منطقهای اسرائیل شامل حملات گذشته و حال به لبنان و اشغال خاک این کشور، جنگ هوایی طولانیمدت علیه سوریه، گسترش اشغالگری در خاک سوریه، حملات هوایی به اراضی عراق و قطر، و عملیاتهای ترور مخفیانه در ایران، اردن و نقاط دیگر است.
تعبیر هابز و فروپاشی اصل حاکمیت ملی
خاورمیانه اکنون (با وام گرفتن تعبیری از توماس هابز، فیلسوف سیاسی قرن هفدهم) شبیه به عرصه «جنگ همه علیه همه» شده است. منطقه از این حیث بیهمتا نیست؛ چرا که برخی مناطق مرکزی و شرقی آفریقا نیز خشونتهای فراگیر و واگیردار مشابهی را تجربه کردهاند. اما خاورمیانه در حال حاضر بهویژه از جنبههای مرتبط با سیاست خارجی آمریکا برجسته است. زندگی در برخی از آسیبدیدهترین بخشهای منطقه (از جمله در غزه و نه صرفا محدود به آنجا) طبق تعبیر دیگری از هابز: «زشت، حیوان صفتانه و کوتاه» شده است.
علی الزیدی، نخستوزیر عراق، که خود را دوست ایالات متحده نشان میدهد و همین ماه گذشته با پرزیدنت ترامپ در کاخ سفید دیدار کرد، اعلام کرد که حملات اخیر آمریکا و عربستان به اهداف شبهنظامی در عراق «نقض آشکار حاکمیت ملی» بوده است. فروپاشی مفهوم «حاکمیت ملی» مشخصه اصلی تصویر کلان منطقه در جریان حمله به اراضی سایر کشورها یا اشغال آنهاست.
احترام به حاکمیت ملی دولتها، اصل بنیادین نظم در سیستم بینالمللی کنونی است. منشور ملل متحد صریحاً «اصل برابری حاکمیت همه اعضای خود» را گنجانده و اعضا را موظف میسازد که «در روابط بینالمللی خود از تهدید یا استفاده از زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی هر دولتی خودداری کنند.»
تنها استثنای شناختهشده و موجه برای عدم مداخله در امور سایر کشورها، اصل «مسئولیت حمایت» (R2P) است که شامل مداخله برای پیشگیری از ژنوساید (نسلکشی) یا سایر نقضهای شدید حقوق بشر میشود. اما خشونتهای برونمرزی امروزی در خاورمیانه نه تنها از حقوق بشر محافظت نمیکند، بلکه در بسیاری از موارد، خود مصداق بارز جرم علیه حقوق بشر است.
شباهتهای تاریخی با جنگهای ۳۰ ساله اروپا
مفهوم حاکمیت دولت-ملتها معمولاً به «پیمان صلح وستفالی» در سال ۱۶۴۸ بازمیگردد. بنابراین، این مفهوم در اصل یک مفهوم اروپایی بود، اما امروزه غیراروپاییها حداقل به همان اندازه بر آن تأکید دارند. بهویژه چین بر اهمیت عدم مداخله در امور سایر کشورها تأکید میکند؛ موضوعی که در اکثر کشورهای جنوب جهانی بازتاب و بازخورد پررنگی دارد.
صلح وستفالی به «جنگهای سیساله» در اروپای مرکزی پایان داد؛ جنگی که از نظر پیچیدگی، تداوم و تعداد متخاصمان، از جهات بسیاری شبیه خاورمیانه امروزی بود. هر دو وضعیت دارای بعد مذهبی بودند که در اروپای قرن هفدهم رقابتی میان کاتولیکها و پروتستانها بود و در خاورمیانه امروزی، خصومت میان شیعه و سنی و در مورد اسرائیل، ناسیونالیسم یهودی وجود دارد. هر دو وضعیت شامل رقابت میان بازیگران کوچکتر در منطقهای بود که جنگ در آن جریان داشت و همچنین با مداخله قدرتهای بزرگتر همراه بود که در جنگهای سیساله عمدتاً شامل فرانسه و سوئد میشد.
درسهای وستفالی؛ توهم سلطهگری و لزوم خویشتنداری
این واقعیت که جنگهای سیساله با یک پیمان صلح جامع پایان یافت که اصل پایداری از نظم بینالمللی را در خود جای داد، ممکن است هنگام تفکر درباره بینظمی فعلی در خاورمیانه باعث خوشبینی شود. اما به همان اندازه دلایلی برای بدبینی و درسهای عبرتآموز وجود دارد.
جنگهای سیساله تلفات و خسارات سهمگینی به جا گذاشت. این جنگ نه با آشتی و سرود دستجمعی، بلکه با «فرسودگی و رمقباختگی کامل» طرفین به پایان رسید. این تجربهای نیست که بتوان برای هیچ منطقهای آرزو کرد، هرچند که امیدوار باشیم فرسودگی سرانجام به صلح منتهی شود.
مداخله قدرتهای بزرگ هیچ کمکی نکرد و تنها با طولانیتر کردن جنگ و رنجها، اوضاع را وخیمتر ساخت. این امر در مورد مداخله فرانسه در اواسط جنگهای سیساله صادق بود. این موضوع در مورد برخی از مداخلات نظامی آمریکا در خاورمیانه، از جمله مداخله فعلی نیز صدق میکند.
اندیشه هابز عمدتاً تحت تأثیر جنگ داخلی در زادگاهش انگلستان بود، اما احتمالاً از آشوب و کشتار در قاره اروپا نیز تأثیر پذیرفته بود. شاهکار او، «لویتان»، سه سال پس از صلح وستفالی منتشر شد. راهکار او برای ایجاد نظم در داخل یک کشور، یک حکمران مطلقالعنان (سلطهگر) بود که با رضایت ضمنی یک پیمان اجتماعی حکومت میکرد. راهکار معادل آن در میان گروهی از ملتها، وجود یک قدرت مسلط (هژمون) خواهد بود که آنقدر قوی باشد که نظم بینالمللی را تحمیل کند.
با این حال، جنگهای سیساله و صلح وستفالی نشان دادند که این یک راهکار عملی نیست. هژمون مدعی و بدیهی در آن وضعیت، پادشاه هابسبورگ در وین بود که به عنوان امپراتور امپراتوری مقدس روم، قرار بود نوعی اقتدار برای برقراری نظم بر بخشهایی از اروپا که جنگ در آن درمیگرفت داشته باشد. اما میزان این اقتدار، علاوه بر اختلافات مذهبی، خود محل مناقشه میان دوکنشینها و شاهزادهنشینهایی بود که میجنگیدند. پیمان صلح، قدرت حاکمیت پادشاه را بر سرزمینهایی که مستقیماً بر آنها حکومت میکرد تأیید کرد، اما نقش او را به عنوان امپراتور تضعیف ساخت.
یک درس برای سیاست فعلی آمریکا در خاورمیانه این است که سلطهگری (هژمونی)—چه توسط ایالات متحده و چه هر کس دیگری، و حتی با فرض امکانپذیر بودن آن—راه نجاتی از بینظمی فعلی ارائه نمیدهد.
درس دیگر، که با اصل حاکمیت دولت-ملتها همخوانی دارد، این است که پیروزی یک جبهه ایدئولوژیک یا مذهبی بر جبهه دیگر نیز راه خروج از بینظمی نیست. اندکی صلح و آرامش در خاورمیانه تنها زمانی حاصل خواهد شد که نوعی احترام متقابل و خویشتنداری که در منشور ملل متحد درج شده، بهطور گسترده رعایت شود؛ صرفنظر از اختلافات مداوم و اجتنابناپذیری که در سیاست، ایدئولوژی و باورهای مذهبی میان کشورهای منطقه وجود دارد.
۴۲/۴۲