وقتی «ما» تکهتکه میشویم
وقتی «ما» تکهتکه میشویم
در روزهای گذشته، انتشار ویدئویی تکاندهنده درباره حمیدرضا رجبزاده، مداحی که خبر ربایش و قتل او منتشر شده است، فضای عمومی کشور را تحت تأثیر قرار داد.
گزارشهای منتشرشده درباره این حادثه، از انتشار تصاویری بسیار خشن و تکاندهنده حکایت دارند؛ تصاویری که صرفنظر از گرایش سیاسی، مذهبی یا اجتماعی قربانی، مواجهه با آنها میتواند برای بسیاری از مردم تجربهای شوکآور باشد.ا ما شاید لازم باشد از سطح یک حادثه مشخص فراتر برویم و درباره پرسش بزرگتری فکر کنیم (چه اتفاقی برای یک جامعه میافتد که خشونت علیه انسانها، بهتدریج از یک امر غیرقابلقبول به ابزاری برای انتقام، مبارزه، تسویهحساب یا حتی اثبات وفاداری تبدیل میشود؟) این پرسش امروز برای جامعه ایران اهمیت دوچندانی دارد؛ جامعهای که همزمان با فشارهای ناشی از جنگ و ناامنی، با شکافهای سیاسی، اجتماعی و هویتی نیز دستوپنجه نرم میکند. جنگ فقط با موشک و گلوله به یک کشور حمله نمیکند. گاهی خطرناکترین میدان جنگ (ذهن انسانها و رابطه آنها با یکدیگر است.) جامعهای که درگیر جنگ، ناامنی، بحران اقتصادی، بیاعتمادی و اضطراب جمعی است، از نظر روانشناختی در وضعیت آسیبپذیری قرار میگیرد. در چنین شرایطی، ترس افزایش پیدا میکند، تحمل ابهام کاهش مییابد و انسانها بیش از گذشته به دنبال پاسخهای ساده، مقصرهای مشخص و گروههایی میگردند که بتوانند آنها را مسئول وضعیت موجود بدانند. اینجاست که (دو قطبیسازی) میتواند از یک اختلاف سیاسی یا اجتماعی معمولی عبور کند و به یک مسئله امنیت روانی و اجتماعی تبدیل شود. و شاید مهمترین پرسش این باشد: آیا ما در حال از دست دادن توانایی دیدن انسانِ پشتِ برچسبها هستیم؟
وقتی قربانی دیگر «یک انسان» نیست و فقط «عضو آن گروه» دیده میشود، وقتی مخالف سیاسی دیگر یک شهروند نیست و فقط «دشمن» تلقی میشود، و وقتی خشونت علیه او با عباراتی مانند انتقام،مجازات، مبارزه یا ضرورت تاریخی توجیه میشود، جامعه وارد مرحلهای بسیار خطرناک شده است. در این مرحله، مسئله فقط یک قتل یا یک حادثه خشونتآمیز نیست. بلکه تغییر مرزهای اخلاقی جامعه استو این همان جایی است که روانشناسی خشونت، هویت اجتماعی و دو قطبیسازی اهمیت پیدا میکنند. اختلاف نظر بخشی طبیعی از زندگی اجتماعی است. جامعه سالم الزاماً جامعهای نیست که همه در آن یکسان فکر کنند؛ بلکه جامعهای است که بتواند با وجود اختلاف، هویت مشترک خود را حفظ کند اما مشکل از جایی آغاز میشود که اختلاف نظر به تقسیم جامعه به ما و آنها تبدیل شود؛ و نکته مهم اینجاست که آنها دیگر صرفاً مخالف عقیده ما نیستند، بلکه به عنوان موجوداتی خطرناک، خائن، فاسد، بیارزش یا حتی غیرانسانی تصویر می شوند. در چنین شرایطی، حادثهای مانند آنچه در روزهای اخیر درباره رجبزاده منتشر شده، فقط یک جنایت فردی نیست؛ بلکه میتواند به آزمونی برای جامعه تبدیل شود:
آیا ما خشونت را فقط وقتی علیه (خودیها) اتفاق میافتد محکوم میکنیم، یا اصل خشونت را فارغ از هویت قربانی محکوم میکنیم؟ اگر قرار باشد اخلاق، تابع اردوگاه سیاسی ما باشد، دیگر اخلاق نیست؛بلکه ابزار قدرت است. و اگر کشتن یک انسان در رایط،معمولی جنایت باشد اما همین که قربانی متعلق به گروه مقابل است مبارزه نام بگیرد ، دقیقاً همان فرآیندی آغاز شده که روانشناسی خشونت درباره آن هشدار میدهد عادی سازی خشونت از اینجا به بعد، باید درباره چیزی بسیار بزرگتر از یک حادثه صحبت کنیم درباره اینکه چگونه ترس، خشم، هویت گروهی، انسانزدایی و گسست اخلاقی میتوانند دست به دست هم بدهند و جامعهای را به سوی چرخهای ببرند که در آن هر خشونت، خشونت بعدی را تولید میکند.
و اینجاست که مسئله ایران، از یک نزاع سیاسی فراتر میرود.مسئله این است که آیا هنوز میتوانیم یک (ما)ی مشترک بسازیم؛ (ما) یی که در آن کرد و فارس و بلوچ و ترک و عرب و ترکمن و گیلک، مذهبی و غیرمذهبی، موافق و مخالف، چپ و راست، محافظهکار و منتقد، بتوانند با وجود اختلافهای عمیق، یکدیگر را همچنان انسان و ایرانی بدانند.زیرا اگر این مای مشترک از بین برود، ممکن است هیچکس پیروز واقعی نباشد.بلکه تعداد قربانیان روز به روز بیشتر شود. واقعیت این است جامعهای که خشونت را به زبان حل اختلاف تبدیل کند، دیر یا زود باید بهای آن را بپردازد تجربه تاریخی کشورهای درگیر جنگ و خشونت نشان داده است که خشونت میتواند خشم را تخلیه کند؛ اما صلح نمیسازد. میتواند انتقام ایجاد کند؛ اما اعتماد نمیسازد.
1717