وقتی قذافی به داد فیلم محمد رسولالله رسید/ چرا فیلم مجیدی با آن همه ستاره جهانی، جهانی نشد؟
وقتی قذافی به داد فیلم محمد رسولالله رسید/ چرا فیلم مجیدی با آن همه ستاره جهانی، جهانی نشد؟
مجید مجیدی درباره «الرسالة» مصطفی عقاد که ما به نام «محمد رسولالله» میشناسیمش، گفته بود که این فیلم بیش از اندازه اسلام را با جهاد و جنگ پیوند میدهد و «تصویر اسلام در آن فیلم، تصویر یک شمشیر است». چهار دهه بعد، او تلاش کرد از نقطهای کاملاً متفاوت به سراغ پیامبر برود: کودکی، خانواده، رحمت و تکوین شخصیتی که هنوز به پیامبری نرسیده است. اما همین انتخاب، فیلم مجیدی را از بسیاری از عناصر دراماتیکی محروم کرد که «الرسالة» را به یک حماسه ماندگار تبدیل کرده بود.
پرشین آنلاین: ساختن فیلم درباره پیامبر اسلام، از همان ابتدا یک مسئله معمول سینمایی نبوده است. فیلمساز نه فقط با دشواری بازسازی یک دوره تاریخی روبهروست، بلکه باید درباره شخصیتی تصمیم بگیرد که برای بیش از یک میلیارد مسلمان، شخصیتی مقدس و فراتر از قهرمانان معمول تاریخی است. بنابراین پرسش فقط این نیست که «چه چیزی را میتوان نشان داد؟»؛ پرسش دشوارتر این است که چه چیزی را نباید نشان داد، از چه زاویهای باید روایت کرد و چگونه میتوان میان تاریخ، ایمان و قواعد درام سینمایی تعادل برقرار کرد؟
مصطفی عقاد و مجید مجیدی، با فاصلهای نزدیک به چهار دهه، هر دو به سراغ همین مسئله رفتند؛ اما پاسخهایشان تقریباً در دو سوی متفاوت یک طیف قرار گرفت.
عقاد در سال ۱۹۷۶ «الرسالة» را ساخت؛ فیلمی که در ایران با عنوان «محمد رسولالله» شناخته شد. روایت او از آغاز بعثت شروع میشود و از دعوت پیامبر، مقاومت قریش و شکنجه مسلمانان، هجرت، بدر و احد تا فتح مکه پیش میرود. مجیدی چهار دهه بعد، در سال ۱۳۸۶، دوربین خود را به نقطهای کاملاً متفاوت برد: کودکی پیامبر، پیش از بعثت.
در نگاه اول، مقایسه این دو فیلم اجتنابناپذیر است؛ اما مقایسه آنها تنها زمانی معنا پیدا میکند که یک تفاوت اساسی را در نظر بگیریم: عقاد بیشتر فیلمی درباره تولد و گسترش اسلام ساخت، در حالی که مجیدی میخواست به شکلگیری شخصیت محمد پیش از پیامبری بپردازد. همین تفاوت، تقریباً تمام انتخابهای بعدی دو پروژه را توضیح میدهد.
نخستین مسئله: پیامبر را چگونه نشان بدهیم؟
شاید دشوارترین مسئله «الرسالة» برای عقاد نه جنگ بود، نه بودجه و نه حتی بازسازی مکه؛ بلکه این سؤال بود که چگونه میتوان فیلمی درباره زندگی پیامبر ساخت، بدون اینکه خود پیامبر را روی پرده نشان داد. عقاد راهی را انتخاب کرد که بعدها به یکی از مهمترین ویژگیهای فیلم تبدیل شد: پیامبر دیده نمیشود، اما حضور او در همهجا احساس میشود. دوربین در بسیاری از صحنهها جایگاه پیامبر را میگیرد. مخاطب از زاویه نگاه او به جهان نگاه میکند، اما چهرهاش را نمیبیند. صدای او نیز شنیده نمیشود. شخصیتهایی مانند حمزه، بلال، ابوسفیان و هند، در نتیجه، به چشمها و گوشهای تماشاگر تبدیل میشوند.
این تصمیم در دهه ۱۹۷۰ فقط یک احتیاط مذهبی نبود؛ یک راهحل سینمایی بود. قهرمان اصلی فیلم تقریباً هرگز دیده نمیشود، اما حذف او نباید باعث حذف مرکز درام میشد. عقاد توانست این تناقض را به بخشی از زبان فیلم تبدیل کند: غیاب پیامبر، خود به یک حضور سینمایی تبدیل شد.
همین رویکرد بعدها یکی از دلایلی بود که «الرسالة» توانست برای طیفهای مختلف مسلمانان قابلپذیرشتر باشد. البته این به معنای آن نیست که فیلم از همان ابتدا بدون مخالفت بود.
آنتونی کوئین در فیلم الرساله مصطفی عقاد