سروش حافظ ؛ حافظ سروش
سروش حافظ ؛ حافظ سروش
جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش در جلسۀ چهارم از پادکست «جرس جنبانان اصلاح» در حدود دقیقه بیست و سوم، جبرگرایی را یکی از علل انحطاط ایرانیان برشمردند.
ایشان در میان صحبتهای خود بیان کردند که به دو دلیل به شعر حافظ انتقاد دارند: یکی «وجود میخواری در تمامی غزلیات» و دیگری «جبرگرایی».سپس ادامه دادند که حافظ یک آدم جبری است که برای رهایی از غم به جز پناه بردن به شرابخواری گزینۀ دیگری ندارد؛ بیت زیر را هم به استشهاد آوردند:
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن من بُردهام به بادهفروشان پناه از او
بیان چنین ایرادهایی از طرف ایشان که سالها در ادب فارسی پژوهش و تحقیق کردهاند، دور از انتظار بود. مضاف بر آن که در درسگفتارهایی که سالها پیش برگزار کرده اند، مواضعی مغایر با این ظهارتِ جدید خود داشتند.
لازم دیدم برای یادآوری اظهارات گذشته به ایشان و رفع ابهام برای خوانندگان نکاتی را بنویسیم، هر چند که ایشان چند بار اظهار کرده اند که نقدها را نمی خوانند، چرا که نمی خواهند نگاه به عقب، مانع از پیشرفت ایشان شود و همچنین راههای ارتباطی را نیز علی الظاهر مسدود کردهاند.
حال به نقد نخستین ایراد، یعنی جبرگرایی در شعر حافظ می پردازیم:
جبرگرایی در شعر حافظ
در دیوان حافظ، مسألۀ «جبر و اختیار» یکی از پارادوکسیکالترین و عمیقترین مضامین است. اگرچه بسامد ابیاتی دالّ بر جبر، تقدیر ازلی و حوالت تاریخیاند مانند:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
بسیار بالاست، اما در کنار آن، رگههای پررنگ و بنیادینی از اراده، عاملیّت انسانی، تلاش، تصمیم اخلاقی و امکان تغییر سرنوشت نیز در شعر او جاری است. ابیاتی از حافظ که دالّ بر اختیار، کنشگری انسان و اصالت کوشش هستند را میتوان در چند ساحت موضوعی دستهبندی کرد:
۱. اصالت اراده و کوشش (نفی انفعال)
حافظ در ابیات متعددی تصریح میکند که فیض ازلی یا رسیدن به مقصود، بیتلاش و ارادۀ رهرو حاصل نمیشود:
گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش
که تصریحی واضح بر حفظ عاملیت و تلاش حداکثری سالک، حتی در مواجهه با مفهوم فیض و عنایت است. در بیت:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
حافظ پایبندی خود را به عزم و پایداری فردی و انتخاب آگاهانۀ مسیر تا پای جان اظهار میدارد. در بیت زیر نیز شاعر مشروط بودن نتیجه را به سعی و انتخاب رفتار شاگردانه/طاعت بیان کرده است:
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر
۲. تغییر تقدیر و دگرگون ساختن افلاک (ارادۀ تحولآفرین انسان)
شاید رساترین جلوۀ اختیار و ارادۀ برتر انسانی در تفکر حافظ، امکان شورش علیه وضعیت موجود و تغییر ساختار هستی به دست انسان باشد:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
در دو بیت مذکور، اوج عاملیت، شالودهشکنی و بازآفرینی جهان بر اساس اراده و کنش مشترک را میتوان دید. در بیت:
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
با نفی صریح زبونی در برابر فلک و اعلام توان برهمزدن گردش نامساعد دوران از جانب انسان مواجهیم.
۳. تذکّر اخلاقی، مسئولیت فردی و نهی از ریا
امر و نهی و دعوت به پرهیز از رذایل اخلاقی بهویژه ریاکاری، عیبجویی و مردمآزاری، اساساً بدون فرض «اختیار» بیمعناست. حافظ در این ساحت، انسان را مسؤول مستقیم اعمال خود میداند:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
مشاهد میکنیم که حافظ اصل عمل اخلاقی انسان را مشروط به یک انتخاب بنیادی، یعنی پرهیزِ اختیاری از آزار دیگران میکند. در بیتهای:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزهسرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت
تأکید بر قانون عمل و عکسالعمل اخلاقی، تماماً متکی بر اختیار و عمل فردی فرض شده است. در بیت دیگری دعوت به انتخاب انگیزۀ بندگی و عبادت را مشاهده میکنیم:
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بندهپروری داند
۴. لزوم همت و طلب باطنی
در نگاه اهل معرفت، «همت» عالیترین مرتبۀ اراده و تمرکز قوای باطنی برای تغییر وضع موجود و نیل به حقیقت است:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
پذیرش رنجهای مسیر به سبب یک انتخاب و اشتیاق خودخواسته، نشان از باور حافظ به اختیار دارد.
با در کنارهم قرار دادن موارد چهارگانه میتوان دید که در تجربۀ زیستۀ حافظ، مفهوم تقدیر و حوالت ازلی هرگز به معنای جبرگرایی منفعلانه در ساحت زیست انسانی نیست؛ بلکه او جبر وجودی را بستری میبیند که انسان در درون آن، با «رندی»، «همت» و «انتخاب اخلاقی»، میدان وسیعی از اختیار، مقاومت در برابر جبرهای اجتماعی و توان بازآفرینی معنا را برای خود رقم میزند.
آقای دکتر سروش در ادامۀ مطلب بیان کردند که دامن سعدی و مولانا از این جبراندیشیهای تخدیرگرایانه، مبّرا است؛ حال آن که در آثار مولانا و سعدی مکرراً به تسلط بخت بر ارکان وجودی انسان و تعیین سمت حرکت با جبر، سخن به میان آمده است. مولانا گوید:
ز آسمان آید این بخت، نه از عالم خاک کار اقبال و ستارهست، نه کار بازو
و:
لیلم که نهاری نکند من چه کنم بختم که سواری نکند من چه کنم
و صدها مورد مشابه را میتوان برشمرد.
در سخن سعدی نیز با ابیاتی همچون:
چو زمام بخت و دولت نه بهدست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
و:
چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد بیفایده سعی و گفتگو نتوان کرد
مواجهیم؛ بخصوص عبارتهای «گرگ زاده عاقبت گرگ شود» و «تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است» نقطه پایانی بر هر چون و چرایی میگذارد.
آنچه برای بنده مایه اعجاب و شگفتی است، تغییر موضع صد در صدی ایشان در توصیف جهانبینی حافظ است. ما پیش از این، در سخنان دکتر سروش با نظریاتی مواجه بودیم که با نگاه فوق به حافظ در تعارض است. به یاد دارم که ـ اگر در عنوان به خطا نرفته باشم ـ جناب استاد در ضمن درسگفتارهایی که با نام «سروش حافظی» داشتند، به انسان از دو منظر «تربت» و «تربیت» نگریسته و اولی عامل «قبض» و دومی را منشأ «بسط» عارفانه دانستهاند. از نظر ایشان همین قبض و بسط عارفانه موجد سخنانی دال بر جبر و اختیار در اندیشۀ یک عارف میشود.
در همان مبحث استاد، شاعران را تحت تأثیر سلطۀ خیال داسته و عبارت «اِنَّ الْخَیالَ مُطِیَّةُ الشّاعِرِ» را شاهدی راستین برای مدّعای خود میآورند. ایشان بر مقتضای همین باور، انتظار یکدستی در کلام شاعران را عبث و به دور از انصاف میشمارند و در پایان سخن به این نتیجه میرسند که اگر حافظ را معتقد به جبر بدانیم و ادعا کنیم که او عاشق آفریده شده است، چگونه میتوانیم صفت عشق را فضیلتی برای او یا هر فرد دیگری قلمداد کنیم و چگونه میتوانیم بیت:
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
را تفسیر کنیم.
طرفه آن که در برخی از سخنان سابق، حضرت استاد جبرِ عارف را حاصل «وحدت شهودی» او میداند که با جبر متکلمان تفاوت ماهوی دارد. بر این باور، جبر عارف مبتی بر فنای افعالی و شهود جباریت خداوند است؛ یعنی عارف قدرت بر فعل دارد، اما در مواجهه با قادریت خداوند هستی خود را میبازد، چه برسد به اعتبار افعال خویش. در این مقام عارف همچون آهویی است که شیری بر او غالب شده است، آهو در مواجهه با شیر، قدرت و فاعلیّت خویش را از یاد میبرد.
میخواری و باده نوشی در دیوان حافظ
بیان شد یکی از انتقادهای آقای دکتر سروش به حافظ، دعوت به باده نوشی و میخواری و در نگاه کلان ایجاد تخدیر در جامعه است!
مفهوم «شراب» در دیوان حافظ، یکی از چندلایهترین، پربسامدترین و در عین حال بحثبرانگیزترین دالهای عرفانی و ادبی است. برای درک بهتر این مفهوم، باید شراب را در منظومۀ حافظ نه یک «واژه با معنای ثابت»، بلکه یک «مفهوم سیال» دانست که بسته به بافتار بیت، دلالتهای متفاوتی مییابد. در یک نگاه کلان، میتوان در دیوان حافظ، شراب را در چند دلالت اصلیِ همپوشان دستهبندی کرد:
۱. دلالت عرفانی (شراب طهور و معرفت)
در این ساحت، شراب نماد «تجلی حق»، «عشق الهی» و «کشفی» است که حجاب عقل جزئی را میدرد. به دیگر سخن شراب نماد نوری است که بر جام دل عاشق میتابد و عارفان از آن نور به «تجلی صفات» یاد میکنند:
ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
یا:
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
من قصد ندارم با مراجعه به فرهنگهای لغات و اصطلاحات عرفانی و شرحهایی که بر حافظ نوشته کلام خود را مستدل نمایدم که مثنوی هفتاد من کاغذ میشود؛ فقط کلامی از عین القضات را زینت کلام خود قرار میدهم که «در خانه اگر کس است، یک حرف بس است». قاضی همدانی قبل از حافظ در این عرفانی شراب آورده است: «ای عزیز! از سورت فاتحه اگر هیچ شراب طهور نوش کردی، از دست «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» ممکن باشد که بدانی که چه گفتم! پس از آن مست شوی؛ پس از آن هشیار گردی «إیّاکَ نَعْبُد» را کمر بندگی بندی، و از حال گذشته یادآری؛ «ایّاکَ نَسْتَعین» به گفت درآید. پس، طمع ترا در رباید که روی جمال و فضل دیده باشی. «اهدنا الصراطَ المُسْتقیم» بگویی».
۲. دلالت اخلاقی و انتقادی
حافظ از «شراب» به عنوان سلاحی در برابر زهد ریاکارانه استفاده میکند. این یکی از برجستهترین کاربردهای شراب در دیوان اوست. در این شالوده شکنی، شراب وسیلهای است برای رند تا پایبندی خود به قشریگری را نفی کند. «میخواری» در اینجا نشانی از «آزادگی» و «وارستگی از تعلقات خشک اجتماعی و مذهبی» است.
زاهد برای کسب اعتبار دنیوی و اخروی، تظاهر به پارسایی میکند؛ رند با «شراب»، این نقاب را برمیدارد و اعتراف به شکستن ظواهر میکند، که خود نوعی صداقت ساختار شکنانه است:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
۳. دلالت زیباییشناختی و لذتگرایی
بخشی از دلالت شراب، ستایش لحظۀ حال (دم) و لذتهای مادی عمیق است. شراب در این دلالت، نماد «فرصت» و «توقف در زمان» است. چون جهان فانی است و عاقبت آن نامعلوم، نوشیدن شراب راهی برای زیستن در «لحظهی حال ناب» است:
قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش ز کاسۀ سر جمشید و بهمن است و قباد
یا:
غم دنیای دنی چند خوری؟ باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوّش باشد
توجه استاد را به پارادوکس «بادهخواری» و «دانایی» جلب میکنم.
از دیگر سو در اشعار حافظ، جام، ساقی و شراب، رنگآمیزیهای بصری خیرهکنندهای دارند (یاقوت، گلگون، آتشین). این شراب، در پیوند عمیق با طبیعت و زیباییهای محسوس است:
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد ساقی به دور باده گلگون شتاب کن
یا:
به آب روشنِ مِی عارفی طهارت کرد علیالصباح که میخانه را زیارت کرد
«طهارت» با «می» پارادوکس دیگری است که امیدوارم استاد به آن توجه کنند.
۴. دلالت فلسفی
در نگاهی عمیقتر، نوشیدن شراب در شعر حافظ، نمادی از «نوشیدن نیستی» است. شراب حافظ را به حالتی میبرد که در آن، دوگانگیهای جهان (نیک و بد؛ زاهد و فاسق؛ عقل و عشق؛ مسجد و میخانه) فرو میریزد:
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
یا:
خرقۀ زهد مرا، آب خرابات ببُرد خانۀ عقل مرا، آتش میخانه بسوخت
یا:
به میپرستی از آن نقش خود بر آب زدم که تا خراب کنم نقش خودپرستی را
این متناقض نمایی، هنر راستین حافظ است. شراب حافظ، مستکننده نیست که عقل را ببرد و تخدیر به بار آورد، بلکه مستکنندهای است که «من کاذب» را میبرد تا حقیقت پنهان عیان شود:
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
۵. دلالت سیاسی
در عصر حافظ، نوشیدن شراب یک عمل خلاف و در تضاد با ارکان قدرت بود. با توجه به فشار محتسبان و فقیهان عصر، نوشیدن شراب در شعر حافظ گاهی واکنشی سیاسی و اجتماعی به فضای خفقان است. شرابخواری در دیوان حافظ، نمادی از «مقاومت» در برابر «استبداد دینی» است. شراب برای رند، مرزبندی او در برابر دخالت حاکمیت است.
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
به راستی در این ابیات، شراب ایجاد تخدیر میکند؟
«زهره» یا «هاروت و ماروت»؟
در ادامۀ بحث (دقیقۀ 27 به بعد) در کلام استاد با یک خلط اساطیری مواجه میشویم که فرمودند: «زهره فرشتهای بود که به زمین آمد و گرفتار فساد زمینیان شد و خداوند او را به آسمان برد و در آسمان سوم تبدیل به سیارهای کرد». این در حالی است که در فرهنگ تلمیحات و متون ادبی، «زهره» نام زنی است که هاروت و ماروت فریفتۀ وی شدند و «اسم مِهین» به او آموختند و وی با آن اسم به آسمان رفت ولی نتوانست به بالاتر از آسمان سوم صعود کند. طرفه آن که مولانا نیز به این موضوع اشاره کرده است:
چون زنی از کار بد شد روی زرد مسخ کرد او را خدای و زهره کرد
چنان که مشاهده میکنیم زهره فرشته نبود، او زنی بود که فرشتگان یعنی هاروت و ماروت شیفتۀ وی شدند.
امید آن که آقای دکتر سروش این نوشته را مطالعه و اشتباهات را برطرف نمایند.
1717