منتظر پایان جنگ نباشیم بازسازی را شروع کنیم/ بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

تاریخ: اکتبر 6, 2026

منتظر پایان جنگ نباشیم بازسازی را شروع کنیم/ بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

جبار رحمانی در نشست «بایدها و نبایدهای پساجنگ» گفت:‌ «بازسازی بازگشت به گذشته‌ پیش از جنگ نیست. جامعه‌ای که به وضعیت جنگی رسیده خودش ویژگی‌هایی داشته که به این وضعیت انسداد یا ویران‌شدگی رسیده و همه‌اش مقصر بیرونی نیست. لذا بازسازی آفرینش خلاقانه است؛ ساختن جامعه‌ای با معیارهای عدالت و انصاف، «قابلیت‌های انسانی» و معیارهای پایداری.»

به گزارش خبرگزاری پرشین آنلاین به نقل از سرویس دین‌واندیشه ایبنا، نشست «بایدها و نبایدهای پساجنگ» همراه با رونمایی از مجلد دوازده ‌دفتری «تجربیات جهانی بازسازی پساجنگ» روز دوشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۵ به میزبانی سرای علوم انسانی برگزار شد. در این نشست که به همت مجله سیاست‌نامه با همکاری سرای علوم انسانی برگزار شد، لیلا اردبیلی و جبار رحمانی به سخنرانی پرداختند.

در ابتدای نشست، محسن آزموده دبیر نشست، مجموعه را که به کوشش لیلا اردبیلی و جبار رحمانی منتشر شده، اثری قابل توجه دانست که به همت پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، دفتر سیاست‌گذاری فرهنگی اجتماعی وزارت علوم و مؤسسه‌ مطالعات فرهنگی و اجتماعی منتشر شده و محوریت مطالب آن، جنگ و تجربه‌های دیگر کشورهاست.

سخنران ابتدایی این نشست، لیلا اردبیلی عضو هیئت علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی بود. وی در آغاز خاطرنشان کرد: پشت شکل‌گیری این دوازده جلد داستانی وجود دارد؛ از ابتدا قرار نبود دوازده جلد شود. او گفت در بیشتر جاها از آن‌ها می‌پرسند چطور در این زمان کوتاه چنین کاری کرده‌اند، درحالی‌که هنوز همه درباره‌ جنگ حرف می‌زنند و صحبت از پساجنگ زود است. پاسخ او این است که «فلسفه‌ای پشت این قضیه هست».

بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

لیلا اردبیلی 

چرخ را از اول اختراع نکنیم

او روایت بیرونی شکل‌گیری کار را چنین بازگفت: دکتر رحمانی در دفتر سیاست‌گذاری فرهنگی اجتماعی وزارت علوم بود. در گفت‌وگوهایی که با دوستان داشتند قرار شد درباره‌ پساجنگ کاری انجام دهند، زیرا این همه ویرانی نیاز دارد که علوم انسانی فکری را وسط بگذارد، به‌ویژه علوم اجتماعی؛ چون در گذشته معمولاً مهندس‌ها و تفکر مهندسی پشت بازسازی آمده‌اند یا بازسازی سیاست‌زده شده است. استدلال او این بود که این بار باید علوم اجتماعی پیش‌دستی کند و حرفی جلوتر از همه برای گفتن داشته باشد.

او گفت: چهار سفارش کار از طرف دفتر سیاست‌گذاری فرهنگی دریافت کردند که یکی درباره‌ دانشگاه و نقش آن در بازسازی بود و دیگری درباره‌ خود سیاست‌های بازسازی. فلسفه‌ وجودی کل کار این بود که چه کنیم «چرخ را از اول اختراع نکنیم». پرسش این بود که اگر فردا بخواهیم بیل و کلنگ به دست بگیریم و این ویرانی‌ها را آباد کنیم، بازسازی اصلاً چگونه باید معنا شود و چه بحث‌هایی از علوم انسانی باید وارد شود. او یادآوری کرد که هم در خاورمیانه و هم در کشورهای دیگر جنگ‌هایی بوده است. به گفته‌ او بسیار بیشتر از آنچه ما تجربه کرده‌ایم، و پرسید آن کشورها چگونه کشورشان را ساختند و چه خطاهایی کردند.

اردبیلی گفت: عراق، افغانستان و سوریه هم با چالش‌هایی روبه‌رو بوده‌اند و حتی برنامه‌ پنج‌ساله داشته‌اند، اما پس از پنج سال متوجه شده‌اند که اشتباه بوده است؛ آن را کنسل کرده‌اند و به برنامه‌ دیگری برگشته‌اند. هدف این بود که اگر روزی خواستیم در این کشور بازسازی پساجنگ را انجام دهیم، از این تجربه‌ها استفاده کنیم.

وی افزود: چهار جلد اول از همین منطق آغاز شد، ولی به گفته‌ او کم‌کم رابطه‌ای میان «عین و ذهن» شکل گرفت. او گفت با دکتر رحمانی درباره‌ سیاست‌های بازسازی کار کردند و جلدی به دانشگاه، به‌عنوان «قوه‌ عاقله‌ی یک ملت»، اختصاص یافت. جلدهای مربوط به دانشگاه که انجام شد، در شهر که می‌گشتند و نگاه می‌کردند، پرسش‌های تازه پیش می‌آمد: ساختمانی را زده‌اند، فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؟ جایی نیوجرسی گذاشته‌اند، با «گردشگری تاریک» (دارک توریسم) چه خواهد شد؟ قرار است فردا همه‌ این‌ها را بولدوزر بزنند یا مثلاً در میناب و لامرد می‌خواهند چگونه نگهشان دارند؟ از این پرسش‌ها جلد «بازسازی پساجنگ و گردشگری» شکل گرفت. به همین ترتیب، وقتی اطراف نیروگاه اتمی را زدند و پچ‌پچه‌هایی بود که مبادا بحث‌های اتمی پیش بیاید، این پرسش مطرح شد که اگر کار به آنجا برسد چه می‌شود و این مردم چگونه می‌خواهند دوباره از جا بلند شوند. این پرسش آن‌ها را به یاد ژاپن انداخت.

او گفت یکی از جلدها، که «یکی از شاهکارهای این دوازده جلد» است، به بازسازی پس از جنگ در ژاپن اختصاص دارد و این‌که ژاپن در چه زمینه‌هایی شبیه ما است؛ می‌رفتند، می‌خواندند و نگاه می‌کردند.سپس به آلمان، شوروی و کشورهای اروپایی رسیدند. جلد دوم و سوم را تا حدودی بر همین پایه ساختند، ولی دیدند بحث‌هایی که در آنجا مطرح می‌شود شاید با زمین و زمان ما چندان سازگار نباشد، چون خاورمیانه اقتضائات و جبرهای خودش را دارد. به همین دلیل یک جلد را به بازسازی پساجنگ در کشورهای خاورمیانه اختصاص دادند؛ کشورهایی که تا حدودی هم‌سرنوشت ما هستند، از فلسطین و اسرائیل و اعراب گرفته تا سوریه و افغانستان، و کوشیدند ابعاد اجتماعی و فرهنگی مسئله را در نظر بگیرند. او گفت در طول یکی دو ماه کار «سر و شکل پیدا کرد» و به دوازده جلد رسید که می‌تواند ادامه هم پیدا کند.

اردبیلی به دشواری‌های مالی و لجستیکی اشاره کرد: در آن دوره بیشتر نهادها تعطیل بودند و تقریباً تا ۲۵ اردیبهشت، که کار را شکل می‌دادند، نمی‌توانستند پول چندانی به مترجمان و ویراستاران بدهند، چون می‌خواستند کار زودتر منتشر شود. کار از نظر لجستیکی با مشکلات فراوانی همراه بود. خودش و دکتر رحمانی کوشیدند کار را از راه دور پیش ببرند تا وضعیت جنگ فروکش کند و روشن شود، و با همه‌ مشکلات مالی و چاپ، این دوازده جلد شکل گرفت. او افزود که می‌توانستند بیشتر ادامه بدهند؛ مثلاً بحث محیط زیست بسیار مهم است و مغفول نمانده، ولی فعلاً به آن دست نزده‌اند و بحث‌های دیگر را هم می‌توان بسیار بیشتر ادامه داد.

بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

جبار رحمانی

پساجنگ پایان جنگ نظامی نیست

جبار رحمانی عضو هیئت علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی دیگر سخنران این نشست بود. وی در آغاز خاطرنشان کرد: «پساجنگ» لزوماً پایان جنگ نظامی نیست، زیرا وقتی جنگ آغاز می‌شود جامعه مسیرش عوض می‌شود، از مسیر قبلی خارج می‌شود و به وضعیت جنگی می‌رسد و دیگر نمی‌تواند آن مسیر را ادامه دهد. هر کاری بکند یا به سمت ویرانی بیشتر می‌رود یا خودش را بازسازی می‌کند. به گفته‌ او در وضعیت جنگی بیش از دو مسیر وجود ندارد: ویرانی بیشتر یا بازسازی. این بازسازی، نوسازی است؛ نوعی بازسازی خلاقانه و آفرینش جدید. به همین دلیل، چنان‌که در کتاب هم توضیح داده شده، لازم نیست منتظر بمانیم تا جنگ تمام شود تا بازسازی آغاز شود.

وی افزود:‌بازسازی در همان ایام جنگ شروع می‌شود و سازوکارهایش نهادینه می‌شود، چون مناسبات قدرت و تراکم منابع در دست دسته‌هایی که به منابع دسترسی دارند در همان جنگ شکل می‌گیرد و بعد از جنگ به این سادگی کنار نمی‌روند. بسیاری از موانع جدی بازسازی پساجنگ دقیقاً در شرایط جنگ نهادینه شده‌اند؛ پس نمی‌شود صبر کرد.

او همچنین به یکی از جلدهای مجموعه اشاره کرد که دکتر اردبیلی به رویکرد شناختی جنگ و روایت‌های آن اختصاص داده است: این‌که روایت جنگ چگونه می‌تواند فراگیر یا انحصارگرا باشد و رشد کند، و نیز تجربه‌های بازسازی فیزیکی. تلاش مجموعه این است که بگوید ما تجربه‌ خودمان را داریم و در دنیا هم تجربه‌ای هست و لازم نیست چرخ را دوباره اختراع کنیم.

شطرنج و گستره‌ تجربه‌ها

رحمانی با تمثیل شطرنج گفت: «تو باید بازی خودت را داشته باشی، اما نمی‌توانی از قواعد بازی خارج شوی.» شطرنج چارچوبی دارد؛ در آن چارچوب می‌توانی قهرمان بزرگ باشی یا شکست‌خورده‌ دائمی، ولی در همان چارچوب امکان قضاوت وجود دارد. مسئله این بود که ادبیات خودمان، که تا حدی موجود است ولی کمتر به آن توجه شده، در کنار تجربه‌ جهانی بیاید. او تأکید کرد که از تجربه‌های به‌شدت شکست‌خورده تا تجربه‌های به‌شدت موفق مدنظر بود و مهم نبود که فقط خوب‌ها گفته شود؛ مهم این بود که کجا و چرا. او گفت چه سیاستی شکست خورده، در حوزه‌ گردشگری، مرمت آثار تاریخی، بازسازی شهری، فعالیت اقتصادی خرد، سیاست‌های کلان حکمرانی، و بازسازی سرمایه‌ اجتماعی و همبستگی؛ همه‌ این‌ها در جاهایی بد عمل شده و در جایی هم خوب پیش رفته است. تلاش کردند ترکیبی کوتاه و در عین حال خواندنی فراهم کنند که بشود به آن فکر کرد.

به گفته‌ او ایده‌ اصلی این بود که باید به بازسازی فکر کرد و بازسازی ساده نیست: قرار نیست به وضعیت ۱۴۰۳ برگردیم، بلکه باید به آن وضعیتی نگاه کنیم که ۱۴۰۴ را رقم زد. بخشی از آن تهاجم خارجی بود که کاملاً روشن است، اما بخشی شرایط داخلی است و نمی‌شود همه چیز را فقط با مداخله‌ خارجی توضیح داد. بنابراین قطعاً می‌خواهیم جامعه‌ جدید و بهینه‌ای بسازیم، با شاخص‌های بالای زندگی و کیفیت زندگی. وضعیت جنگی، درست یا غلط، آواری است که بر سر یک ملت فرود می‌آید، اما فرصت نوسازی و خلاقیت هم می‌دهد.

وی درباره‌ تعداد جلدها گفت ابتدا شش جلد در نظر داشتند، جایی هشت یا ده یا دوازده؛ وقتی منابع را دیدند تا بیست و چند جلد هم می‌شد، اما در نهایت الزامات و محدودیت منابع آن‌ها را به دوازده جلد رساند. این تجربه‌های مثبت در دوازده بسته گرد آمد که تصادفی هم بود.

کار جمعی و میان‌نهادی؛ جنگ به‌مثابه مسئله‌ی اجتماعی

رحمانی با وجود همه‌ نقدهایی که به روند کار وجود دارد، گفت که این کار مشترکِ افراد متخصص و مجموعه‌ای از ویراستار، صفحه‌آرا، مترجم و مؤلف، و همکاری در داخل و بیرون ایران بود که به یافتن منابع کمک کرد و کار مشترک نهادی را ممکن ساخت تا دریچه‌ای برای بازسازی خردمندانه، مسئولانه و پایدار باز شود. به گفته‌ او ایده تا نیروی جمعی پشتش نیاید قابل قضاوت نیست؛ ولی در همین کار جمعی بود که مسئله درست صورت‌بندی شد. نمی‌گوید بهترین حالت است، اما فعلاً همین است.

او گفت تلاش بر این بود که جنگ را به‌مثابه یک مسئله‌ی اجتماعی ببینند. بازسازی فیزیکی مهم است، اما آدم‌ها هستند که سرپناه، صنعت و فناوری‌شان خراب می‌شود و افزون بر این، روان‌شان، کابوس‌های‌شان، اختلال در مناسبات اجتماعی و هراس‌های مکرر در همین فضا رخ می‌دهد. از این رو نگاهی جامع داشتند و وارد جزئیات فنی نشدند، چون هر کار فنی باید بازسازی زندگی، جامعه و شرایط انسان‌ها باشد و ارزیاب و قاضی نهایی آن آدم‌ها هستند. او به ظرافتی در تجربه اشاره کرد: اگر از تجربه‌ جهانی درس نگیری باید دوباره هزینه بدهی، اما صرفاً تقلید کردن هم لزوماً موفق نمی‌شود.

به همین دلیل، به گفته‌ او، باید به بازسازی درست فکر کرد: اندیشیدنی اندیشیده‌شده، جمعی و مشارکتی. نه بازسازی وارداتی جواب می‌دهد و نه این‌که چند نفر به‌عنوان «خدایگان» اندیشه، تصمیم و سیاست تصمیم بگیرند. کل این کار نیز جمعی و میان‌نهادی انجام شد، با همه‌ دست‌اندازهایش، چون تجربه‌های موفق نشان می‌دهد بازسازی هم جمعی و هم میان‌نهادی بوده است. او گفت امیدوار است و شاید رؤیایی باشد که بازسازی مفهومی در کاری جمعی و مشارکتی جدی‌تر گرفته شود.

بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

بازسازی ناموفق در ایران و تروما

رحمانی گفت لازم نیست سراغ تجربه‌های دور برویم: در خرمشهر و آبادان بازسازی وضعیت خوبی ندارد. روستاها یا شهرک‌هایی که در اطراف دزفول و اندیمشک و جاهای دیگر ساخته شد نشان می‌دهد که بازسازی در نهایت موفق نبوده، چون کاملاً فیزیکی دیده شده؛ «حتی فیزیکی‌اش هم در یک سطوحی موفق نبود». به گفته‌ او ما تجربه‌ای تلخ و تروماتیک داریم؛ تروما بیان نمی‌شود، اما زیر پوست جامعه زنده است، دیده می‌شود و جاری است، و در برابر آن تجربه‌ جهانی وجود دارد.

جمع‌بندی او چنین بود: بازسازی را باید جمعی و مشارکتی اندیشید، وگرنه مجبور می‌شویم هزینه بدهیم و تکرارهای غیرمنطقی بکنیم، و آنچه می‌توانست فرصتی برای ساختن جامعه باشد به نیرویی مازاد برای ویران شدن جامعه بدل می‌شود.

بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

پرسش و پاسخ و گفت‌وگو

یکی از حاضران که خود در حوزه‌ جنگ کار می‌کند پس از تشکر گفت عنوان کتاب برای او بسیار ترغیب‌کننده بود، هرچند هنوز موفق به دیدن آن نشده است. او که از صحبت‌های دکتر رحمانی دریافته بود کار کردن روی این مجموعه موجب شده مسئله بهتر صورت‌بندی شود، از کسانی که این مسیر را پیموده‌اند چند پرسش کرد. نخست: وقتی از بازسازی پساجنگ سخن می‌گوییم، آیا گذشته‌ای که کشور در جنگ ویران شده دوباره بازسازی می‌شود، یا بازسازی یعنی ساختن آینده‌ای که در گذشته امکان تحقق نیافت؟ دوم: برای روان‌های ویران‌شده در جنگ، که امنیت و اعتماد و بسیاری چیزهای دیگر خود را از دست داده‌اند، در کدام کشور بازسازی صورت گرفته است و آن‌ها چگونه می‌توانند دوام بیاورند؟ آیا آنچه در این مجموعه خوانده‌اند پاسخی به این مسئله بوده است؟ سوم: در کشوری مثل ایران که به گفته‌ی او بازسازی بر پایه‌ی خرد جمعی و جمع دانایان انجام نمی‌شود و ملاحظات سیاسی در آن دخیل است، آیا الگوهایی که در این دوازده جلد آمده و فرمودید نباید صرفاً از آن‌ها تقلید کرد، می‌تواند اثرگذار باشد؟

رحمانی کوتاه پاسخ داد. به گفته‌ او ایده‌ اصلی همین است: بازسازی بازگشت به گذشته‌ پیش از جنگ نیست. جامعه‌ای که به وضعیت جنگی رسیده خودش ویژگی‌هایی داشته که به این وضعیت انسداد یا ویران‌شدگی رسیده و همه‌اش مقصر بیرونی نیست. لذا بازسازی آفرینش خلاقانه است؛ ساختن جامعه‌ای با معیارهای عدالت و انصاف، «قابلیت‌های انسانی» و معیارهای پایداری. او مثال زد: وقتی خانه‌ای معیوب به هر دلیلی فرو می‌ریزد، لازم نیست دقیقاً همان خانه را بازسازی کنی؛ می‌توانی خانه‌ بهتری با شرایط جدید بسازی، در عین حال در امتداد آنچه جامعه می‌فهمد و می‌خواهد، نه چیزی که اصلاً قابل فهم نباشد. بازسازی به معنای بازگشت یا تکرار گذشته نیست؛ محاسن گذشته را می‌گیرد، ولی معایبش را بازاندیشانه و انتقادی می‌بیند تا تکرار نشود، چون دوباره به جنگ خواهیم رفت.

او برای روشن‌تر شدن بحث مثالی زنده زد: گزارشی درباره‌ میناب و مدیریت میناب نوشته‌اند و او خود در اردیبهشت‌ماه با دو تن از همکاران به آنجا رفته است. جمع‌بندی گزارش این است که میناب دو بحران داشت. بحران نخست حمله‌ خارجی بود، که آمریکا انجامش داد؛ به گفته‌ او آن یک اهریمن حمله‌کننده است و کاری نمی‌شود کرد. اما بحران دوم، یعنی مدیریت بحران داخلی و ترومایی که در آن جامعه دیده می‌شد، کمتر از اولی نبود: وضع روحی و روانی خانواده‌ها به‌گونه‌ای شکسته بود. حدود هفتاد درصد مردم میناب مهاجر بودند؛ جنازه‌ فرزندانشان را به شهرهای زادگاه خود، در روستاها و شهرهای اطراف و حتی استان‌های دیگر، برده بودند و حدود سی تا سی‌وپنج درصد مانده بودند. سلامت روانی آنان به‌واسطه‌ نوع مدیریت بحران به‌شدت آسیب دیده بود. او گفت این را نمی‌گوید تا به دوره‌ جنگ هشت‌ساله برسد، ولی در همان مجموعه، در جلدی که دکتر اردبیلی شخصاً به‌طور ویژه بر آن نظارت داشته و بحث شناختی تخصص اصلی ایشان است، به‌خوبی توضیح داده شده که اگر روایت جنگ «تک‌روایی» باشد خودش آسیب و تروما ایجاد می‌کند؛ جنگ باید درست روایت شود و روایت درست یکی نیست.

به گفته‌ رحمانی خطر اصلی همین امروز در جامعه این است که به تکرار همان شیوه‌ای برویم که در میناب و در جنگ هشت‌ساله داشتیم؛ شیوه‌ای آماده و ناموفق که به دلیل رسوب نهادی و سازوکارهای منافع میان‌نهادی همچنان عمل می‌کند. او گفت در حوزه‌ جنگ، که حوزه‌ای ممنوعه است، کمتر می‌شود حرف زد و نوشت و از آن‌که پرسشگر در آن حوزه کار می‌کند قدردانی کرد. آنچه در باب بازسازی مهم است بازسازی روان آدم‌هاست؛ نه روان فردی، بلکه روان جمعی، زندگی جاری، چشم‌اندازها و افق‌ها؛ چیزی که فعلاً در دستگاه‌های سیاست‌گذاری به آن توجهی نمی‌شود. یکی از خطرها همین است که منطق وضعیت جنگی، که نظامی‌امنیتی است و امنیت، اعتماد، مناسبات بین‌فردی و چشم‌انداز برایش اصلاً مهم نیست، غالب شود و به‌احتمال زیاد غالب خواهد شد. او افزود اگر این‌ها دیده نشود و زندگی در معنای زنده‌اش، با مشارکت آدم‌ها و چشم‌انداز آنان، جریان پیدا نکند، «وضعیت خیلی وخیم» است.

بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

جامعه نمی‌تواند آینده‌ای برای خود تصور کند

لیلا اردبیلی هم پاسخ داد که از ابتدا هدف این بود که علوم انسانی و علوم اجتماعی وارد کار شوند، چون گذشته نشان می‌دهد بسیاری از بازسازی‌ها مهندسی‌محور بوده است؛ یعنی تلقی ما از بازسازی این است که آنچه جنگ خراب کرده باید ساخته شود. اما جنگ چه چیزی را خراب کرده؟ ساختمان‌ها و زیرساخت‌ها و، کمتر دیده می‌شود، زیرساخت‌های شناختی جامعه. به گفته‌ او همین الان جامعه نمی‌تواند آینده‌ای برای خودش تصور کند؛ آینده‌ای قابل‌اتکا که «مای جمعی» بر آن بایستد و چشم‌اندازش را روی آن بگذارد. جامعه از برنامه‌ریزی به واکنش رسیده است و هر روز برای هفته‌ بعد برنامه می‌ریزد.

او گفت همین الگوهایی که از ترجمه‌ این دوازده جلد بیرون می‌آید برای آن است که اگر قرار شد کاری درباره‌ بازسازی انجام شود بدانند چه الگوهایی را باید بومی کرد و کدام‌یک به زمین و زمانه‌ی ایران می‌خورد. تمام تلاش او، به‌عنوان زبان‌شناس و انسان‌شناس، این بود که استعاره‌ بازسازی را تغییر دهد؛ چون از این کار محصولات جانبی، مانند خلاصه‌های تحلیلی و سیاستی، هم در می‌آورند تا به سیاست‌گذاران و آدم‌های تأثیرگذار بدهند. بازسازی فقط ساختن پل و پتروشیمی و کارخانه و خانه و آجر و سیمان نیست؛ مهم‌تر از آن شکل‌دادن به یک «مای جمعی» است. قرار نیست ایران مثل ایران پیش از ۹ اسفند شود. بازسازی را باید به‌مثابه بازاندیشی و بازتفسیر خود دید: تو چه کردی که کارت به جنگ کشید و اکنون باید چه کنی که دو فردای دیگر، دو نسل دیگر، دوباره مشکل جنگ نداشته باشی؟ این «منِ ایرانی» در این جهان چه تعریفی از خودش دارد؟ قرار نیست دوباره با کل جهان بجنگیم و از همان استعاره‌ها استفاده کنیم؟ باید خود را بازتفسیر کرد.

او بحث خود را حول محور ژاپن پیش برد، چون احساس می‌کرد هرچه جلوتر می‌رویم، از جنبه‌های تاریک و اقتصادی گرفته تا چیزهای دیگر، بیشتر شبیه آن می‌شویم؛ اما ظرفیتش را هم داریم. مسئله‌ ملت ژاپن این نبود که هیروشیما را دوباره بسازند؛ مسئله این بود که درباره‌ی «ما»ی جمعی‌شان فکر کردند و بازتفسیر کردند.

او به «توبه‌ جمعی» اشاره کرد که فیلسوفی از دانشگاه توکیو مطرح کرد: این‌که باید توبه‌ی جمعی کنیم از آنچه داشتیم. او پیشنهاد کرد دکتر رحمانی درباره‌ روایت آنچه در ژاپن گذشت صحبت کند، از جمله سامورایی‌ها و اطرافیان امپراتور و … و این‌که چه می‌شود که برمی‌گردند و درباره‌ انتقام بازاندیشی می‌کنند. او خودش در صحبت‌هایش گفته بود که مسئله، مسئله‌ انتقام است: شخص اول مملکت را در خاک خودش زدند؛ فارغ از ایدئولوژی، این سرافکندگی بزرگی است، و سرافکندگی ژاپنی‌ها در آن برهه چنین بود. با این انتقام چه می‌خواهی بکنی و چگونه بازتعریفش می‌کنی؟ این‌که بروم یک آمریکایی پیدا کنم و بکشمش یا مثلاً غرامت دلاری بگیرم، یا ژاپنی‌ها چه بازتعریفی از انتقام انجام دادند؟ به نظر او در آن بازتعریف، «مایه‌ جنون» یا همان روان جمعی بسیار مهم است.

بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

اردبیلی بخش شناختی کار را از همین‌جا توضیح داد؛ بخشی که به گفته‌ او در جلد هفتم است: وقتی این کارها را می‌کردند، دوستان زنگ می‌زدند که دچار بدخوابی شده‌ایم، «امیدم را به آینده از دست داده‌ام»، آیا هفته‌ بعد زنده‌ایم، کار تا کجا می‌خواهد پیش برود، نکند جنگ هسته‌ای بشود. نگاه کردند و دیدند در حالی که همه از پتروشیمی و کارخانه حرف می‌زنند، از همه مهم‌تر زیرساخت‌های شناختی یک انسان ایرانی دارد از بین می‌رود. پس پرسیدند چگونه می‌توان امکان یک روایت مشترک را، با همه‌ کثرتی که در طبقات مختلف وجود دارد، ایجاد کرد؛ و چه کنیم که روایت جنگ و پساجنگ از انحصار یک گروه بیرون بیاید. اگر می‌خواهیم ایران مثل پیش از جنگ نباشد و یک گام به جلو برود، باید به این برسیم. به گفته‌ او جنگ، در عین ویرانگری، نیروی احیاگری در خود دارد و کشورهایی که بعد از جنگ بلند شدند به همین نیروی احیاگر، چیزی مثل سیمرغ و ققنوس، رو کردند؛ و یکی از شکل‌های آن این است که روایت‌های متکثر را جا بدهیم.

او گفت دکتر رحمانی گاهی از همین تجربه‌ میناب صحبت می‌کند که چقدر روایت‌های متکثر از آن درمی‌آید. آن‌ها فیلم‌هایشان را گرفتند، روایت‌هایشان را آوردند و، به گفته‌ او، بازماندگان را مقابل دوربین صداوسیما آوردند و با آنان صحبت کردند. اکنون دنبال این هستند که ببینند خانواده‌ میناب چه می‌کند، زخم‌هایشان چگونه ترمیم می‌شود و چه کمک‌هایی لازم دارند. او امیدوار است بحث‌شان در همین دوازده جلد ادامه پیدا کند و بازسازی را از جنبه‌ مهندسی و فنی به سمت بازتفسیر، بازاندیشی و مباحث غیرمادی، «چیزهایی که به چشم نمی‌آید»، معطوف کند. بله، پل لازم است و ساختمان باید ساخته شود، ولی «روانِ زخم‌دیده چگونه باید ساخته شود؟» این‌ها باید در نظر گرفته شود.

رحمانی سپس برخی نکته‌ها را برای پاسخ به پرسش‌های احتمالی افزود. او گفت همه‌ کشورهایی که جنگ خیلی بدی داشتند و بعد بسیار موفق شدند، مانند ژاپن، آلمان، حتی انگلیس پس از جنگ جهانی، و ویتنام، وقتی برخاستند «همان جامعه» نبودند؛ نظم اجتماعی، هویت اجتماعی و مناسبات همه‌ گروه‌ها را بازسازی کردند و جامعه‌ای جدید ساختند. در ژاپن، امپراتوری که دیدنش ممنوع بود و ادعای خدایی داشت، به مدارس آمد و به دانش‌آموزان گفت باید جامعه‌ جدید ژاپن را بسازیم. او تأکید کرد این کشورها سختی بسیار کشیدند.

او چهار شاخص را برای بازسازی‌های موفق جمع‌بندی کرد. شاخص اول تمرکززدایی و شفاف‌شدن قدرت است: دانسته شود چه نهادی با چه اقتداری کار می‌کند و چه آدم‌هایی با چه اخلاقی تصمیم می‌گیرند. شاخص دوم دموکراتیک‌شدن نظم سیاسی و اجتماعی است. او گفت این نمونه‌های موفق همه با سختی همراه بوده‌اند، تا حد اقدام به کودتا. چنین نبود که ژاپن بخواهد خوب شود و فردا خوب شود؛ وقتی خواست مسیر را بچرخاند، پانصد مقام ارشد نظامی، چند وزیر و تعدادی از مردم عادی خودکشی کردند: «ما چرا تغییر مسیر می‌دهیم؟ داشتیم جهان را می‌گرفتیم.» شاخص سوم گسترش نهادهای مدنی است؛ سیاست‌گذاری‌ها با مشارکت، همراهی و نظارت نهادهای مدنی انجام می‌شود و چنین نیست که شورایی در بالا تصمیم بگیرد کجا را چگونه بسازند و دیگران ساکت باشند. شاخص چهارم بین‌المللی‌شدن است: استفاده از دانش، تجربه و منابع بین‌المللی؛ نمی‌شود درها را بست و گفت موفق می‌شوم.

بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

او نمونه‌های دیگری هم نام برد: یوگسلاوی که چند مرحله اصلاح کرد و خطاهایی هم داشت، اوگاندا، سوریه پس از ویرانی دوره‌ اسد، افغانستان و عراق؛ همه جایی خوردند زمین و جایی برخاستند، و در هر مورد جامعه‌ای جدید ساختند با بُعد اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و هنری. دولت رفاه در انگلیس پس از جنگ جهانی از دل ویرانی جنگ بیرون آمد و فقط یک تصمیم حکومتی نبود، بلکه تصمیم عمومی بود. درباره‌ ژاپن نیز، هرچند امپراتور وارد ماجرا شد، در هر کوچه و بازار مجوزهای نشر برگشت و سانسورها برداشته شد؛ همه‌جا محفل گفت‌وگو شد و کل جامعه درگیر بود، چون ایده‌ای وجود داشت: فقط یک نفر مسئول ویرانی نیست، همه مسئولیم.

رحمانی گفت اگر این‌گونه نگاه کنیم، فهم این‌که ما کجاییم، چه مسیری را می‌رویم و چه امکان‌ها و خطرهایی پیش رو داریم آسان‌تر می‌شود. او با تمثیلی ادامه داد: نمی‌شود از ماشین چهارچرخ یک چرخ را برداشت و گفت همین کافی است؛ همه‌ چرخ‌ها باید هم‌زمان کار کنند، چه در ساختار سیاسی، چه در ساختار حکمرانی، چه در نهادهای مدنی و چه در مناسبات جهانی و «با شیرِ بی‌یال و دم» نمی‌شود شیر را ترسیم کرد.

اردبیلی افزود: بازسازی پس از جنگ ایران و عراق بسیار مهندسی بود و برای نشان دادنش از کتاب «فرنگیس» مثال زد؛ خاطرات فرنگیس حیدرپور که در یکی از روستاهای گیلان غرب زندگی می‌کرد. عراقی‌ها به روستای او و روستای همسایه حمله و آن‌ها را تخریب کردند و چهار سال آنجا دست آن‌ها بود تا سرانجام عقب رانده شدند. وقتی بازگشتند، کل دره‌ای که آن دو روستا در آن بود کاملاً ویران شده بود؛ حتی یک سنگ روی سنگ نبود، همه چیز با خاک یکسان شده و به میدان مین تبدیل شده بود. مهندس‌ها به آن‌ها گفتند غم نخورید، ما اینجا را بازسازی می‌کنیم؛ و بازسازی‌شان این بود که اگر خانه‌ کسی قبلاً آنجا بود، صد متر آن‌طرف‌تر برایش خانه بسازند. روستایی‌ها امیدوار شدند و برای همه خانه ساختند، ولی آنجا غیرقابل سکونت بود و تا امروز بچه‌ها آنجا کشته می‌شوند و پایشان روی مین می‌رود. خواهر فرنگیس و برادرش و سه تن از برادرزاده‌هایش بر اثر مین یا شهید یا معلول شدند و آن روستا اکنون بیش از سی چهل کودک معلول دارد.

رحمانی گفت مهندس تقصیری ندارد؛ به او گفتند بساز و ساخت. وقتی می‌خواهیم پلی بسازیم، مهندسی سازه‌ فنی‌اش را می‌بیند، ولی علوم اجتماعی و جهان اجتماعی باید آن سویش را ببیند. نظام تصمیم‌گیر باید پدیده را کامل ببیند و بپرسد که آیا اصلاً زندگی در اینجا دوباره می‌تواند جریان داشته باشد یا نه؛ اگر آری، مهندس سازه بسازد. مقصر نظام تصمیم‌گیر است.

یکی از حاضران گفت وقتی گفته می‌شود بازسازی بر مبنای یک «مای جمعی» صورت می‌گیرد، شاید مهم‌تر از ساختن این باشد که فهمی از واقعه در میان است و بازسازی بر پایه‌ آن انجام می‌شود. به همین دلیل در لحظه‌ بازسازی شکافی در تجربه‌ زیسته‌ ما پدید می‌آید تا بتوانیم فهمی عمیق از واقعه داشته باشیم. او پرسید پس بازسازی امری گفتمانی هم هست، چون بسته به این‌که چه کسی بازسازی کند، تعیین می‌شود چه ساخته شود، چه بماند و چه دوباره ساخته نشود. در کشوری مانند ژاپن، که به‌عنوان تجربه‌ موفق از آن یاد کردیم، رسیدن به آن معنا که بتواند هسته‌ بازسازی باشد چگونه اتفاق افتاد؟ یعنی چگونه از لایه‌ گفتمانی قدرت عبور کرد و نظر جمع را داشت؟ جمع درباره‌ آن جنگ و فاجعه و ویرانی به چه فهمی رسیده بود؟

رحمانی پاسخ داد پرسش بسیار دقیقی است، چون کل داستان بازسازی این است که چه چیزی، برای چه کسی، توسط چه کسی و طی چه فرایندی ساخته شود. او گفت ساختن فقط ساختن بنا نیست؛ مهم‌تر نسبت آن جامعه با آن جنگ است. نسبت ژاپنی‌ها با جنگ دو مرحله داشت. نخست پرسیدند مسئول این جنگ که بود و مسئول شکست که بود؛ پرسش مسئولیت جنگ را عمومی کردند و به بازخوانی دست زدند. امپراتور را از داستان جنگ بیرون کشیدند، اما امپراتور استحاله پیدا کرد و در نقش منجی ساخت جامعه‌ جدید درآمد؛ یعنی معنای جنگ و نسبت جامعه با آن عوض شد.

او در ادامه به ایران پرداخت و گفت از زمان جنگ دوازده‌روزه تا امروز تحولی بزرگ رخ داده است: همه‌جا پرچم ایران می‌بینیم و در نهادها و گروه‌هایی که پرچم ایران قبلاً اولویتی برایشان نداشت اکنون اولویت یافته است. پس‌ زمینه‌ جنگ نیروهایی را آزاد می‌کند. در جنگ سی‌وسه‌روزه یا جنگ اخیر، در سی چهل روز نخست، همه‌ گروه‌ها کمابیش حاضر بودند و بقیه هم نسبتاً هم‌دل بودند، چون تصور بر این بود که مقوله‌ محوری «وطن و ایران» به معنای عامش است. آن‌که در سنت چپ و پست‌کلونیال بود برای دفاع از وطن آنجا بود؛ آن‌که مذهبی بود برای دفاع از وطن و ایمان؛ آن‌که ایران‌گرا بود برای دفاع از وطن ایرانی. هر کس سهمی داشت و این می‌توانست دریچه‌ای باشد برای بازخوانی ایران فراگیر؛ «ایران برای همه». اما او تأکید کرد که ایرانِ فقط برای یک گروه، یک روایت یا یک انحصار گفتمانی خاص اتفاقی ساده است ولی می‌تواند بنیان‌برافکن باشد. او گفت رسانه‌ ملی هر روز روایت‌ها را به سمت اشتباهات استراتژیک می‌برد.

رحمانی گفت شرایط ما به‌شدت شبیه ژاپن است. ژاپن در پایان جنگ فقط بمب اتم مسئله‌اش نبود؛ شوروی هم داشت می‌آمد و ژاپن می‌دانست تجزیه خواهد شد؛ اگر دیر می‌کرد نه‌تنها شکست می‌خورد بلکه تجزیه می‌شد. این هم حرکتی استراتژیک بود و وضعیت بسیار خطیر. او گفت ژاپن در چین و تایوان و جاهای دیگر وحشتناک عمل می‌کرد، اما یک لحظه متوجه شد در حال نابودی است.

اردبیلی افزود که در یکی از نشست‌های سلسله‌نشست‌های «کارآمدی علوم انسانی» مهندسان بزرگی بودند که می‌پرسیدند علوم اجتماعی اصلاً کارآمد هست یا نه، چون همیشه «پسینی» وارد می‌شود. این بار خواستیم «پیشینی» وارد شویم. او گفت با دکتر رحمانی جاهای مختلف می‌روند و با افراد تأثیرگذار هم صحبت می‌کنند. حرفشان این است که با توجه به این تجربه‌های جهانی، اگر فردا ساختمان و پل و زیرساخت مادی را بهتر از قبل بسازیم ولی شکاف اجتماعی بماند، مسیری را که باید می‌رفتیم اشتباه رفته‌ایم. مسئله‌ بازسازی مادی نیست؛ معیشت مردم مهم است، ولی مهم‌تر آن است که تا «جمع» شکل نگیرد، ساختمان‌ها و کارخانه‌ها ساخته می‌شوند و شکاف اجتماعی می‌ماند و مشکلات دومینووار جامعه را از درون مستهلک و ویران می‌کند. «جنگ تمام شده ولی جنگ داخلی شروع شده»؛ این اتفاقی است که در اغلب کشورها، به‌ویژه خاورمیانه، می‌افتد و علتش آن است که «مای جمعی» ترک خورده و نیرویی نبوده که آن را دوباره سامان دهد. به گفته‌ او باید روی امکان تصور آینده‌ مشترک بین مردم ایران کار کرد.

در ادامه، دبیر نشست این پرسش را مطرح کرد که مخاطب اصلی این کار باید سیاست‌گذاران باشند، درست است؟ دکتر اردبیلی پاسخ داد الزاماً نه؛ چون همه‌ ما در این مسئله نقش داریم، هرچند سیاست‌گذاران بیشتر به نظر می‌رسند. هر ایده‌ای که نیروی اجتماعی پشتش نیاید محکوم به شکست است؛ ولی دست‌کم می‌توان فهمید که وقتی حکمران کاری می‌کند، اگر دانایی جامعه بالا رفته باشد جامعه می‌تواند مطالبه‌گر شود. از این جنبه کتاب‌ها برای دانشجویان و استادان دانشگاه هم نوشته شده است.

جبار رحمانی هم در ادامه گفت همه باید با هم دخیل باشند و نهاد حاکمیتی آخرین جایی است که وارد بازی می‌شود، البته «خیلی امیدوار نباش». او به تجربه‌ اصلاحات اشاره کرد: مردم به هر در و دیواری زدند و خواستار اصلاحات شدند و مستأصل شدند؛ گروهی در استیصال به استقبال ویرانی کشور رفتند. او این را خطا دانست، ولی خطایی «تبعی» که از وضعیتی واکنشی برآمده بود. آدم‌ها حالشان بد می‌شود و خودسوزی می‌کنند؛ پرسش این است که چرا باید به آن نقطه برسند. نظر شخصی او این است که اگر جامعه پشت این مرحله نباشد، حاکمیت تغییر مسیر نمی‌دهد، چون نیروی اجتماعی باید پشت تغییرات بیاید.

او گفت حاکمیت در چهار دهه و یکی دو قرن اخیر زیرساخت‌های آموزشی و بهداشتی را ساخته و این کار «خیلی هم خوب» بوده است؛ «دستش درد نکند». اما در حوزه‌ اجتماعی و مدنی جامعه باید دائماً گفت‌وگو و به تعبیری نزاع کند تا حقوق اولیه‌اش را بگیرد. از این رو بازسازی جامعه رویا نیست، حقی اولیه است؛ تا مطمئن باشیم خودمان و فرزندانمان می‌توانیم مانند آدم‌های متعارف دنیا زندگی کنیم، زندگی نرمال و قابل‌پیش‌بینی. حاکمیت مهم است، اما مهم‌تر از آن جامعه است. او گفت اولین کاری که حاکمیت می‌کند مصادره‌ روایت‌ها و سیاست‌هاست و تجربه‌ جنگ هشت‌ساله نیز همین را نشان داده است.

در ادامه این پرسش مطرح شد که وقتی برای کوچک‌ترین خواسته‌ها باید جان را وسط گذاشت و کوچک‌ترین چیز در عرصه‌ هنر به «سیاه‌نمایی» متهم می‌شود، جامعه باید چقدر تاوان بدهد؟

جبار رحمانی افزود در پنجاه سال اخیر جامعه‌ی ایران «انصافاً موفق بوده، هرچند هزار ایراد دارد». اردبیلی هم گفت: تجربه‌ جهانی نشان می‌دهد باید در نزاعی مستمر و روزانه بود؛ شاید چند نسل لازم باشد. این بهایی است که نسل‌ها برای نسل‌های بعد می‌پردازند و مختص ما نیست؛ قلب اروپا، آمریکا، جنبش سیاه‌پوستان و جنبش زنان را هم نگاه کنید. دکتر اردبیلی تأیید کرد که آن‌ها هنوز دارند تاوان می‌دهند.

اردبیلی در جمع‌بندی سخنانش گفت راهی که ترسیم می‌شود راه یک‌شبه و دوشبه نیست؛ این کتاب‌ها «فتح بابی» برای بحث بود. بازسازی بازاندیشی در خودمان است و به آجر و سنگ و سیمان خلاصه نمی‌شود، و تک‌تک ما هم باید مطالبه‌گر باشیم و هم سهمی را در این حوزه بر عهده بگیریم.

بازسازی بازگشت به گذشته پیش از جنگ نیست، آفرینش خلاقانه است

حامد زارع پرسش پایانی این نشست را مطرح کرد: دکتر طباطبایی در «تأملی درباره ایران» می‌گوید ما مدام شکست می‌خوریم چون تئوری شکست نداریم. به نظر او مقایسه‌ تطبیقی با ژاپن بازخوانی تاریخ معاصر از منظر شکست نیست، حال آن‌که باید جایی اعلام شکست صورت بگیرد؛ چه از منظر سیاست و حکومت، چه از منظر گفتمان روشنفکری. او گفت ما نه‌تنها به اعلام شکست نزدیک نشده‌ایم بلکه دقیقاً در نقطه‌ مقابل آن هستیم؛ حتی روشنفکرانی مانند آقای دکتر سروش و آقای مهاجرانی دائماً جامعه را به پیشروی بیشتر و مقاومت بیشتر تهییج می‌کنند. به نظر او این ضعف علوم انسانی ماست. وی مثالی در این خصوص زد: اصفهان با عظمتش در عصر صفوی، با حمله‌ی «بسیار بدوی و غیرمتمدنانه» افغان‌ها فروپاشید و یکی از بدترین دوره‌ها شکل گرفت، اما کسی در علوم انسانی ایران از منظر «شکست‌نامه‌نویسی» آن را بازخوانی نکرد و تنها چیزی که داریم «سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی» است. به گفته زارع، ما شکست‌هایمان را نمی‌بینیم، نظریه‌ شکست نداریم و در برابرش «عدم شکست» و فتح قله‌های دیگر را تهییج می‌کنیم. او پرسید قوه‌ ادراک باید چگونه این‌ها را تجمیع و تفسیر کند و علوم انسانی کجاست و کجا باید بگوید «ایست»؟

رحمانی در پاسخ گفت منکر روایت‌های مختلف نیست و درباره‌ صفویه هم در همان مقطع فروپاشی، حزین لاهیجی درباری بسیار بانفوذ و خوش‌فکر تلاش کرد جامعه‌ ویران‌شده را دوباره جمع کند، ولی چنان به ناامیدی رسید که تقریباً در بیست سال آخر عمرش در «افسردگی کامل» بود. او حرف پرسشگر را درست دانست و گفت به همین دلیل بود که از «توبه‌ جمعی» حرف می‌زند: چنین نیست که بگوییم فقط امپراتور مقصر است؛ همه‌ ما در پدید آمدن این وضعیت مقصریم. و چنین هم نیست که از فردایی که این را گفتند همه بپذیرند؛ چهار پنج سال طول کشید. او مثال زد: قاضی معروفی در توکیو می‌خواست اخلاقی زندگی کند و از بازار سیاه خرید نکند و بعد از جنگ از گرسنگی مُرد. وضع آن‌قدر بد بود که مردم صبح بیدار می‌شدند و می‌رفتند روستاها را غارت می‌کردند تا لقمه‌ای نان بیاورند. چنین نبود که مردم بسیار اخلاقی زندگی کنند؛ سازوکارهایی از دل همان بازار سیاه و فساد شکل گرفت و جامعه‌ی جدید را ساختند و همه گفت‌وگو کردند.

به نظر رحمانی مسئله دقیقاً همین است: این‌که ما با خودمان، با جنگمان و با مسیر آمده‌مان چه نسبتی داریم. پرسش «چه شد که به اینجا رسیدیم؟» ساده است و قرار نیست پاسخش از همان ابتدا آماده باشد. به نظر رحمانی درک از وضعیت بسیار مهم است و اینجا همان است که می‌توان «فلج شناختی» یا «انسداد شناختی» نامید؛ مغزهای فروبسته می‌توانند قدرتمند عمل کنند و آدم‌ها را هیجان‌زده کنند. اما تجربه‌های پس از جنگ و موقعیت‌های تلخ لزوماً موفق نیستند: از دل همین تجربه‌ پس از جنگ و فروپاشی بود که هیتلر سر کار آمد؛ او از شش میلیون بیکار در چهار سال به یک میلیون بیکار رسید، که از نظر رشد اقتصادی عدد بزرگی نیست، ولی فاجعه‌ بزرگ‌تری رقم زد. بنابراین باید نگاهی بازاندیشانه و انتقادی به خودمان داشته باشیم.

او گفت همه می‌گوییم نهاد سیاست مقصر است؛ ولی همین الان به بازار می‌رویم و بازاری سرمان کلاه می‌گذارد و پزشک سرمان کلاه می‌گذارد؛ اما توان تبیین درست از وضعیت و پذیرش مسئولیت خودمان تقریباً در جامعه نیست. این تبیین از گفت‌وگوی جمعی برمی‌آید، نه گفت‌وگوی سرخوشانه‌ پیروزی. واکنش‌های ما یکی از دو چیز است: روایت انحطاط یا دوران طلایی با منطق اسطوره‌ای: عصر طلایی ایران باستان یا عصر طلایی ایران اسلامی، و در نتیجه دنبال احیای امپراتوری‌ها می‌گردیم. او گفت در همین حمله به ایران، نخبگانی که در کشورهای سوسیالیستی و سوسیال‌دموکرات و توسعه‌یافته‌ اسکاندیناوی زندگی می‌کنند و سلطنت‌طلب‌اند و از حمله به ایران حمایت می‌کنند، و این میزان اختلال ادراکی قابل سنجش است.

به گفته‌ او طیف‌های مختلف با واکنش عاطفی و هیجانی و مقوله‌های پیش‌فرض غیرعلمی و غیرعقلانی کار می‌کنند و هر کدام باور خودشان را دارند؛ منطق، منطق باور است، چه آن‌که سلطنت‌طلب است و چه آن‌که به ایران حمله می‌کند.

رحمانی گفت کل ایده‌ کتاب این است که بازسازی خردمندانه باشد که بتوانیم فضای تنفسی به روایت‌ها و بازی‌های دیگر بدهیم. ایده این بود که بازسازی در نهادی با حداقل‌های استاندارد عقلانیت انجام شود؛ نهاد دانشگاه و علم، یعنی بازسازی باید علمی و عقلانی باشد، وگرنه گروه‌ها و نهادهای مسلط آن را در الهیات خودشان مصادره می‌کنند. فرقی نمی‌کند طرفدار نتانیاهو باشند یا ترامپ؛ همه الهیاتی عمل می‌کنند و توجیه‌شان الهیاتی است.

رحمانی گفت نظریه‌ شکست مهم نیست؛ قابلیت بازاندیشی مهم است. همه می‌دانند بازسازی مهم است ولی هنوز جدی گرفته نمی‌شود؛ جامعه در استیصال و «درماندگی آموخته‌شده‌ جمعی» است و به لاک دفاعی رفته: «ولش کن، این نیز بگذرد؛ از سیاهی بالاتر رنگی نیست.» به جای آن‌که فعال باشیم و عاملیت فردی و جمعی داشته باشیم، به انفعال و استیصال جمعی پس کشیده‌ایم. گام نخست جرئت پرسیدن است و از دل نظریه‌ی شکست، پیروزی درآوردن؛ «جرئت پرسشگری را نداریم.» او به آنچه سید جواد طباطبایی در کتاب ابن‌خلدون‌اش می‌گوید اشاره کرد: چرا علوم انسانی شکل نمی‌گیرد؟ حوزه‌ای اندیشیدنی وجود داشت، اما ما به واسطه‌ همین نمی‌توانیم درست بیندیشیم. تا زمانی که تمام قلمرو قابل‌اندیشیدن و جرئت پرسیدن را نداشته باشیم، آنچه گفته شد رخ نخواهد داد و هیچ کاری از پیش نمی‌رود.

۲۱۶۲۱۶