از «همشهری کین» تا تبعید در اروپا؛ سرنوشت پر فراز و نشیب نابغه سرکش سینما
از «همشهری کین» تا تبعید در اروپا؛ سرنوشت پر فراز و نشیب نابغه سرکش سینما
اورسن ولز در ۲۶سالگی با ساخت «همشهری کین» نام خود را در تاریخ سینما ثبت کرد و پیش از آن، با نمایش رادیویی «جنگ دنیاها» میلیونها آمریکایی را به وحشت انداخته بود. اما مسیر حرفهای این نابغه برخلاف شروع درخشانش، با دخالت استودیوهای هالیوود، مشکلات مالی و تلاش برای حفظ استقلال هنری گره خورد؛ مسیری که او را به یکی از سرکشترین و تأثیرگذارترین چهرههای تاریخ سینما تبدیل کرد.
ریحانه اسکندری – صبح روز دهم اکتبر سال ۱۹۸۵، وقتی راننده شخصی اورسن ولز وارد خانه او در لسآنجلس شد تا کارهای روزانه را هماهنگ کند، با پیکر بیجان مردی روبهرو شد که بیش از نیم قرن چشمان جهانیان را به پرده سینما و گوشهایشان را به داستانهای رادیویی دوخته بود. غول پرآوازه تئاتر، رادیو و سینمای جهان، در هفتادسالگی و بر اثر ایست قلبی در خواب، برای همیشه چشم از جهان فرو بست.
تنها دو ساعت پیش از این رخداد تلخ، ولز در برنامه تلویزیونی مرو گریفین ظاهر شده بود؛ برنامهای که آخرین تصویر زنده از این نابغه بیپروا را ثبت کرد. او در آن گفتوگوی پایانی، با همان صدای بم و پرطنین، طنز نیشدار و نگاه نافذ همیشگیاش از هنر و زندگی سخن گفت، بیآنکه بداند تنها چند گام با نقطه پایان فاصله دارد.
پیکر ولز بنا بر وصیت خودش سوزانده شد و خاکسترش را به اسپانیا بردند تا در دهکدهای آرام در روندا، واقع در ایالت اندلس، در دل چاهی قدیمی در یک دهکده سرسبز به خاک بسپارند. او سالها پیش از مرگش گفته بود که انسان اهل جایی نیست که در آن به دنیا آمده، بلکه متعلق به جایی است که برای مردن انتخاب میکند. سالروز درگذشت اورسن ولز، صرفاً یادبود یک کارگردان یا بازیگر چیره دست نیست؛ بلکه بازخوانی قصه زیست هنرمندی است که در بیست سالگی تئاتر آمریکا را تکان داد، در بیست و سه سالگی با یک نمایش رادیویی ملتی را به هراس انداخت، در بیست و شش سالگی شاهکار بیبدیل تاریخ سینما را خلق کرد و سپس باقی عمرش را در جدال با سیستم تجاری هالیوود، تبعید خودخواسته در اروپا و تلاش دائم برای تأمین مالی فیلمهای مستقلش سپری ساخت. ولز خود در توصیف کارنامه پرپیچ و خمش با کنایهای تلخ گفته بود که من کارم را از قله شروع کردم و تمام عمرمشغول حرکت به سمت پایین بودم.
کودکی یک نابغه و زخم ناپیدای پدری
جرج اورسن ولز در ششم مه ۱۹۱۵ در شهر کوچک کنوشا در ایالت ویسکانسین متولد شد. از همان نخستین سالهای زندگی، روشن بود که این کودک با دیگران تفاوت دارد. مادرش، بئاتریس ادسون، پیانیستی برجسته و زنی هنرپرور بود که اورسن را از همان دوران خردسالی با شعر، موسیقی، نقاشی و نمایشنامههای شکسپیر آشنا کرد. پدرش، ریچارد ولز، مخترعی ثروتمند اما مردی عیاش بود که زندگیاش در وابستگی شدید به الکل میگذشت.
اورسن کوچک در چهار سالگی شعر میخواند، در هفت سالگی بخشهای بزرگی از نمایشنامههای کلاسیک را حفظ بود و در ۱۰ سالگی به راحتی نقاشی میکرد، دکور تئاتر میساخت و شعبدهبازی انجام میداد. اما این استعداد حیرتانگیز با فاجعههای خانوادگی سنگینی همراه شد. مادرش زمانی که او تنها نه سال داشت درگذشت. پس از مرگ مادر، الگوی حمایتی او فروپاشید و پدرش نیز که در منجلاب اعتیاد به الکل غرق شده بود، ثروتش را از دست داد.
لحظه بحرانی زندگی ولز در نوجوانی رقم خورد؛ زمانی که به پدرش گفت تا زمانی که دست از نوشیدن برندارد، حاضر به دیدارش نیست. اندکی بعد، پدرش در تنهایی و غربت درگذشت و اورسن که آن زمان فقط ۱۳ سال داشت، با بار گناهی سهمگین روبهرو شد. این حس تقصیر تا پایان عمر چون سایهای سنگین بر روح او باقی ماند. پنجاه و سه سال بعد، ولز در گفتوگویی صمیمانه با زندگینامهنویس خود اعتراف کرد که آن جمله آخرین کلامی بود که به پدرش گفت و هرگز نتوانست خود را به خاطر آن ببخشد.
پس از مرگ پدر، سرپرستی ولز به دکتر موریس برنشتاین، پزشکان موفق و از دوستان خانوادگی سپری شد. برنشتاین او را به مدرسه خصوصی تاد فرستاد؛ محیطی پرورشی که به ولز اجازه داد استعدادیابی هنریاش را بدون محدودیتهای معمول دنبال کند. ولز پس از پایان دبیرستان، به جای ثبتنام در دانشگاه، تصمیم گرفت ارثیه اندک باقیمانده از پدرش را بردارد و راهی سفر به اروپا شود. او در شانزده سالگی به ایرلند رفت و با جسارتی عجیب وارد تئاتر گیت در دوبلین شد. او خود را یک ستاره بزرگ تئاتر برادوی جا زد و مدیران تئاتر را چنان تحت تاثیر قرار داد که نقشهای اصلی نمایشنامههای بزرگ را به او واگذار کردند. منتقدان ایرلندی از حضور بازیگری کمسنوسال اما با صدایی به غایت بم، رسا و مسلط شگفتزده شده بودند.
نوجوانی اورسن ولز