از کاخهای هخامنشی تا شهود و اندیشه اشراقی؛ سهروردی نجاتبخش حکمت ایرانیان/ شاهنامه سند زبان و «حکمت اشراق» سند اندیشه؛ سهروردی معمار هویت ایرانی
از کاخهای هخامنشی تا شهود و اندیشه اشراقی؛ سهروردی نجاتبخش حکمت ایرانیان/ شاهنامه سند زبان و «حکمت اشراق» سند اندیشه؛ سهروردی معمار هویت ایرانی
این همان راز ماندگاری فرهنگ ایرانی است، فرهنگی که در هر دوره تاریخی بدون بریدن از ریشههای خود توانسته است خود را بازآفرینی کند. ازاینرو اگر شاهنامه سند ماندگاری زبان فارسی است حکمت اشراق را نیز باید سند تداوم اندیشه ایرانی دانست. فردوسی حافظ زبان این سرزمین بود و سهروردی حافظ سنت فلسفی و معنوی آن؛ یکی واژههای ایران را جاودانه کرد و دیگری جهانبینی ایران را؛ پس برای شناخت ایران خواندن شاهنامه بهتنهایی کافی نیست؛ همانگونه که باید صدای فردوسی را شنید، باید نور سهروردی را نیز دید. این دو، دو ستون استوار یک تمدناند؛ تمدنی که زبان و اندیشه، تاریخ و حکمت و گذشته و آینده را در کنار یکدیگر معنا کرده است.
گروه اندیشه: علی نیکویی (دکتری پژوهش هنر، کارشناسارشد تاریخ ایران باستان) در مقاله ای که به مناسبت هشتم مرداد، روز بزرگداشت شیخ شهاب الدین سهروردی نگاشته، تاکید می کند که در تاریخ اندیشه ایران، اگر فردوسی هویت ملی و حافظه زبانی کشور را از گزند نابودی رهانید، شهابالدین یحیی سهروردی (شیخ اشراق) معمارِ تداوم حافظه فلسفی و معنوی این سرزمین شد. او با بررسی حیات کوتاه اما اثرگذار این فیلسوف ۳۸ ساله، به تشریح نحوه احیای «حکمت خسروانی» و «حکمت فهلویون» در دستگاه اندیشگی او میپردازد. سهروردی برخلاف نگرشهای باستانگرایی صرف، میراث ایران پیش از اسلام را نه ویرانهای فراموششده، بلکه سنتی زنده و مبتنی بر نور، شهود و معرفت حضوری میداند. از نظر نیکویی، شیخ اشراق با برجستهسازی مفاهیمی چون «نورالانوار»، «انوار قاهره» و بازتعریف نمادهایی نظیر زرتشت و کیخسرو در قالب «شاهِ حکیم»، توانست سه رود بزرگِ فلسفه یونان، عرفان اسلامی و حکمت ایران باستان را در هم بیامیزد و مکتب اصیل اشراق را پایهگذاری کند. نیکویی معتقد است از این منظر، سهروردی صرفاً شارح مشائیان یا احیاگر آیینهای کهن نبود، بلکه با ایجاد پلی استوار میان ایران پیش از اسلام و جهان فکری اسلامی، ثابت کرد هویت ایرانی نه با گسست و انکار، بلکه بر بنیاد تداوم تاریخی و بازآفرینی خلاقانه استوار است؛ پیوندی ماندگار که نشان میدهد برای درک جامعِ تمدن ایرانی، همگام با شنیدن صدای فردوسی در شاهنامه، باید به تماشای نورِ سهروردی در حکمت اشراق نشست. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
علی نیکویی
اگر فردوسی زبان ایران را از گزند فراموشی رهانید، چه کسی جانِ حکمت ایران را زنده نگه داشت؟ این پرسشی است که پاسخ آن را باید نه در میدانهای نبرد و نه در کاخهای شاهان، بلکه در آثار فیلسوفی جستوجو کرد که تنها سی و هشت سال زیست، اما اندیشهاش قرنها دوام آورد؛ شهابالدین یحیی سهروردی، شیخ اشراق.
سهروردی را معمولاً فیلسوف نور میشناسند، اما او تنها بنیانگذار یک مکتب فلسفی نبود، در پسِ نظام پیچیدهٔ حکمت اشراق دغدغهای بزرگتر نهفته بود؛ احیای سنتی که خود آن را “حکمت خسروانی” مینامید، میراثی که به باور او از حکیمان ایران باستان بهیادگارمانده و در گذر سدهها زیر سایه تحولات تاریخی کمفروغ شده بود؛ او میکوشید نشان دهد که ایران پیش از آنکه سرزمین شاعران و حماسهسرایان باشد خاستگاه سنتی دیرپا در حکمت، شهود و اندیشه نیز بوده است.
اگر فردوسی با شاهنامه حافظ زبان و حافظه تاریخی ایرانیان شد سهروردی را نیز میتوان پاسدار حافظه فلسفی و معنوی این سرزمین دانست؛ اندیشمندی که میان ایران پیش از اسلام و ایران اسلامی پلی استوار ساخت و کوشید نشان دهد که حکمت ایرانی نه با دگرگونیهای سیاسی از میان رفت و نه در تاریخ گم شد، بلکه در قالبی تازه به حیات خود ادامه داد. از همین رو شناخت سهروردی تنها مطالعه زندگی یک فیلسوف نیست؛ تلاشی است برای فهم یکی از ژرفترین لایههای هویت فرهنگی ایران.
چرا سهروردی هنوز مهم است؟
در تاریخ اندیشه اندک فیلسوفی را میتوان یافت که در کمتر از چهار دهه زندگی چنان اثری بر جای گذاشته باشد که پس از گذشت هشت قرن همچنان موضوع پژوهش، گفتوگو و الهام باشد. جناب سهروردی از همین شمار بزرگان است.
او در نیمه سده ششم هجری در سهرورد زنجان زاده شد، در مراغه و اصفهان دانش آموخت و شهرهای گوناگون جهان اسلام را پیمود و سرانجام در حلب درحالیکه بیش از سی و هشت سال نداشت به اتهام کفر و الحاد به فرمان صلاحالدین ایوبی و با تأیید فقیهان زمان به قتل رسید؛ مرگی تراژیک که از او چهرهای اسطورهای در تاریخ فلسفه اسلامی ساخت، اما راز ماندگاری سهروردی را نباید تنها در سرنوشت تلخ او جستوجو کرد.
اهمیت سهروردی از آن روست که او خود را صرفاً شارح فلسفه یونان یا ادامهدهنده سنت مشائی نمیدانست، هرچند با آثار افلاطون، ارسطو و پورسینا آشنایی عمیق داشت، اما پروژه فکری او افقی فراتر را دنبال میکرد.
سهروردی بارها از حکمت خسروانی و “حکمت فهلویون” یاد میکند و خود را وارث سنتی میداند که از حکیمان ایران باستان بهیادگارمانده است؛ سنتی که به باور او پیش از ورود فلسفه یونانی در این سرزمین ریشه داشت و بر پایه نور، شهود و معرفت حضوری استوار بود.
بهراستی سهروردی را نمیتوان تنها در چارچوب یک فیلسوف مسلمان یا حتی یک متفکر اشراقی تعریف کرد! او حلقه اتصال دو دوره بزرگ تاریخ ایران است؛ اندیشمندی که کوشید میان میراث معنوی ایران پیش از اسلام و جهان فکری ایران اسلامی پیوندی دوباره برقرار کند.
اگر فردوسی با زبان فارسی حافظ حافظه تاریخی ایرانیان شد، سهروردی نیز با زبان فلسفه حافظ سنت فلسفی و معنوی ایران گردید؛ سنتی که از نگاه او هرگز از میان نرفته بود؛ بلکه در لایههای پنهان فرهنگ این سرزمین به حیات خود ادامه داده و اکنون باید بار دیگر آشکار میشد. از این منظر سهروردی نهتنها یکی از بزرگترین فیلسوفان جهان اسلام، بلکه یکی از مهمترین معماران تداوم هویت فرهنگی ایران در سدههای پس از اسلام به شمار میآید.
ایران باستان در نگاه سهروردی
سهروردی هرگز ایران باستان را به چشم ویرانهای باشکوه که تنها باید بر آن حسرت خورد نمینگریست؛ او در جستوجوی گذشته نبود، بلکه به دنبال حقیقتی بود که باورداشت در ژرفای فرهنگ ایران استمراریافته است از همین رو هنگامی که از حکمت خسروانی یا حکمت فهلویون سخن میگوید مقصودش صرفاً اشاره به روزگار شاهان ساسانی یا ستایش ایران پیش از اسلام نیست؛ بلکه از سنتی حکمی یاد میکند که به باور او از روزگار حکیمان باستان آغاز شده، در طول تاریخ با صورتهای گوناگون ادامه یافته و اکنون باید بار دیگر در قالبی نو احیا شود.
در اندیشه سهروردی حکمت خسروانی نام یک سلسله تاریخی یا یک مکتب فلسفی به معنای امروزی نیست، بلکه نماد نوعی معرفت است که بر نور، شهود، پاکی درون و دریافت بیواسطه حقیقت استوار است؛ او این سنت را در برابر حکمت صرفاً بحثی و استدلالی قرار میدهد و باور دارد که حقیقت پیش از آنکه با برهان شناخته شود باید با جان انسان دیده شود. از همین رو در آثارش بارها از حکیمان ایران باستان با احترام یاد میکند و آنان را حلقههایی از زنجیرهای میداند که سرچشمه آن به حکمت الهی بازمیگردد.
در این رویهٔ فکری زرتشت تنها بنیانگذار یک دین نیست، او پیامآور نوری است که راه شناخت حقیقت را روشن میکند، کیخسرو نیز صرفاً پادشاهی اسطورهای نیست، بلکه در نگاه سهروردی نمونه “شاهِ حکیم” است؛ فرمانروایی که سیاست را با معرفت و فرمانروایی را با سلوک معنوی درآمیخته است. جاماسپ، فرزانه نامدار ایران باستان نیز در شمار حاملان همین سنت حکمی قرار میگیرد، شخصیتی که دانایی او تنها حاصل دانش نیست، بلکه از شهود و بینش سرچشمه میگیرد.
بدین ترتیب، چهرههایی که در متون دینی و حماسی ایران حضور دارند در آثار سهروردی به نمادهای یک سنت فلسفی و معنوی بدل میشوند پس نسبت سهروردی با ایران باستان را نباید با مفاهیمی چون باستانگرایی یا بازگشت به گذشته تفسیر کرد، او نه در اندیشه احیای آیینهای کهن بود و نه میخواست تاریخ را به عقب بازگرداند؛ آنچه برای او اهمیت داشت زنده کردن روح حکمتی بود که میتوانست در هر عصر و در هر قالبی استمرار یابد.
سهروردی میراث ایران را همچون گنجینهای موزهای نمیدید، بلکه آن را حقیقتی زنده میدانست که باید در پرتو نیازهای زمانه دوباره فهمیده و بازآفرینی شود. شاید راز ماندگاری حکمت اشراق نیز در همین نکته نهفته باشد، اینکه گذشته را نه برای تکرار، بلکه برای آفرینش آینده فرامیخواند و از دل تاریخ افقی تازه برای اندیشیدن میگشاید.
نور؛ جایی که ایران باستان به حکمت اشراق میرسد
اگر بخواهیم تنها یک مفهوم را بهعنوان نقطه پیوند اندیشه ایران باستان و فلسفه سهروردی برگزینیم، بیتردید آن مفهوم “نور” است. البته نور در اینجا نه به معنای پدیدهای طبیعی و مادی، بلکه بهعنوان حقیقت هستی، سرچشمه معرفت و رمز حضور خداوند در جهان مطرح است.
سهروردی از همین مفهوم دستگاهی فلسفی میآفریند که ریشههای آن را در میراث ایران باستان جستوجو میکند و آن را در قالبی نو و منسجم باز میسازد. در جهانبینی اوستایی اهورامزدا با روشنایی، راستی و آگاهی پیوندی ناگسستنی دارد. در برابر او تاریکی نماد نادانی و آشفتگی است؛ آتش نیز در آیین زرتشتی نه معبود، بلکه آشکارترین نمود نور الهی و پاکی به شمار میآید از همین رو آتشکده پیش از آنکه جایگاه پرستش آتش باشد نماد پاسداری از فروغ حقیقت است.
همچنین امشاسپندان که جلوههای گوناگون صفات اهورامزدا هستند هر یک پرتوی از نظم، راستی، خرد، کمال و جاودانگی را در عالم نمایندگی میکنند. بدین ترتیب جهان در نگاه ایرانیان باستان جهانی است که از نور معنا مییابد و انسان نیز در پرتو همین روشنایی راه کمال را میپوید. سهروردی این میراث را بیکموکاست تکرار نمیکند، بلکه آن را به زبان فلسفه بازآفرینی میکند.
در حکمت اشراق همه مراتب هستی از “نورالانوار” سرچشمه میگیرند؛ حقیقتی که نور محض، بینیاز از هر چیز و منشأ همه موجودات است، از نورالانوار مراتب گوناگون انوار پدید میآیند؛ انواری که سهروردی از آنها با عنوان “انوار قاهره” و سپس مراتب فروتر نور یاد میکند؛ هرچه موجودی به سرچشمه نور نزدیکتر باشد کاملتر، آگاهتر و مجردتر است و هرچه از آن فاصله بگیرد به عالم ماده و تاریکی نزدیکتر میشود. از این منظر هستی نه مجموعهای از اشیای پراکنده، بلکه سلسلهای از مراتب نور است که از مبدأ واحدی سرچشمه گرفتهاند.
نکته مهم آن است که سهروردی برخلاف برخی برداشتهای رایج در پی فلسفی کردن آیین زرتشتی یا بازسازی باورهای ایران باستان نبود، او مفاهیم بنیادین آن سنت بسانِ نور، فرّه، خرد و پاکی را از سطح روایتهای دینی و اسطورهای به قلمرو تأمل فلسفی منتقل کرد و با بهرهگیری از سنت افلاطونی، نوافلاطونی و آموزههای عرفانی اسلام نظامی نو آفرید که هم رنگ ایران داشت و هم افق جهانشمول فلسفه را پیشروی خود میدید. شاید راز ماندگاری حکمت اشراق نیز در همین توانایی نهفته باشد؛ سهروردی نشان داد که سنتهای بزرگ فرهنگی زمانی زنده میمانند که بتوانند در هر عصر زبان تازهای برای بیان حقیقت بیابند.
نور در اندیشه او دیگر تنها عنصر مقدس اوستا یا نماد فروغ آتشکده نیست؛ نور خودِ هستی است، خودآگاهی است و راهی است که انسان از جهان کثرت بهسوی سرچشمه یگانگی میپیماید. از همینجا است که ایران باستان از محدوده تاریخ بیرون میآید و در قالب حکمت اشراق به یکی از ماندگارترین نظامهای فلسفی جهان اسلام تبدیل میشود.
آیا سهروردی صرفاً فیلسوف ایرانی بود؟
پاسخ این پرسش هم آری است و هم نه! آری، زیرا کمتر اندیشمندی در جهان اسلام بهاندازه سهروردی از میراث حکمی ایران باستان با احترام یاد کرده و کوشیده است آن را در کانون اندیشه فلسفی خود بنشاند و نه زیرا اگر سهروردی را تنها احیاگر حکمت ایران بدانیم بخش بزرگی از نبوغ فلسفی او را نادیده گرفتهایم. او نه در حصار ایران ماند و نه در چارچوب یونان؛ بلکه از هر دو سنت عبور کرد و افقی تازه در برابر فلسفه گشود.
سهروردی در روزگاری میزیست که فلسفه مشاء، باتکیهبر میراث ارسطویی و تفسیرهای پورسینا، جریان غالب جهان اسلام بود، او این سنت را بهخوبی میشناخت و از استدلالهای منطقی و مباحث فلسفی آن بهره میبرد. درعینحال شیفتگی او به افلاطون و سنت نوافلاطونی نیز آشکار است؛ بهویژه آنجا که عالم را مراتبی از وجود و تجلی حقیقت میبیند و شناخت را تنها حاصل استدلال نمیداند، بلکه برای شهود و اشراق جایگاهی بنیادین قائل است.
اما اندیشه سهروردی تنها از سرچشمه فلسفه یونان سیراب نمیشود، او از عرفان اسلامی نیز بهره میگیرد؛ از تجربه باطنی عارفان، از سلوک معنوی، از پیوند میان معرفت و تزکیه نفس و از این باور که حقیقت را نمیتوان تنها با برهان به دست آورد. در نگاه او عقل و شهود نه دوراه متضاد، بلکه دو مرحله از یک مسیرند؛ عقل راه را میگشاید و اشراق انسان را به مقصد میرساند. در کنار این دو میراث سهروردی به سرچشمهای دیگر نیز چشم دارد؛ سنت حکمت ایران باستان.
او از حکمت خسروانی، حکیمان پارس، فرّه، نور و روایتهای ایرانی الهام میگیرد، اما این عناصر را به همان صورت تاریخی و دینی بازتولید نمیکند. آنچه از ایران باستان وارد حکمت اشراق میشود نه مجموعهای از آیینها و مناسک، بلکه روح یک جهانبینی است؛ جهانبینیای که هستی را بر پایه نور، خرد و پیوند میان انسان و حقیقت تفسیر میکند.
از همین رو سهروردی را نمیتوان صرفاً دنبالهرو افلاطون دانست و نهتنها وارث زرتشت و حکیمان ایران. عظمت او در این است که توانست سه رود بزرگ اندیشه ــ فلسفه یونان، عرفان اسلامی و حکمت ایران باستان ــ را در بستری واحد به هم پیوند دهد و از آمیزش آنها نظامی پدید آورد که نه تقلیدی از گذشته بود و نه گسسته از آن.
حکمت اشراق حاصل همین آفرینش است؛ مکتبی که گذشته را وام میگیرد، اما در آن متوقف نمیشود و با زبانی تازه، افقی نو برای اندیشیدن میآفریند. شاید به همین دلیل است که سهروردی را باید بیش از آنکه “آخرین حکیم ایران باستان” یا “آخرین فیلسوف افلاطونی” بدانیم، نخستین معمار یکی از اصیلترین سنتهای فلسفی جهان اسلام به شمار آوریم.
سهروردی و هویت فرهنگی امروز ایران
شاید این پرسش برای بسیاری از خوانندگان مطرح شود که اندیشه فیلسوفی که هشت قرن پیش زیسته چه نسبتی با زندگی امروز ما دارد؟ پاسخ را باید در مفهوم “هویت فرهنگی” جستوجو کرد. ملتها تنها با مرزهای جغرافیایی یا روایتهای سیاسی شناخته نمیشوند؛ آنچه به یک ملت استمرار میبخشد حافظه تاریخی و فرهنگی اوست.
سهروردی یکی از بزرگترین پاسداران این حافظه در تاریخ ایران است. یکی از مهمترین دستاوردهای سهروردی آن بود که نشان داد ایران با پذیرش اسلام گذشته فرهنگی و حکمی خود را از دست نداد، بلکه آن را در قالبی تازه ادامه داد؛ او نه در پی گسستن از سنت اسلامی بود و نه خواستار بازگشت به جهان ایران پیش از اسلام؛ بلکه کوشید پلی استوار میان این دو دوره تاریخی بنا کند.
در اندیشه او حکمت ایرانی و معارف اسلامی نه دو رودخانه متقابل، بلکه دو جریان همسو هستند که میتوانند در یک بستر به هم بپیوندند و تمدنی غنیتر پدیدآورند؛ همین نگاه میتواند مهمترین درس سهروردی برای روزگار ما باشد؛ اینکه هویت ایرانی از دل حذف و انکار شکل نمیگیرد، بلکه از رهگذر پیوند، گفتوگو و تداوم تاریخی استوار میشود؛ پس سهروردی تنها درباره گذشته سخن نمیگوید او آینده را نیز پیش چشم دارد.
هر جامعهای که پیوند خود را با حافظه تاریخیاش از دست بدهد دیر یا زود دچار گسست هویتی خواهد شد. سهروردی به ما یادآوری میکند که میراثفرهنگی، مجموعهای از اشیای باستانی یا یادگارهای موزهای نیست، بلکه شبکهای زنده از اندیشهها، ارزشها و تجربههای تاریخی است که در هر نسل میتواند بازخوانی و بازآفرینی شود. اگر این پیوند گسسته شود گذشته به خاطرهای خاموش بدل خواهد شد؛ اما اگر فهم و بازتفسیر شود به نیرویی برای آفرینش آینده تبدیل میشود.
بیتردید راز ماندگاری سهروردی نیز در همین است؛ او نه درگذشته متوقف ماند و نه از آن گسست. از دل اوستا، شاهنامه، حکمت خسروانی، فلسفه یونان و عرفان اسلامی، زبانی تازه برای اندیشیدن آفرید؛ زبانی که نشان میدهد هویت ایرانی نه بر پایه انقطاع، بلکه بر بنیاد تداوم استوار است. از همین رو شناخت سهروردی تنها مطالعه زندگی یک فیلسوف نیست، بلکه تلاشی برای فهم چگونگی استمرار یکی از کهنترین تمدنهای جهان است؛ تمدنی که توانسته است در طول هزاران سال باوجود دگرگونیهای بزرگ سیاسی، دینی و اجتماعی، حافظه فرهنگی خود را حفظ کند و هر بار آن را در صورتی نو بازآفریند.
امروز نیز در روزگاری که گفتوگو درباره هویت ایرانی بیش از هر زمان دیگری مطرح است بازخوانی اندیشه سهروردی ضرورتی فرهنگی است، نه صرفاً پژوهشی. او به ما میآموزد که ایران را نباید تنها در ویرانههای باستانی، نسخههای خطی یا خاطرههای تاریخی جستوجو کرد؛ ایران پیش از هر چیز، سنتی زنده از اندیشیدن است؛ سنتی که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و در هر عصر چهرهای تازه یافته است. سهروردی یکی از درخشانترین حلقههای این زنجیره بلند است؛ حلقهای که گذشته را به امروز و امروز را به آینده پیوند میدهد.
فرجام سُخُن
در تاریخ ایران برخی پاسدار مرزهای این سرزمین بودهاند، برخی نگاهبان آیینها و برخی حافظ خاطرههای تاریخی آن؛ اما کمتر کسی توانسته است از ژرفترین لایههای هویت ایرانی پاسداری کند. فردوسی و سهروردی از این شمارند؛ دو چهرهای که هر یک در میدانی متفاوت، اما با رسالتی مشترک به تداوم فرهنگ ایران یاری رساندند.
اگر فردوسی زبان فارسی را از خطر فراموشی رهانید و با شاهنامه رشته پیوند ایرانیان را با گذشته تاریخیشان استوار ساخت، سهروردی نیز حکمت ایرانی را از دل غبار سدهها بیرون کشید و نشان داد که اندیشه این سرزمین، بِسانِ زبان آن هرگز از حرکت بازنایستاده است؛ سهروردی ثابت کرد که تمدن ایران تنها در شکوه کاخهای هخامنشی، آتشکدههای ساسانی یا نسخههای کهن خلاصه نمیشود؛ جوهر این تمدن در سنت اندیشیدن آن نهفته است. او با پیونددادن حکمت خسروانی، فلسفه یونان و معارف اسلامی بنایی نو برپا کرد که در آن نه گذشته نفی شد و نه حال از ریشههای خود گسست.
این همان راز ماندگاری فرهنگ ایرانی است، فرهنگی که در هر دوره تاریخی بدون بریدن از ریشههای خود توانسته است خود را بازآفرینی کند. ازاینرو اگر شاهنامه سند ماندگاری زبان فارسی است حکمت اشراق را نیز باید سند تداوم اندیشه ایرانی دانست.
فردوسی حافظ زبان این سرزمین بود و سهروردی حافظ سنت فلسفی و معنوی آن؛ یکی واژههای ایران را جاودانه کرد و دیگری جهانبینی ایران را؛ پس برای شناخت ایران خواندن شاهنامه بهتنهایی کافی نیست؛ همانگونه که باید صدای فردوسی را شنید، باید نور سهروردی را نیز دید. این دو، دو ستون استوار یک تمدناند؛ تمدنی که زبان و اندیشه، تاریخ و حکمت و گذشته و آینده را در کنار یکدیگر معنا کرده است.
۲۱۶۲۱۶