گذر از دانستن به چگونه زیستن / فلسفه ابن‌سینا بدون «حکمت عملی» ناقص می‌ماند/چگونه عقل برهانی و شریعت، «زندگی مطلوب» را می‌سازند؟

تاریخ: آگوست 23, 2026

گذر از دانستن به چگونه زیستن / فلسفه ابن‌سینا بدون «حکمت عملی» ناقص می‌ماند/چگونه عقل برهانی و شریعت، «زندگی مطلوب» را می‌سازند؟

 شریفی گفت:‌ حکمت عملی ابن‌سینا می‌تواند ما را متوجه این مسئله کند که میان «دانستن» و «چگونه زیستن» فاصله‌ای وجود دارد و فلسفه باید بتواند این فاصله را پر کند. در حوزه فردی، این مسئله به اخلاق و تزکیه نفس مربوط می‌شود؛ در خانواده، به تدبیر منزل؛ و در جامعه، به سیاست مدن. اگر این سه حوزه از یکدیگر جدا شوند، نظام حکمت عملی ناقص می‌شود.

 به گزارش خبرگزاری پرشین آنلاین سید حسین امامی در مقدمه گفت و گویش با حسام الدین شریفی در سرویس دین و اندیشه ایبنا نوشت: حکمت عملی در اندیشه ابن‌سینا یکی از مهم‌ترین حوزه‌هایی است که در کنار حکمت نظری، تصویری جامع از نگاه او به انسان، جامعه و شیوه زیست مطلوب ارائه می‌کند. در نگاه ابن‌سینا، فلسفه صرفاً تلاشی برای شناخت جهان و کشف حقیقت‌های نظری نیست، بلکه باید بتواند راهنمای عمل انسان نیز باشد؛ یعنی انسان را در مسیر رسیدن به فضیلت، سامان دادن زندگی فردی و برقراری نظمی شایسته در جامعه یاری کند. از این منظر، اخلاق، تدبیر منزل و سیاست، سه حوزه به‌هم‌پیوسته در حکمت عملی ابن‌سینا هستند که هر یک بخشی از مسئله «چگونه زیستن» را توضیح می‌دهند.

اهمیت بازخوانی حکمت عملی ابن‌سینا در روزگار ما نیز از همین جا ناشی می‌شود. بسیاری از پرسش‌هایی که امروز درباره نسبت اخلاق و سیاست، مسئولیت فرد در برابر جامعه، نقش عقل در تنظیم زندگی اجتماعی و امکان دستیابی به نظم عادلانه مطرح می‌شود، در فلسفه اسلامی سابقه‌ای دیرینه دارد. ابن‌سینا با تکیه بر عقل و در عین حال با توجه به واقعیت‌های زندگی اجتماعی، کوشید میان فضیلت فردی و خیر عمومی پیوند برقرار کند.

در گفت‌وگو با حسام‌الدین شریفی، دکترای فلسفه اسلامی از دانشگاه باقرالعلوم(ع)، محقق و استاد حوزه و دانشگاه و نویسنده کتاب اصول و مبانی حکمت انسانی از دیدگاه فارابی و پژوهشگری که در حوزه حکمت عملی در میان فیلسوفان اسلامی تحقیق کرده، تلاش کرده‌ایم ابعاد مختلف حکمت عملی ابن‌سینا، مبانی اخلاقی و اجتماعی آن و نسبت میان انسان، خانواده و جامعه را بررسی کنیم و نشان دهیم که این بخش از میراث فلسفی ابن‌سینا چگونه می‌تواند در فهم برخی مسائل امروز نیز مورد توجه قرار گیرد. این گفت و گو را در ادامه می خوانید:

****

میان «دانستن» و «چگونه زیستن» فاصله‌ای وجود دارد

حسام‌الدین شریفی

برای آغاز بحث، وقتی از «اصول و مبادی حکمت عملی از نظر ابن‌سینا» سخن می‌گوییم، دقیقاً منظور از اصول و مبادی چیست و این بحث چه جایگاهی در فلسفه ابن‌سینا دارد؟

وقتی از اصول و مبادی یک علم سخن می‌گوییم، در واقع درباره فلسفه آن علم بحث می‌کنیم؛ یعنی می‌خواهیم بدانیم آن علم چیست، موضوعش چیست، چه غرض و فایده‌ای دارد، چه ابواب و فصولی را شامل می‌شود، مؤلف یا بنیان‌گذار آن چه کسی است، چه مرتبه‌ای در میان علوم دارد و چه رابطه‌ای با علوم دیگر برقرار می‌کند و در نهایت، روش تعلیم، تقسیم، تحلیل و تحدید مسائل آن چیست. بنابراین مراد از اصول و مبادی در این بحث، فلسفه حکمت عملی و همان رئوس ثمانیه‌ای است که در سنت فلسفی برای معرفی و بررسی یک علم مورد توجه قرار می‌گرفت.

این نکته اهمیت دارد که قبل از ورود به مسائل یک علم، باید جایگاه آن علم، موضوع، غایت و روش آن را روشن کنیم. در مورد حکمت عملی نیز نمی‌توان صرفاً از اخلاق یا سیاست و تدبیر منزل سخن گفت، بدون آنکه ابتدا روشن کنیم این حوزه معرفتی چه نوع علمی است و چه نسبتی با فلسفه نظری، عقل، عمل و شریعت دارد.

حکمت عملی از چه زمانی در تاریخ فلسفه مطرح شد و ابن‌سینا در این زمینه چه میراثی را از فیلسوفان پیش از خود دریافت کرد؟

حکمت عملی سابقه‌ای بسیار قدیمی دارد و از زمان یونان باستان یکی از اجزای حکمت به شمار می‌رفته است. ارسطو شناخت را به دو بخش نظری و عملی تقسیم می‌کرد. غایت شناخت نظری، دانستن واقعیت آن‌گونه که هست، بود؛ اما شناخت عملی به تحلیل‌های عقلانی برای پاسخ دادن به این پرسش مربوط می‌شد که انسان چگونه باید عمل کند، البته ارسطو میان دانش عملی و دانش سازنده نیز تفاوت می‌گذاشت.

دانش سازنده یا تولیدی به آفرینش و پدید آوردن اشیاء مربوط می‌شود و با استعداد، هنر و فن همراه است؛ مانند شعر، نقاشی، نویسندگی، نجاری، خیاطی و دیگر صنایع. اما حکمت عملی به اعمال ارادی انسان مربوط می‌شود. بنابراین ارسطو در یک تقسیم‌بندی کلی، دانش را به نظری، عملی و سازنده تقسیم می‌کند.

میان «دانستن» و «چگونه زیستن» فاصله‌ای وجود دارد

ارسطو

 در نگاه ارسطو، موضوع حکمت عملی تأمل درباره اعمال انسانی است؛ اعمالی که غایتی ارزشمند را دنبال می‌کنند و انسان می‌تواند از طریق عمل به آن غایت دست یابد. بنابراین حکمت عملی صرفاً شناخت کلی درباره عمل نیست، بلکه این شناخت باید بتواند به جزئیات عمل انسانی نیز راه پیدا کند و در نهایت، عمل در خارج تحقق یابد.

این دیدگاه پس از ورود فلسفه یونانی به جهان اسلام، توسط فارابی دسته‌بندی و نظام‌مند شد و ابن‌سینا نیز آن را گسترش داد و استحکام بخشید.

ابن‌سینا چگونه فلسفه نظری و عملی را از یکدیگر تفکیک می‌کند؟

ابن‌سینا در الهیات شفا، علوم فلسفی را به نظری و عملی تقسیم می‌کند. مبنای این تقسیم، تفاوت میان موجوداتی است که وجودشان وابسته به اختیار و فعل انسان نیست و موجوداتی که وجودشان به اختیار و فعل انسان وابسته است.

علوم نظری علومی هستند که در آنها قوه نظری انسان با تصور موجودات آن‌گونه که هستند و تصدیق قضایا به نحوی که مطابق با واقع باشند، استکمال پیدا می‌کند. یعنی غایت علم نظری، شناخت واقعیت است، اما در علوم عملی، ابتدا از طریق علم تصوری و تصدیقی، نسبت به اموری که به رفتار انسانی مربوط می‌شوند شناخت پیدا می‌کنیم و سپس بر اساس همین شناخت، قوه عملی انسان با انجام رفتار ارادی به کمال می‌رسد.

بنابراین تفاوت مهم این دو در نسبت آنها با عمل است. در حکمت نظری، شناخت واقعیت غایت اصلی است، ولی در حکمت عملی، شناخت باید بتواند به رفتار ارادی انسان منتهی شود. از همین جا می‌توان فهمید که حکمت عملی صرفاً یک علم توصیفی نیست؛ بلکه میان شناخت و عمل ارتباط برقرار می‌کند.

میان «دانستن» و «چگونه زیستن» فاصله‌ای وجود دارد

ابن‌سینا در عیون الحکمه، حکمت را استکمال نفس انسانی از طریق تصور حقایق نظری و عملی و تصدیق آنها در حد توان بشر می‌داند. بر این اساس، حکمت عملی به اموری مربوط می‌شود که هم می‌توان آنها را شناخت و هم می‌توان بر اساس آنها عمل کرد.

پس در حکمت عملی، شناخت و عمل دو مرحله جدا از یکدیگر نیستند؛ شناخت صحیح باید بتواند زمینه عمل صحیح را فراهم کند. اینجاست که مفهوم سعادت اهمیت پیدا می‌کند. انسان برای رسیدن به کمال، باید بداند چه اعمالی شایسته انجام دادن هستند و چگونه باید آنها را در زندگی فردی و اجتماعی تحقق ببخشد.

پس می‌توان گفت حکمت عملی در نگاه ابن‌سینا صرفاً مجموعه‌ای از بایدها و نبایدها نیست؟

بله! حکمت عملی از نظر ابن‌سینا یک دانش فلسفی است که با روش برهانی به شناخت حقایق مربوط به افعال ارادی انسان می‌پردازد و غایت آن رسیدن به سعادت است. بنابراین نباید آن را با مجموعه‌ای از توصیه‌های اخلاقی، مواعظ یا پندهای اجتماعی یکسان گرفت.

از نظر ابن سینا، حکمت عملی، چه شاخه‌هایی دارد؟

حکمت عملی به سه بخش اصلی تقسیم می‌شود: اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مُدُن. اخلاق به فرد مربوط می‌شود و هدف آن انتظام و تزکیه نفس است. در این حوزه، انسان باید فضیلت‌ها را بشناسد و راه به دست آوردن آنها را بداند و در مقابل، رذیلت‌ها را بشناسد و شیوه دوری از آنها را پیدا کند.

تدبیر منزل به مشارکت خاص انسانی، یعنی خانواده، مربوط می‌شود. موضوع آن شناخت روابط میان اعضای یک خانواده و راه‌های تنظیم این روابط برای رسیدن به مصلحت خانواده است. سیاست مدن نیز به مشارکت عمومی انسان‌ها در جامعه مربوط می‌شود.

در اینجا مسئله اصلی، شناخت چگونگی مشارکت افراد جامعه برای دستیابی به مصالح عمومی، حفظ جامعه و در نهایت حفظ نوع انسانی است. بنابراین این سه حوزه در واقع سه سطح از حیات انسانی را پوشش می‌دهند: فرد، خانواده و جامعه.

آیا این سه‌گانه را می‌توان صرفاً یک تقسیم‌بندی موضوعی دانست یا مبنای فلسفی مشخصی دارد؟

مبنای آن کاملاً مشخص است. علم عملی یا به فرد مربوط می‌شود، یا به مشارکت خاص میان انسان‌ها، یا به مشارکت عمومی انسان‌ها. در سطح نخست، بحث تزکیه و انتظام نفس مطرح است و اخلاق شکل می‌گیرد. در سطح دوم، ارتباط اعضای خانواده موضوع بحث قرار می‌گیرد و تدبیر منزل شکل می‌گیرد. در سطح سوم، روابط میان افراد جامعه موضوع قرار می‌گیرد و سیاست مدن پدید می‌آید.

در نتیجه، این سه حوزه در عرض یکدیگر قرار دارند اما در عین حال به هم پیوسته‌اند. فرد سالم و فضیلت‌مند می‌تواند در خانواده نقش درست‌تری ایفا کند و خانواده سامان‌یافته نیز یکی از پایه‌های جامعه سالم است. از این منظر، حکمت عملی ابن‌سینا یک منظومه درباره زندگی انسانی است، نه سه دانش کاملاً منفک از یکدیگر.

ثمره هر یک از این سه بخش چیست؟

ثمره علم اخلاق، شناخت فضیلت‌ها و راه دستیابی به آنها و شناخت رذیلت‌ها و راه دوری از آنها برای تزکیه نفس است. ثمره تدبیر منزل، شناخت مشارکت لازم میان اعضای یک خانواده برای دستیابی به مصلحت آن منزل است و ثمره سیاست، شناخت چگونگی مشارکت میان افراد جامعه برای دستیابی به مصالح عمومی و حفظ نوع بشر است.

اگر این سه را کنار هم قرار دهیم، می‌توان گفت حکمت عملی ابن‌سینا در پی پاسخ دادن به یک پرسش بنیادین است: انسان چگونه باید زندگی کند تا هم در سطح فردی، هم در سطح خانواده و هم در سطح جامعه به خیر و کمال نزدیک شود؟

در این میان، نسبت حکمت عملی با شریعت یکی از مسائل مهم است. آیا از نظر ابن‌سینا با وجود شریعت دیگر نیازی به حکمت عملی وجود ندارد؟

این مسئله بسیار مهم است و نمی‌توان به آن پاسخ ساده‌ای داد. برخی از متفکران معتقد بودند که چون شریعت اسلامی جزئیات زندگی عملی انسان را بیان کرده است، دیگر نیازی به حکمت عملی نیست. جلال‌الدین دوانی نیز بر این باور است که برخی حکمای متأخر، پس از آگاهی از گستردگی شریعت محمدی و احاطه آن بر حکمت عملی، از پیگیری آرای حکمای پیشین در این زمینه دست کشیدند.

اما از دیدگاه ابن‌سینا، مسئله به این سادگی نیست. او میان کلیات و جزئیات احکام عملی تفاوت می‌گذارد. به اعتقاد او، حکمت عملی می‌تواند از طریق برهان، کلیات برخی از احکام عملی دین را تبیین و روشن سازد، اما تعیین جزئیات و اندازه و حدود احکام عملی بر عهده شریعت الهی است. تبیین کلیات احکام عملی دین توسط حکمت عملی، دارای ثمرات و فوایدی است که در صورت لزوم بیان خواهد شد.

بنابراین، ابن‌سینا نه عقل را در حوزه عمل کنار می‌گذارد و نه شریعت را نادیده می‌گیرد. بلکه میان این دو نوعی تقسیم کار برقرار می‌کند. عقل نظری با تأمل در مبادی و چارچوب‌های اساسی بیان شده در دین، می‌تواند به سبب و حکمت آنها و نسبت‌شان با دیگر احکام عملی دست پیدا کند که این در چگونگی عمل انسان به احکام جزئی از روی اعتقاد و آگاهی مؤثر است، اما وقتی وارد جزئیات و مصادیق احکام می‌شویم، این شریعت است که باید حدود و تفصیل آنها را مشخص کند.

برای مثال، عقل می‌تواند به این نتیجه برسد که عدالت یک اصل مطلوب است و حاکم باید عادل باشد، اما اینکه عدالت در همه شرایط اجتماعی و سیاسی دقیقاً چگونه باید اجرا شود و چه جزئیاتی دارد، مسئله‌ای است که نمی‌توان همیشه انتظار داشت عقل به تنهایی همه ابعاد آن را کشف کند. بنابراین حکمت عملی می‌تواند کلیات احکام عملی دین را تحلیل عقلی و برهانی کند و شریعت بیانگر جزئیات و حدود آنها است.

آیا این دیدگاه به معنای کنار گذاشتن فعالیت فلسفی در حوزه دین نیست؟

خیر! اتفاقاً نتیجه درست این دیدگاه عکس آن است، زیرا در فهم احکام کلی دین و فهم چگونگی عمل کردن به آنها و .. ، حکمت عملی بسیار راه‌گشاست و اینکه شریعت جزئیات و احکام عملی را بیان کرده، به معنای بی‌نیازی از فعالیت عقلانی برهانی در کلیات احکام عملی نیست.

همان‌طور که در حوزه اعتقادات، بسیاری از اصول و جزئیات در دین بیان شده‌اند، اما فیلسوفان مسلمان همچنان به تبیین عقلانی و برهانی کلیات آنها پرداخته‌اند، در حوزه احکام عملی نیز می‌توان و باید به دنبال فهم نظام عقلی حاکم بر آموزه‌های دینی بود، اگر فعالیت عقلانی متوقف شود، ممکن است فهم ما از احکام عملی به سطحی‌نگری و جزئی‌نگری محدود شود.

کار فلسفی می‌تواند روابط میان آموزه‌ها را روشن کند، نظام حاکم بر آنها را نشان دهد و دلایل و علل آنها را تا حد امکان آشکار سازد. به همین دلیل، حتی اگر شریعت پاسخ بسیاری از پرسش‌های عملی را داده باشد، فلسفه همچنان می‌تواند بپرسد چرا این احکام و اصول برای زندگی انسانی مناسب‌اند، چه نسبتی با سعادت انسان دارند و چگونه می‌توان آنها را در یک نظام منسجم اخلاقی و اجتماعی فهم کرد.

میان «دانستن» و «چگونه زیستن» فاصله‌ای وجود دارد

یکی از نکات قابل توجه در بحث شما این است که ابن‌سینا برخلاف فارابی، آثار مستقلی درباره حکمت عملی از خود باقی نگذاشته است. آیا این به معنای کم‌اهمیت بودن حکمت عملی برای اوست؟

نمی‌توان چنین نتیجه‌ای را به صورت قطعی گرفت، اما تفاوت آشکاری میان اهتمام فارابی و ابن‌سینا در این زمینه وجود دارد. ابن‌سینا در آثار خود درباره اخلاق و سیاست سخن گفته، اما آن‌گونه که در منطق، طبیعیات و فلسفه اولی کار کرده، به بسط مستقل و گسترده حکمت عملی نپرداخته است.

جالب این است که ابن‌سینا در مدخل شفا تصریح می‌کند که قصد داشته است پس از پرداختن به کلیات اخلاق و سیاست در شفا، کتابی جامع و مستقل درباره آنها تألیف کند. او می‌نویسد که در پایان شفا به اجمالی از علم اخلاق و سیاست اشاره کرده‌ام تا بعداً کتابی جامع و مستقل در این زمینه تألیف نمایم. اما ظاهراً این طرح عملی نشده است. بنابراین فقدان یک اثر جامع از ابن‌سینا در حوزه حکمت عملی را نمی‌توان به معنای بی‌اعتقادی او به اهمیت این حوزه دانست. بیشتر باید آن را در چارچوب پروژه گسترده فلسفی او و محدودیت‌هایی که در مسیر تألیف آثارش وجود داشته، بررسی کرد.

به روش تحقیق در حکمت عملی برسیم. آیا حکمت عملی از نظر ابن‌سینا علمی برهانی است؟

بله! این یکی از نکات کلیدی بحث است. ابن‌سینا تأکید دارد که فلسفه، چه نظری و چه عملی، با روش برهانی سروکار دارد. در عیون الحکمه نیز وقتی از حکمت سخن می‌گوید، از تصور و تصدیق حقایق نظری و عملی سخن می‌گوید. از منظر ابن‌سینا، برهان روشی است که می‌تواند شناخت یقینی از حقیقت را فراهم کند. بنابراین اگر حکمت عملی یک دانش فلسفی باشد، نمی‌توان روش اصلی آن را صرفاً خطابه، اقناع یا شهرت اجتماعی دانست.

با توجه به برهانی بودن حکمت عملی، نقش عقل نظری و عملی در حکمت عملی چیست؟

اینجا باید میان عقل نظری و عقل عملی تفاوت بگذاریم. حکمت عملی به عنوان یک دانش کلی و فلسفی، با عقل نظری و روش برهانی سروکار دارد؛ اما هنگامی که این قواعد کلی قرار است در یک موقعیت جزئی به کار گرفته شوند، عقل عملی وارد میدان می‌شود.

عقل نظری وظیفه شناخت کلیات را بر عهده دارد. این قوه می‌تواند حقایق کلی را بشناسد و درباره آنها به تصدیق برسد. در حوزه عمل نیز عقل نظری می‌تواند اصول و قوانین کلی مربوط به افعال انسانی را درک کند. مثلاً اگر بخواهیم درباره عدالت بحث فلسفی کنیم، مسئله ما این نیست که در یک موقعیت خاص چه کسی را عادل یا ظالم بدانیم. ابتدا باید مفهوم و حقیقت عدالت و نسبت آن با خیر انسانی و سعادت را در سطح کلی بررسی کنیم.

در اینجا عقل نظری با استفاده از مبادی و مقدمات مناسب، به شناخت کلی می‌رسد. سپس عقل عملی می‌تواند این قواعد کلی را در موقعیت‌های جزئی به کار گیرد. بنابراین در نظام ابن‌سینا، عقل نظری صرفاً متولی مسائل هستی شناسانه نیست؛ بلکه می‌تواند درباره کلیات مربوط به عمل انسانی نیز معرفت حاصل کند.

میان «دانستن» و «چگونه زیستن» فاصله‌ای وجود دارد

بر این اساس عقل عملی چه تفاوتی با عقل نظری دارد؟

عقل عملی به جزئیات افعالی مربوط می‌شود که انسان باید آنها را در خارج انجام دهد. عقل نظری می‌پرسد «چه چیزی در حقیقت فعل انسانی است؟» اما عقل عملی در موقعیت عمل با این مسئله مواجه است که «چگونه باید آن فعل انسانی را در خارج محقق ساخت؟» عقل عملی با افعالی سروکار دارد که به دلیل نفع یا ضرر، زیبایی یا زشتی و خیر یا شر، شایسته انجام دادن یا ترک کردن هستند.

نکته مهم این است که عقل عملی لزوماً در پی کشف واقعیت به همان معنایی نیست که عقل نظری در پی آن است. عقل عملی باید زمینه تحقق فعل را فراهم کند. بنابراین عنصر انگیزش، شوق و عزم در آن اهمیت پیدا می‌کند. برای نمونه، شناخت کلی اینکه عدالت خوب است، یک مرحله است؛ اما اینکه انسان در یک موقعیت خاص چگونه رفتار عادلانه داشته باشد، مرحله دیگری است. عقل عملی باید این اصل کلی را در شرایط جزئی به کار گیرد و زمینه عمل را فراهم کند.

آیا می‌توان گفت عقل عملی خوب و بد را کشف نمی‌کند؟

بر اساس تحلیلی که از عبارات ابن‌سینا به دست می‌آید، باید میان شناخت کلی خیر و شر و تعیین نحوه تحقق آنها در جزئیات تفاوت گذاشت. شناخت کلی خیر و شر و ارزش اعمال در سطح کلی، به عقل نظری مربوط می‌شود. عقل عملی سپس این شناخت را به حوزه جزئیات می‌برد.

به عبارت دیگر، عقل نظری می‌تواند روشن کند که چه چیزی در سطح کلی خیر یا شر است و چه عملی با سعادت انسان تناسب دارد. عقل عملی وظیفه دارد بر اساس این شناخت، نحوه تحقق فعل را در یک موقعیت مشخص تعیین کند.

این تمایز بسیار مهم است؛ زیرا اگر عقل عملی را به معنای کاشف و درک کننده همه ارزش‌های کلی بدانیم، مرز میان عقل نظری و عملی در ادراک کلیات از بین می‌رود. در حالی که عقل نظری درک کننده کلیات است و عقل عملی همان کلیات را به کمک قوه خیال و واهمه آماده برای تحقق در خارج می‌کند.

گفتید که حکمت عملی علمی برهانی است، این در حالی است که بسیاری به ابن سینا نسبت می‌دهند که او احکام عملی را از مشهورات دانسته است. این دوگانگی را چگونه می‌توان توضیح داد؟

در توضیح باید بگویم که ابن‌سینا و دیگر حکما، میان قضایای برهانی و قضایای مشهور تفاوت می‌گذارد. برخی قضایای اخلاقی مانند «دروغ قبیح است» یا «ظلم قبیح است» در میان مردم شهرت یافته‌اند و به صورت قضایای مشهور پذیرفته می‌شوند. مشهور بودن یک قضیه لزوماً به معنای کاذب بودن آن نیست. ممکن است یک قضیه هم مشهور باشد و هم صادق. اما صرف شهرت، دلیل بر صدق برهانی آن نیست.

ابن‌سینا تصریح می‌کند که اگر درباره چنین قضایایی برهان اقامه شود، می‌توانند در زمره قضایای برهانی قرار بگیرند. بنابراین وظیفه حکمت عملی این است که در حد امکان، از سطح شهرت و پذیرش عمومی عبور کند و به دنبال مبانی عقلانی و برهانی ساختن ارزش‌های عملی باشد.

این مسئله در زمان معاصر نیز اهمیت زیادی دارد. بسیاری از ارزش‌هایی که در جامعه رایج‌اند، ممکن است صرفاً به دلیل عادت، شهرت یا پذیرش اجتماعی پذیرفته شده باشند. فلسفه حکمت عملی می‌تواند درباره مبنای عقلانی آنها پرسش کند.

میان «دانستن» و «چگونه زیستن» فاصله‌ای وجود دارد

آیا این نگاه می‌تواند مانع تأثیرپذیری حکمت عملی و اخلاق از افکار عمومی و باورهای اعتباری شود؟

تا حد زیادی بله! اگر احکام عملی صرفاً تحت تأثیر مشهورات، ظنون و باورهای رایج و اعتباریات قرار گیرند، ممکن است انسان کاری را درست بداند صرفاً به این دلیل که دیگران آن را درست می‌دانند. اما اگر احکام عملی از طریق عقل نظری و روش برهانی فهم شوند، می‌توان از این وضعیت فاصله گرفت.

در این صورت، انسان فقط بر اساس شهرت یا اقناع عمل نمی‌کند، بلکه تلاش می‌کند رفتار خود را با اصول عقلانی و شناخت واقعی خیر و سعادت هماهنگ کند. این نکته از نظر تربیتی نیز بسیار مهم است. انسان فضیلت‌مند کسی نیست که صرفاً مطابق عرف رفتار کند؛ بلکه باید بتواند درباره رفتار خود و مبنای آن نیز تأمل کند.

پس در نهایت، رابطه عقل نظری و عقل عملی در نظام ابن‌سینا چگونه قابل توضیح است؟

می‌توان این رابطه را به صورت یک زنجیره توضیح داد. عقل نظری کلیات را می‌شناسد و قواعد عام مربوط به عمل را کشف می‌کند. سپس عقل عملی این قواعد را در موقعیت‌های جزئی به کار می‌گیرد و زمینه تحقق عمل را فراهم می‌کند.

برای مثال، عقل نظری ممکن است به این نتیجه برسد که عدالت از اصول لازم برای سعادت و نظم اجتماعی است. اما انسان در زندگی واقعی با یک موقعیت خاص مواجه می‌شود که باید درباره آن تصمیم بگیرد. عقل عملی باید شرایط آن موقعیت، افراد درگیر، پیامدهای مختلف و امکانات موجود را در نظر بگیرد و بر اساس اصل کلی عدالت، تصمیمی مشخص و عملی اتخاذ کند. بنابراین عقل نظری کلیات را در اختیار قرار می‌دهد و عقل عملی آنها را به سطح عمل جزئی می‌آورد.

آیا این مدل می‌تواند توضیح دهد که چرا شناخت عملی و اخلاقی به تنهایی برای عمل کردن و اخلاقی شدن انسان کافی نیست؟

بله! یکی از نکات اساسی همین است. دانستن اینکه چه چیزی خوب است، با انجام دادن آن تفاوت دارد. ممکن است انسان به صورت نظری بداند عدالت خوب است، اما در یک موقعیت خاص به دلیل ترس، منفعت، خشم یا تمایلات دیگر برخلاف عدالت عمل کند.

حکمت عملی دقیقاً در نقطه اتصال شناخت و عمل اهمیت پیدا می‌کند. هدف آن صرفاً تولید گزاره‌های نظری نیست، بلکه باید به گونه‌ای باشد که انسان بتواند آن شناخت را در رفتار خود محقق کند. از این منظر، حکمت عملی در نهایت با مسئله کمال انسان ارتباط پیدا می‌کند. انسان برای رسیدن به کمال، هم نیازمند معرفت است و هم نیازمند عمل متناسب با آن معرفت.

با این توضیحات، سعادت چه جایگاهی در حکمت عملی ابن‌سینا دارد؟

سعادت غایت اساسی حکمت عملی است. اگر حکمت عملی را دانش مربوط به افعال ارادی انسان بدانیم، این افعال باید در جهت خیر و کمال انسان قرار گیرند.

اخلاق به دنبال اصلاح و تزکیه نفس است، تدبیر منزل به دنبال سامان دادن روابط خانوادگی و سیاست مدن به دنبال سامان دادن جامعه. اما هر سه در نهایت به کمال و سعادت انسان مربوط می‌شوند.

در نتیجه، حکمت عملی یک دانش صرفاً مدیریتی یا رفتاری نیست. پشت آن یک تصور خاص از انسان، کمال، خیر و سعادت وجود دارد. بدون این مبانی، سیاست، اخلاق و تدبیر منزل به مجموعه‌ای از فنون اداره انسان‌ها تبدیل خواهند شد.

اینجا یک پرسش مهم درباره علوم انسانی معاصر مطرح می‌شود. چه نسبتی میان حکمت عملی ابن‌سینا و علوم انسانی امروز وجود دارد؟

به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین ظرفیت‌های حکمت عملی برای دوران معاصر همین نسبت با علوم انسانی است. علوم انسانی امروز درباره موضوعاتی مانند اخلاق، سیاست، خانواده، جامعه، قدرت، رفتار انسانی و نظم اجتماعی بحث می‌کند. اما بسیاری از این علوم، در سطح روش تجربی یا توصیفی متوقف می‌شوند و کمتر درباره غایت نهایی انسان و خیر انسانی بحث می‌کنند.

حکمت عملی می‌تواند یک لایه مبنایی برای علوم انسانی فراهم کند. یعنی پیش از آنکه درباره رفتار انسان، سیاست یا جامعه مطالعه کنیم، باید بپرسیم انسان چیست، چه غایتی دارد، خیر او چیست و جامعه مطلوب چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد. از این جهت، حکمت عملی می‌تواند محل تبلور علوم انسانی مبتنی بر حکمت اسلامی باشد.

آیا منظور این است که علوم انسانی جدید باید کنار گذاشته شوند و حکمت عملی جایگزین آنها شود؟

خیر! مسئله جایگزینی ساده نیست. مسئله این است که علوم انسانی نیازمند مبانی فلسفی هستند. هر علمی، حتی اگر خودش درباره مبانی متافیزیکی خود بحث نکند، در عمل بر مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها درباره انسان، عقل، جامعه، ارزش و غایت زندگی مبتنی است. حکمت عملی می‌تواند این مبانی را روشن و منسجم کند. بنابراین می‌توان به جای تقابل میان علوم انسانی جدید و حکمت اسلامی، از گفت‌وگو و بازسازی مبنایی سخن گفت.

علوم تجربی و اجتماعی می‌توانند داده‌های ارزشمندی درباره رفتار انسان ارائه کنند، اما این داده‌ها به خودی خود تعیین نمی‌کنند که چه چیزی خیر است و انسان چگونه باید زندگی کند. اینجا پرسش فلسفی وارد می‌شود.

میان «دانستن» و «چگونه زیستن» فاصله‌ای وجود دارد

در این صورت، آیا حکمت عملی می‌تواند در شکل‌گیری علوم انسانی اسلامی نقش داشته باشد؟

ظرفیت بسیار بالایی در این زمینه وجود دارد. اگر علوم انسانی بخواهد بر مبانی فلسفه اسلامی و حکمت عملی استوار شود، باید بتواند نسبت میان موضوع، مسائل، غایت و روش خود را با این مبانی روشن کند.

برای مثال، در علوم سیاسی صرفاً نمی‌توان پرسید قدرت چگونه توزیع می‌شود؛ باید پرسید قدرت برای چه غایتی است و چه نوع نظمی با خیر و سعادت انسان سازگار است. در جامعه‌شناسی نیز صرفاً توصیف روابط اجتماعی کافی نیست؛ باید بتوان درباره نظم مطلوب، عدالت، فضیلت و غایت جامعه پرسش کرد. حکمت عملی می‌تواند در این سطح، پرسش‌های بنیادین علوم انسانی را سامان دهد.

آیا پرداختن به حکمت عملی در دوران معاصر، صرفاً یک کار تاریخی و مربوط به شناخت ابن‌سینا یا دیگر فیلسوفان مسلمان آن زمان است؟

قطعاً نه! مطالعه تاریخی ابن‌سینا ارزشمند است، اما اهمیت اصلی مسئله در ظرفیت امروزین آن است. امروز با بحران‌های مختلف اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و خانوادگی مواجهیم. بسیاری از این بحران‌ها فقط با ابزارهای فنی حل نمی‌شوند، زیرا مسئله اصلی آنها اختلاف درباره خیر، عدالت، مسئولیت، سعادت و غایت زندگی است.

حکمت عملی می‌تواند کمک کند این مسائل در یک چارچوب عقلانی و منسجم بررسی شوند. از این جهت، بازخوانی ابن‌سینا صرفاً بازگشت به گذشته نیست؛ بلکه می‌تواند تلاشی برای فعال کردن یک سنت فلسفی در پاسخ به مسائل امروز باشد.

اگر بخواهیم تمام بحث را در یک جمله خلاصه کنیم، مهم‌ترین ویژگی حکمت عملی ابن‌سینا چیست؟

مهم‌ترین ویژگی آن، پیوند میان معرفت عقلانی، عمل انسانی و سعادت است. ابن‌سینا حکمت عملی را از سطح توصیه و موعظه بالاتر می‌برد و آن را در چارچوب فلسفه و برهان قرار می‌دهد. از یک سو، حکمت عملی باید درباره افعال ارادی انسان شناختی عقلانی به دست دهد و از سوی دیگر، این شناخت باید بتواند در زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی تحقق پیدا کند. به همین دلیل اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن سه بخش به‌هم‌پیوسته این حکمت‌اند.

در این چارچوب، عقل نظری وظیفه شناخت کلیات و اصول را بر عهده دارد و عقل عملی وظیفه دارد این کلیات را در جزئیات زندگی به کار گیرد. شریعت نیز در تعیین مبادی و به‌ویژه جزئیات و حدود احکام عملی نقش اساسی دارد. بنابراین، حکمت عملی ابن‌سینا نه عقل را از شریعت جدا می‌کند و نه شریعت را جایگزین عقل می‌داند؛ بلکه می‌کوشد نسبت میان این دو را در یک نظام معرفتی منسجم توضیح دهد.

اگر بخواهیم از این بحث برای امروز یک نتیجه عملی بگیریم، نتیجه چیست؟

شاید مهم‌ترین نتیجه این باشد که جامعه برای سامان دادن به زندگی فردی و جمعی خود، صرفاً به اطلاعات و فنون مدیریتی نیاز ندارد؛ بلکه به فهمی عقلانی از خیر، عدالت، فضیلت، سعادت و غایت زندگی نیز نیازمند است. حکمت عملی ابن‌سینا می‌تواند ما را متوجه این مسئله کند که میان «دانستن» و «چگونه زیستن» فاصله‌ای وجود دارد و فلسفه باید بتواند این فاصله را پر کند. در حوزه فردی، این مسئله به اخلاق و تزکیه نفس مربوط می‌شود؛ در خانواده، به تدبیر منزل؛ و در جامعه، به سیاست مدن. اگر این سه حوزه از یکدیگر جدا شوند، نظام حکمت عملی ناقص می‌شود.

از سوی دیگر، در دوره‌ای که علوم انسانی عمدتاً به توصیف و تحلیل رفتار انسان می‌پردازند، بازخوانی حکمت عملی می‌تواند پرسش از «باید» را دوباره به مرکز توجه بیاورد. انسان فقط موجودی نیست که رفتار او را بتوان توصیف کرد؛ موجودی است که انتخاب می‌کند، تصمیم می‌گیرد، مسئولیت می‌پذیرد و برای رسیدن به خیر و کمال تلاش می‌کند. از این منظر، حکمت عملی ابن‌سینا می‌تواند نقطه آغاز گفت‌وگویی جدی میان فلسفه اسلامی، علوم انسانی و مسائل معاصر باشد.

در نهایت، اهمیت ابن‌سینا در این بحث فقط در آن نیست که او حکمت عملی را به اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن تقسیم کرده است. اهمیت اصلی در این است که او برای عمل انسانی نیز شأن معرفتی قائل است و تلاش می‌کند میان عقل، حقیقت، عمل، شریعت و سعادت رابطه‌ای منطقی برقرار کند. اگر این ظرفیت دوباره مورد توجه قرار گیرد، حکمت عملی می‌تواند از یک موضوع تاریخی در فلسفه اسلامی به یک مسئله زنده برای تفکر درباره انسان و جامعه معاصر تبدیل شود.

216216