سرگذشت شوپنهاور؛ فیلسوف بدبین
سرگذشت شوپنهاور؛ فیلسوف بدبین
«آرتور شوپنهاور، متفکری که به «فیلسوف بدبینی» شهرت یافت، بخش بزرگی از عمر خود را در خلوت، انزوا و سایه بیتوجهی گذراند؛ اما با نظریه ساختارشکنانه خود درباره «اراده کور» و پیوند ناگسستنی هستی با رنج، نهتنها مسیر فلسفه غرب را دگرگون کرد، بلکه به الهامبخش بزرگ متفکرانی چون نیچه، فروید و واگنر تبدیل شد. این نوشتار مروری است بر زندگی پرفرازونشیب، طغیان علیه هگل، سالهای سکوت و کشف دیرهنگامِ نابغهای که جهان را رهاورد اراده و بازنمود میدانست.
آرتور شوپنهاور (زاده ۲۲ فوریه ۱۷۸۸ [۳ اسفند ۱۱۶۶] در دانتسیگ، پروس [گدانسک کنونی در لهستان] – درگذشته ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰ [۳۰ شهریور ۱۲۳۹] در فرانکفورت، آلمان) فیلسوفی آلمانی بود که اغلب او را «فیلسوف بدبینی» مینامند. اهمیت بنیادین او به عنوان واضع نظریهای متافیزیکی درباره «اراده» در واکنش مستقیم به ایدئالیسم هگلی است. نوشتههای او بر فلسفه اگزیستانسیالیسم و روانشناسی فرویدی پس از خود تأثیر عمیقی گذاشت.
«کودکی در سایه ثروت؛ پسری که قرار بود تاجر شود»
شوپنهاور فرزند هاینریش فلوریس شوپنهاور، بازرگانی ثروتمند، و همسرش یوهانا بود که بعدها به خاطر نگارش رمانها، مقالات و سفرنامههایش به شهرت رسید. در سال ۱۷۹۳، هنگامی که دانتسیگ تحت حاکمیت پروس درآمد، خانواده او به شهر آزاد هامبورگ نقل مکان کردند. آرتور از آموزش خصوصیِ اشرافی و سطح بالایی برخوردار شد. او سپس به یک مدرسه بازرگانی خصوصی رفت و در آنجا با روح عصر روشنگری و نگرشهای تقواپیشگی (پیتیسم)—که نسبت به رنج و محنت انسان حساس بود— آشنا شد. در سال ۱۸۰۳، شوپنهاور والدینش را در سفری طولانی و یکساله به بلژیک، انگلستان، فرانسه، سوئیس و اتریش همراهی کرد.
مرگ ناگهانی پدرش در آوریل ۱۸۰۵، تحولی سرنوشتساز در زندگی او رقم زد. مادر و خواهر کوچکش، آدل، به وایمار نقل مکان کردند؛ جایی که مادرش موفق شد به محفل ادبی یوهان ولفگانگ فون گوته و کریستوف مارتین ویلند (که اغلب «ولترِ آلمان» نامیده میشد) راه یابد. خودِ آرتور ناچار شد بیش از یک سال دیگر در هامبورگ بماند، اما در این مدت آزادی بیشتری برای پرداختن به هنر و علوم داشت. سرانجام در مه ۱۸۰۷ توانست هامبورگ را ترک کند. او در طول دو سال بعد، در گوتا و وایمار، مقدمات آکادمیک لازم برای ورود به دانشگاه را فرا گرفت.
در پاییز ۱۸۰۹، شوپنهاور به عنوان دانشجوی پزشکی در دانشگاه گوتینگن نامنویسی کرد و بیشتر در سخنرانیهای علوم طبیعی حاضر شد. با این حال، در همان ترم دوم رشته خود را به علوم انسانی تغییر داد و تمرکز اصلی خود را بر مطالعه آثار افلاطون و امانوئل کانت گذاشت. از ۱۸۱۱ تا ۱۸۱۳ در دانشگاه برلین به تحصیل ادامه داد (جایی که در کلاسهای فیلسوفانی چون یوهان گوتلیب فیشته و فریدریش شلایرماخر شرکت کرد، اما چندان ارزشی برای آنها قائل نشد). او در تابستان ۱۸۱۳ در رودولشتات، رساله دکتری خود را با عنوان «درباره ریشه چهارگانه اصل دلیل کافی» به پایان رساند و موفق به دریافت مدرک دکترای فلسفه از دانشگاه ینا شد.
گفتوگو با گوته و کشف حکمت هند؛ سه ستون اندیشه شوپنهاور
او زمستان بعد (۱۸۱۴–۱۸۱۳) را در وایمار و در ارتباطی نزدیک با گوته گذراند و با او درباره موضوعات گوناگون فلسفی به گفتوگو پرداخت. در همان زمستان، فریدریش مایر، خاورشناس و از شاگردان هردر، او را با آموزههای هند باستان—یعنی فلسفه ودانتا و عرفان وداها (متون مقدس هندو)—آشنا ساخت. شوپنهاور بعدها اوپانیشادها (بخش فلسفی وداها) را به همراه افلاطون و کانت، ارکان بنیادینی دانست که نظام فلسفی خود را بر آنها بنا نهاده بود.
در مه ۱۸۱۴، شوپنهاور پس از مشاجره با مادرش درباره سبک زندگی بیپروای او — که با آن مخالف بود — وایمار محبوبش را ترک کرد. سپس تا سال ۱۸۱۸ در درسدن اقامت گزید و گهگاه با گروهی از نویسندگان روزنامه «درسدنر ابندتسایتونگ» (Dresdener Abendzeitung) رفتوآمد داشت. او در این دوران رساله خود را با عنوان «درباره بینایی و رنگها» (۱۸۱۶) به پایان رساند که در آن، در مخالفت با آیزاک نیوتن، از دیدگاههای گوته پشتیبانی میکرد.
سه سال بعدیِ زندگی او منحصراً وقف آمادهسازی و نگارش شاهکار اصلیاش، کتاب «جهان همچون اراده و بازنمود» (۱۸۱۹) شد. ایده بنیادین این اثر — که به شکلی فشرده در عنوان کتاب تجلی یافته — در چهار دفتر و دو بخش تأملات جامع شرح داده شده است که به ترتیب شامل نظریه شناخت، فلسفه طبیعت، زیباییشناسی و اخلاق میشود.
زاهد فرانکفورت در محاصره کتابها
شوپنهاور ۲۸ سال پایانی عمر خود را در فرانکفورت گذراند—زیرا حس میکرد این شهر از خطر بیماری وبا در امان است — و جز در مواردی کوتاه، هرگز شهر را ترک نکرد. او سرانجام کرسی استادی دانشگاه را رها کرد و از آن پس در انزوا زیست؛ در حالی که تماماً غرق در مطالعات خود (بهویژه در حوزه علوم طبیعی) و نگارش آثارش بود. زندگی او در این دوران همان تصویری را یافت که بعدها آیندگان از او شناختند؛ نظمی سختگیرانه و یکنواخت در روزمرگیها؛ سبکی زاهدانه با الگوبرداری از کانت؛ لباسهای کهنهمدل؛ و تمایل به بلند سخن گفتن با خود همراه با حرکات دست و صورت.
با این حال، اوقات فراغت او به بطالت نگذشت. در سال ۱۸۳۶، پس از ۱۹ سال «خشم و انزجار خاموش»، رساله کوتاه خود را با عنوان «درباره اراده در طبیعت» منتشر کرد که در آن با مهارت، از یافتهها و مسائل علوم طبیعیِ در حال گسترش، برای اثبات نظریه اراده خود بهره برد. او در مقدمه این اثر، برای نخستین بار آشکارا دیدگاه تحقیرآمیز و تند خود را درباره هگلِ «شارلاتان» و دارودستهاش بیان کرد. او مقالات دیگری نیز به چاپ رساند.
ویرایش دوم کتاب «جهان همچون اراده و بازنمود» (۱۸۴۴) که شامل یک جلد تکمیلی بود، نتوانست سدِ آنچه را که او «مقاومت جهانی کودن» مینامید، بشکند. گمنامی و کمارزش شمرده شدنِ نام شوپنهاور در آن دوران زمانی مشخص شد که سه ناشر، تازهترین اثر او را رد کردند. سرانجام یک کتابفروش نهچندان سرشناس در برلین حاضر شد دستنوشته او را بدون پرداخت دستمزد چاپ کند. شوپنهاور در این کتاب — که سرآغاز شهرت جهانی او شد — به موضوعات مهمی پرداخت که پیش از آن در آثارش به صورت جداگانه بررسی نشده بودند. حاصل شش سال تلاش، مقالات و یادداشتهایی بود که در سال ۱۸۵۱ در دو جلد با عنوان «پاررگا و پارالیپومنا» (Parerga und Paralipomena؛ به معنای ملحقات و متممات) منتشر شد.
بخش «پاررگا» (آثار فرعی) شامل قطعاتی درباره تاریخ فلسفه؛ رساله معروف «درباره فلسفه دانشگاهی»؛ تأملات عمیق و رازآلود «تأملات استعلایی درباره غایتمندی ظاهری در سرنوشت فرد»؛ «رسالهای درباره دیدن ارواح و موضوعات مرتبط» (نخستین پژوهش، طبقهبندی و تأمل نقادانه پیرامون فراروانشناسی)؛ و «کلمات قصار در باب حکمت زندگی» بود که متنی درخشان، آرامشبخش و برآمده از تجارب عمر طولانیاش به شمار میرفت. بخش «پارالیپومنا» (باقیماندهها) یا به گفته خود شوپنهاور «اندیشههای پراکنده اما نظاممند درباره موضوعات گوناگون»، مقالاتی را در باب نویسندگی و سبک، زنان، آموزش، سر و صدا و اصوات، و موضوعات مختلف دیگر در بر میگرفت.
شوپنهاور در واپسین سالهای زندگی، بازبینیهای نهایی را بر بیشتر آثارش انجام داد. حتی ویرایش سوم «جهان همچون اراده و بازنمود» همراه با مقدمهای سرشار از حس پیروزی در سال ۱۸۵۹، و ویرایش دوم کتاب «اخلاق» او در سال ۱۸۶۰ به چاپ رسید. اندکی پس از مرگ ناگهانی و بدون درد شوپنهاور، یولیوس فراونشتت ویرایشهای جدید و گسترشیافتهای را همراه با یادداشتهای دستنویسِ فراوان از آثاری چون پاررگا و پارالیپومنا (۱۸۶۲)، ریشه چهارگانه (۱۸۶۴)، رساله درباره اراده در طبیعت (۱۸۶۷)، رساله رنگها (۱۸۷۰) و درنهایت ویرایش چهارم شاهکار اصلیاش (۱۸۷۳) به چاپ رساند. اواخر همان سال، فراونشتت نخستین مجموعه کامل آثار او را در شش جلد منتشر کرد.
سایه سنگین فیلسوف بر قرن بیستم
از همین دوران بود که تأثیر و نفوذ واقعی شوپنهاور آغاز به گسترش کرد. اندیشه او با رویگردانی از «عقل» و «روح» به سمت نیروهای شهود، خلاقیت و امر غیرعقلانی، تا حدی از طریق نیچه بر مفاهیم و روشهای مکتب اصالت حیات (ویتالیسم)، فلسفه زندگی، اگزیستانسیالیسم و انسانشناسی تأثیر گذاشت. از طریق شاگردش یولیوس بانسین و نظریه ناخودآگاهِ ادوارد فون هارتمن، پیوند اندیشه شوپنهاور با روانشناسی مدرن، زیگموند فروید و مکتب او شکل گرفت. فلسفه تاریخ یاکوب بورکهارت، مورخ فرهنگی برجسته سوئیسی، نیز متأثر از شوپنهاور است.
در سپهر فرهنگی آلمان، تأثیر شوپنهاور بر موسیقی و ادبیات، نامهای بزرگی چون ریشارد واگنر، هانس پفیتسنر، ویلهلم بوش، گرهارت هاوپتمان، فرانک ودکیند و توماس مان را یادآوری میکند. از سال ۱۹۱۱ نیز «انجمن شوپنهاور» در فرانکفورت، خود را وقف مطالعه، تبیین و گسترش فلسفه شوپنهاور کرده است.
منبع: britannica.com