کابوس منتقدان، رویای توده‌ها/ نگاهی به زندگی ملکه تیراژ، پنهان در پس گونی‌های نامه

کابوس منتقدان، رویای توده‌ها/ نگاهی به زندگی ملکه تیراژ، پنهان در پس گونی‌های نامه

تاریخ: ژوئن 10, 2026

کابوس منتقدان، رویای توده‌ها/ نگاهی به زندگی ملکه تیراژ، پنهان در پس گونی‌های نامه

در حالی که نخبگان ادبی با اصطلاح «رمان‌فارسی» آثار او را سطحی می‌دانستند، کتاب‌های او پنهانی زیر میزهای مدارس دست‌به‌دست می‌شد. اما تضاد شگفت‌انگیزتر در زندگی فهیمه رحیمی، وضعیت مادی او بود؛ قهرمان تیراژ کتاب ایران که سیستم قراردادی ناشران سود تجدید چاپ‌ها را از او دریغ کرد، در پایان عمر حتی بیمه درمانی نداشت. این گزارش نگاهی جامعه‌شناختی به امپراتوری آمار و اقتصاد نشر در کارنامه او دارد.


ریحانه اسکندری: بیستم خردادماه، سالروز تولد زنی است که بدون برخورداری از تریبون‌های  خاص، یکی از بزرگ‌ترین جریان‌های خودجوش کتاب‌خوانی غیررسمی را در دهه‌های پس از انقلاب رهبری کرد. فهیمه رحیمی، رمان‌نویسی بود که آثارش مرزهای متعارف تیراژ کتاب در ایران را جابه‌جا کرد و به پدیده‌ای بی‌بدیل در فروش بدل شد. با این حال، پارادوکس بزرگ زیست حرفه‌ای او در این واقعیت نهفته بود که هراندازه بر شمار نوبت‌های چاپ رمان‌هایش افزوده می‌شد و آثارش دست‌به‌دست میان نسل‌های گوناگون می‌چرخید، او بیشتر به خلوت و انزوای خود پناه می‌برد و از حضور در برابر دوربین رسانه‌ها و انجام مصاحبه‌های مطبوعاتی سر باز می‌زد. رحیمی در طول بیش از دو دهه فعالیت مستمر ادبی، فاصله‌ای منتقدانه و سرسختانه با جریان‌های رسانه‌ای حفظ کرد؛ امری که از او تصویر نویسنده‌ای منزوی و گریزپا ساخت. این تک‌نگاری به مناسبت سالروز تولد او، ابعاد گوناگون زندگی شخصی، پیشینه کاری، مناسبات مالی و جایگاه ادبی این نویسنده را بررسی می‌کند.
تکوین نخستین جرقه‌های ادبی در دروازه دولاب

فهیمه رحیمی در خرداد سال ۱۳۳۱ در محله‌های قدیمی و سنتی جنوب شرق تهران متولد شد. دوران کودکی و نوجوانی او در خیابان ۱۷ شهریور (شهباز سابق) سپری شد؛ منطقه‌ای که به قول خود او، زیست‌بوم بچه‌های «دروازه دولاب» بود و بافت فرهنگی سنتی، مذهبی و طبقاتی مشخصی داشت. پدرش در کارخانه گلیسیرین و صابون‌سازی کار می‌کرد و معیشت خانواده در سطحی متوسط و با تکیه بر کار مستمر پدر تأمین می‌شد.

مادر او اما زنی اهل ذوق و انشانویسی متبحر بود که نقشی کلیدی در بیداری ذوق ادبی دخترش ایفا کرد. در سال‌های اولیه تحصیل، نوشتن انشاهای فهیمه بر عهده مادرش بود. روایت شده است که روزی فهیمه به تکرار جمله کلیشه‌ای «البته واضح و مبرهن است که…» در طلیعه انشاهای نگاشته‌شده توسط مادر اعتراض می‌کند. این اعتراض عاطفی با واکنش تربیتی مادر مواجه می‌شود؛ او کاغذ را مچاله کرده، دور می‌اندازد و از دخترش می‌خواهد که از آن پس خود دست‌به‌قلم شود. این گسست کوچک، آغازگر مسیر نویسندگی مستقلی شد که نخستین جلوه جدی آن در سن نه سالگی با نگارش قطعه‌ای ادبی به نام «دلم برای پروانه می‌سوزد» آشکار شد. این قطعه به قدری مورد توجه مدیر، معلمان و به‌ویژه مادرش قرار گرفت که انگیزه تداوم فعالیت ادبی را در او نهادینه ساخت.

رحیمی بر خلاف تصور غالبی که آثار او را تهی از پشتوانه‌های جدی مطالعه ارزیابی می‌کرد، از سنین نوجوانی خواننده‌ای جدی و پیگیر بود. او در سنین دوازده تا سیزده سالگی رمان‌های کلاسیک و عظیمی چون «جنگ و صلح» اثر لئو تولستوی را مطالعه کرده بود. در کنار کلاسیک‌های جهان، کتاب‌های پلیسی پرتعلیق آن دوران مانند ماجراهای مایک هامر و جیمز باند نیز بخشی از برنامه مطالعاتی او را تشکیل می‌دادند که بعدها ساختار پرماجرا و پرکشش رمان‌های او را پی‌ریزی کردند. نویسندگان محبوب او در سال‌های شکل‌گیری هویت فکری چهره‌هایی چون بزرگ علوی، ارنست همینگوی، رومن رولان و خواهران برونته بودند.

زیست شخصی رحیمی خیلی زود با تعهدات خانوادگی گره خورد. او در سال ۱۳۴۷ و در سن هفده سالگی، بلافاصله پس از اخذ دیپلم، با فردی از خانواده‌های قدیمی و اصیل تهران ازدواج کرد که حاصل این پیوند یک پسر و یک دختر بود. تحصیلات آکادمیک او همواره تحت تأثیر تعهدات خانوادگی و جو مذهبی خانواده قرار داشت.

او در دانشگاه به تحصیل در رشته ادبیات فارسی پرداخت اما این دوره را نیمه‌کاره رها کرد. رحیمی در مصاحبه با مجله «زنان»، بارداری خود را دلیل ترک دانشگاه عنوان کرد ، در حالی که سال‌ها بعد در گفتگو با روزنامه «کارگزاران»، مخالفت همسرش به دلیل فضای نامناسب دانشگاه‌ها در دوران پیش از انقلاب را عامل اصلی رها کردن تحصیلات دانشگاهی دانست. پس از رها کردن دانشگاه، او به مدت سه سال در حوزه علمیه آب‌منگل (مشایخی) تهران به تحصیل دروس دینی پرداخت. این تجربه نیز به دلیل مهاجرت خانواده به شهر کرج نیمه‌کاره ماند، اما ساختارهای ذهنی اخلاق‌محور و مذهبی آن دوران در تاروپود آثار بعدی او پدیدار گشت.

گذار به کرج و روزنامه‌نگاری: پیوند مستندنگاری اجتماعی با تخیل

مهاجرت به کرج نقطه عطفی در زندگی حرفه‌ای فهیمه رحیمی بود. او در این شهر به عضویت کتابخانه بزرگ شهر و حلقه ادبی پروین اعتصامی درآمد. در این حلقه ادبی، محمود اقبالی، رئیس حلقه و مدیر کتابخانه، با خواندن دست‌نوشته‌های پراکنده او، متوجه توانایی‌های او در خلق روایت‌های پرکشش شد و او را به بازنویسی و چاپ آثارش ترغیب نمود. پیش از آنکه رحیمی به عنوان رمان‌نویس شناخته شود، تجربه‌ای ملموس در عرصه مطبوعات کسب کرده بود. او در جوانی به صورت ناپیوسته به عنوان خبرنگار ورزشی در نشریه «زن روز» فعالیت داشت. علاوه بر این، وظیفه تهیه گزارش از زندگی خصوصی زنان شکست‌خورده و آسیب‌دیده اجتماعی نیز بر عهده او گذاشته شده بود.

این دوره از روزنامه‌نگاری، چشم‌انداز بی‌واسطه‌ای از رنج‌ها، بن‌بست‌ها و چالش‌های زیست زنانه در جامعه سنتی ایران را به او ارزانی داشت. دخترش، بهاره شیرازی، در توصیف شیوه کار مادرش اشاره می‌کند که او صرفا به تخیل تکیه نمی‌کرد، بلکه همواره در سفر بود و به درددل‌ها و داستان زندگی مردم، به‌ویژه زنان روستایی گوش می‌سپرد. رحیمی حتی برای رمان‌هایی با موضوعات جدی‌تر به دادگاه‌ها و زندان‌ها سر می‌زد تا پرونده‌های واقعی را بررسی کند. او برای نگارش رمان «پاییز را فراموش کن» به شهر خرم‌آباد سفر کرد تا جغرافیای داستان و مکان‌های رویدادها را به صورت عینی بازسازی کند. این پیوند عمیق میان مستندنگاری اجتماعی و تخیل ملودراماتیک، فرمول او برای خلق شخصیت‌هایی بود که گرچه گاه با چاشنی اغراق همراه می‌شدند، اما ریشه در بطن واقعیت‌های ملموس جامعه داشتند.

کابوس منتقدان، رویای توده‌ها/ نگاهی به زندگی ملکه تیراژ، پنهان در پس گونی‌های نامه

فهیمه رحیمی