شناسنامه فلسفه تحلیلی
شناسنامه فلسفه تحلیلی
بهگفته پوردانش: « در ایران هیچ ترجمهای از آثار اصلی و جریانساز کارنپ، آستین، رایل، ویزدم، کواین، استراوسون، دیویدسون نداریم اما میبینیم که تعداد زیادی کتاب و مقاله از این فیلسوفان متأخر ترجمه و چاپ شده و به نام جریان اصلیِ فلسفه تحلیلی هم جا زده میشود و از آنجاکه بسیاری از این مکتوبات، قوت و عمق فلسفی چندانی ندارند در نزد افراد حتی فلسفهخوانده امر مشتبه شده که سنت فلسفه تحلیلی در نهایت چیزی از همین قماش است و حرف چندانی برای گفتن ندارد.»
به گزارش خبرگزاری پرشین آنلاین رضا دستجردی در مقدمه گفت و گویش با سعید پوردانش در سرویس دینواندیشه ایبنا نوشت: «۱۰۰ سال فلسفه» نوشته جان پاسمور فیلسوف استرالیایی با ترجمه سعید پوردانش از تازههای انتشارات هرمس است. اثر پاسمور، از جمله روایتهای کلاسیک از سیر تحول فلسفه در سنت تحلیلی و اروپای انگلیسیزبان از حدوداً نیمه دوم قرن نوزدهم تا اواسط دهه ۱۹۶۰ است. مولف، ضمن بازسازی جریانها و منازعات مفهومی و چرخشهای فکری تعیینکننده این دوره، عمدتاً بر متافیزیک، معرفتشناسی، منطق و فلسفه زبان و فلسفه علم متمرکز است. کتاب پاسمور که از تاریخنگاری صرف برکنار بوده، با نگاهی انتقادی و مسئلهمحور، تحولات فلسفی را در قالب گفتوگویی زنده میان فیلسوفان صورتبندی کرده، تداومها و گسستهای نظری را بهصورت یکپارچه آشکار میسازد. آنچه از نظر میگذرد ماحصل گفتوگو با سعید پوردانش است که ترجمه «مفهوم صدق در زبانهای صوریشده» نیز از اوست.
****
سعید پوردانش
لطفاً در آغاز بفرمایید که چرا و چگونه به این کتاب علاقهمند شدید؟
قبل از هر چیز از اینکه موجبات این گفتوگو را فراهم کردید از شما تشکر میکنم. عرضم به حضور شما، آشنایی بنده با این کتاب بازمیگردد به اواخر دوره کارشناسی ارشد فلسفه غرب در دانشگاه علامهطباطبایی. در آن زمان که بهواسطه کلاسهای استاد ارجمند و فاضلم جناب آقای دکتر علیاکبر احمدیافرمجانی به فلسفه منطق و فلسفه تحلیلی علاقه زیادی پیدا کردم، از ایشان خواستم کتاب جامعی را درباره تاریخ فلسفه تحلیلی به من معرفی کنند و ایشان هم خواندن این کتاب را به بنده اکیداً توصیه کردند.
مدتها بعد از طریق دوستی به نسخه کاغذیِ کتاب دسترسی پیدا کردم و خواندن کتاب را آغاز نمودم و در همان چند فصل اول متوجه شدم که با یک تاریخ فلسفه جامع، پربار و درسآموز روبهرو هستم. در اوایل دوره دکتری تصمیم به ترجمه کتاب گرفتم که پس از چند سال اتمام یافت.
مختصری در باب طرح کلی کتاب توضیح دهید.
پاسمور طرح جالبی را برای کتابش در نظر گرفته است، طرحی که حداقل من در سایر تاریخ فلسفهها تابهحال مشاهده نکردهام. او در تصمیمگیری برای اینکه به چه فیلسوفانی و به هر فیلسوف چه مقدار بپردازد، بنا را بر این گذاشته که ایدههای آن فیلسوف تا چه اندازه وارد عرصه عمومیِ مباحث فلسفی در انگلستان شده است. مراد پاسمور از عرصه عمومی، کتابهای منتشرشده و بیش از آن نشریات انگلستان است. او در همان اول کتاب، فهرست نشریات را به همراه نام اختصاریشان میآورد، زیرا بخش بزرگی از ارجاعات او به مقالات منتشرشده در این نشریات است.
این طرح دو لازمه دارد و خود او در پیشگفتار به هر دو لازمه اشاره میکند: یکی اینکه انتخابهای پاسمور بر اساس اهمیتی که فیلسوفان منتخب در نظر خودِ او داشتهاند صورت نگرفته، بلکه بر اساس میزان حضور آن فیلسوفان در عرصه عمومیِ انگلستان بوده است. لازمه دوم اینکه این انتخابها وابسته به روزگار نوشته شدن کتاب پاسمور هستند. بنابراین، اگر وی این کتاب را پنجاه سال قبل یا پنجاه سال بعد مینوشت فیلسوفان و جریانهای منتخب او تفاوت پیدا میکرد.
اما با همه این اوصاف، به نظر من، طرح پاسمور موجب نشده که فیلسوف یا جریان مهمی از قلم بیفتد، بلکه امروزه هم که به این کتاب نگاه میکنیم میبینیم جز در مواردی معدود، بیشترِ فیلسوفان منتخب همانهایی هستند که امروزه هم مهمترین فیلسوفان صد سالِ مورد نظر به شمار میروند.
عنوان کتاب «۱۰۰ سال فلسفه» است. این بازه زمانی، چه تاریخی را دربرمیگیرد؟
کتاب «۱۰۰ سال فلسفه» در سال ۱۹۵۷ منتشر شد. اگر تاریخ انتشار کتاب را مبدأ بگیریم، عنوان «۱۰۰ سال فلسفه» حدوداً از نیمه دوم قرن نوزدهم (دهه ۱۸۵۰) تا نیمه دوم قرن بیستم (دهه ۱۹۵۰) را دربرمیگیرد. اما همانطورکه پاسمور در پیشگفتارش بیان کرده است، وی در سال ۱۹۶۶ یعنی نه سال پس از ویراست نخست، ویراست دیگری از این کتاب منتشر کرد که دربردارنده تغییراتی اساسی در متن کتاب و اضافه کردن یک فصل و بازنویسی بعضی فصول بوده است.
در ویراست دوم، بخش کتابشناسی نیز بهروز شده است. پاسمور در ویراست دوم، به آثار منتشر شده در دهه ۱۹۶۰ نیز نظر دارد و بر این اساس، ویراست دوم که ترجمه من هم از روی آن است، کمی بیش از صد سال فلسفه را شامل میشود و میتوان گفت که این کتاب تاریخ فلسفه معاصر است که از دهه دوم قرن نوزدهم تا اول دهه ۱۹۷۰ را شامل میگردد.
پاسمور فیلسوف است یا مورخ؟ مختصری درباره جان پاسمور و جایگاه وی در فلسفه توضیح دهید.
اگر کسی بخواهد سخن دقیقی درباره جایگاه پاسمور بگوید، باید همه آثار او و نیز مکتوبات درباره او را خوانده باشد و من تابهحال چنین کاری را نکردهام. اما با توجه به اطلاعاتی که کمابیش از او دارم میتوانم بگویم که پاسمور را میتوان هم فیلسوف دانست و هم مورخ اندیشهها.
او در چند اثرش مثل «کمالپذیری انسان» و «مسئولیت انسان در برابر طبیعت» در جایگاه یک فیلسوف، مواضع خودش را در باب انسانشناسی فلسفی و اخلاق بیان میکند. اما تردیدی در این نیست که پاسمور در مقام یک مورخ اندیشهها درخشش بسیار بیشتری دارد و آثاری که او در آنها به شرح آرای فیلسوفان یا بیان تاریخ اندیشهها پرداخته است وسیعاً مورد ارجاع قرار گرفته است. آثاری مثل «رالف کادورث»، «جوزف پریستلی»، «نیات هیوم»، «۱۰۰ سال فلسفه»، «علم و منتقدانش»، «فیلسوفان اخیر».
پاسمور هم شخص پرمطالعه و متتبعی بوده و هم به دلیل آنکه سالهای متمادی به تدریس فلسفه و سخنرانی و نوشتن اشتغال داشته بر گرهگاهها و میدانهای مناقشات در فلسفه مدرن تسلط بسیار خوبی دارد. و همین تسلط او موجب شده که ریشههای هر مسألهای که در متافیزیک، منطق، معرفتشناسی یا فلسفه علم در دوران معاصر مطرح شده باشد را بهخوبی برملا کند. به عبارت دیگر، پاسمور بهخوبی نشان میدهد که در این صد سال، کلانمسألههای فلسفی چه بودهاند و به چه انحایی صورتبندی شدهاند و در موارد زیادی آشکار میسازد که مسائلی که به ظاهر با اصطلاحات متفاوت یا در عرصههای متفاوت مطرح شدهاند در واقع صورتبندهای مختلف از یک مسأله واحد هستند.
این کار یعنی بازسازی ایدهها، صورتبندی دوباره مناقشات فلسفی و پیگیریِ رشتههای پیدا و نهانِ این مناقشات در تاریخ تفکر، خود یک فعالیت فلسفی است و کسی که این کار را به نحو نظاممند و با روشی آگاهانه انجام میدهد شایسته نام فیلسوف است. به چنین کسی، مورخ اندیشهها گفته میشود و پاسمور قطعاً یکی از مصادیق اعلای مورخ اندیشهها در دوران معاصر است. البته باید توجه داشت مورخ اندیشه بودن به معنایی که عرض کردم یک فعالیت فلسفی و بسیار ارزشمند است، نه به این معنا که کسی صرفاً آرای فیلسوفان را پشت سر هم دیگر قطار میکند و بگوید هر فیلسوف درباره فلان و بهمان مسأله چه گفته است. اگر پاسمور صرفاً این کار را انجام داده بود اثرش اهمیت چندانی نداشت.
جان پاسمور
بیایید در خصوص تاریخ شکلگیری فلسفه تحلیلی صحبت کنیم. چه شد که فلسفه تحلیلی ظهور پیدا کرد و از چه زمانی به عنوان یک جریان فلسفی مستقل فلسفی مطرح گشت؟
این پرسش جای گفتوگوی بسیار دارد و پاسخی کافی و وافی به آن در این مجال نمیگنجد، اما برای آنکه پرسش شما را بیپاسخ نگذارم چند کلمهای را به عرض میرسانم: مورخان فلسفه به ما نشان دادهاند که ریشههای ظهور فلسفه تحلیلی را باید در تحولات و بحرانهایی جست که در اواخر قرن نوزدهم در مبانی ریاضیات، منطق و علوم و در خود فلسفه پدید آمد. از یک سو، در این دوران، تعارضات و پارادوکسهایی در مبانی ریاضیات کشف شد و فیلسوفان ریاضی را متوجه نقایصی در مبانی ریاضیات نمود.
از آنجاکه علم حساب یقینیترین بخش ریاضیات محسوب میشد و نیز منطق پایهایترین علم به شمار میرفت که هیچ خدشهای نمیشد به مبانی آن وارد کرد، فرگه با نوشتن کتاب «مفهوم نگاشت» درصدد برآمد منطق مستقلی را برای ریاضیات تأسیس کند و در آثار بعدیاش کوشید به کمک همین دستگاه منطقی، مبانی علم حساب را از اصول منطقی استخراج کند. این پروژه منطقگرایی نامیده شد. پروژه منطقگرایی به معنای تحویل ریاضیات به منطق بود و این کار نیز خود مستلزم ریاضیاتی کردن زبان منطق بود.
یعنی فرگه میبایست زبانی را برای منطق تأسیس کند که ظرفیت کاملی برای بیان روابط ریاضیات داشته باشد. به نظر میآید به دلیل چنین دغدغهای بود که توجه فرگه به اهمیت زبان و چگونگی بیان اندیشه از طریق زبان جلب شد. او در کتاب «مبانی علم حساب» و نیز چند مقاله مشهورش، مسائلی را درباره خودِ زبان مطرح کرد که بعدها توجهات زیادی را به خود جلب کرد.
از سوی دیگر، در سالهای ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۳ وایتهد و راسل کتاب عظیم «پرینکیپیا ماتماتیکا» را در منطق ریاضی نوشتند و ضمن پیریزی نظامی اصول موضوعی در منطق ریاضی پروژه منطقگرایی را به سهم خود جلو بردند. همچنین آنها در این کتاب نشان دادند که زبان منطق ریاضی، زبانی آرمانی است که در آن میتوان به بهترین شکل صورت گزارهها و الگوهای استدلالی را نشان داد. و این بدان معنا بود که میشد دعاوی فلسفی و علمی را به این زبان برگرداند تا به بهترین و دقیقترین وجه آنها را تحلیل کرد.
از سوی دیگر در انگلستانِ آن زمان که ایدئالیسم فلسفه غالب بر آن بود، فیلسوفانی همچون مور و راسل از ایدئالیسم هگلی سرخورده شدند و کمکم به این نتیجه رسیدند آن ابزاری که با آن میتوان به بهترین وجه به دعاوی فلسفی و متافیزیکی پرداخت نه منطق دیالکتیک هگلی، بلکه «تحلیلِ» این دعاوی با زبانی روشن و دقیق است.
این عوامل و نیز عوامل پیدا و ناپیدای دیگری دست به دست هم داد که برخی فیلسوفان خود زبان را به عنوان موضوع اصلیِ فلسفهورزی قرار دهند و مهمتر از آن، قائل به توازی زبان با اندیشه شوند. به این اتفاق در فلسفه «چرخش زبانی» گفتهاند. این اصطلاح بدین معناست که اندیشه یک امر زبانی است، یعنی اندیشه صرفاً از طریق زبان انجام و بیان میشود و مهمتر اینکه اندیشه از قواعد زبان پیروی میکند. بنابراین، برای تحلیل اندیشه راهی نیست جز تحلیل زبانی که اندیشه با آن بیان شده است.
پس تحلیل اندیشه موازی یا مساوی است با تحلیل زبان. پس از فرگه و راسل، شاگرد آنها یعنی ویتگنشتاین راه آنها را دنبال کرد. وی قسمت عمده دستاوردهای فرگه و راسل در تحلیل منطقی زبان را در کتاب «رساله منطقی- فلسفی» (۱۹۲۲) گنجاند.
علاوه بر این، تفکرات متعلق به خودِ ویتگنشتاین در این کتاب نیز بسیار خارقالعاده و درخشان بود. کار او اثر عظیمی در فلسفه و نیز رشتههای دیگر دانش گذشت و با آنکه آغازگر چرخش زبانی را میتوان فرگه و راسل دانست، اما این ویتگنشتاین بود که مهمترین نقش را در معرفی و نیز بسط و گسترش فلسفه تحلیلی بهعنوان یک جریان مستقل داشت.
چهرهها و جریانهای شاخص فلسفه تحلیلی که بودند؟
از آنجا که فلسفه تحلیلی با عطف توجه به تحلیل منطقی زبان به وجود آمد، میتوان بنا بر رویکرد فیلسوفان این سنت به خودِ زبان، فلسفه تحلیلی را به دو جریان عمده تقسیم کرد: یک جریان معتقد بود تحلیل زبانِ اندیشه در زبانهای متعارف وافی به مقصود نیست زیرا زبانهای متعارف صورت منطقیِ جملهها را در موارد زیادی به نحو دقیق نشان نمیدهند و از این حیث بسیار گمراهکننده هستند، پس باید اندیشه را در قالب یک زبان صوریشده و ساختگی بیان کرد که این زبان عمدتاً همان زبان منطق ریاضی بود.
مهمترین نمایندگان این جریان فرگه، راسل ویتگنشتاین متقدم، کارنپ، فیلسوفان مکتب لهستان، کواین، دیویدسون و کریپکی هستند. اما جریان دیگری هم در فلسفه تحلیلی با کمی تأخیر از جریان اول به وجود آمد که نمایندگانش معتقد بودند تحلیل زبان باید در همین زبان متعارف صورت بگیرد. چهرههای شاخص این جریان مور، ویتگنشتاین متأخر، رایل، آستین، جان ویزدم، جان سرل متقدم هستند.

مسائل فلسفه تحلیلی با سایر اشکال فلسفهورزی چه تفاوتی دارد؟
من فکر میکنم فلسفه تحلیلی بیشاز اینکه واجد مسائلی مختص خود باشد واجد خصیصهای روششناختی است هرچند این سنت فلسفی به سهم خود مسائل جدید و مهمی را در تفکر فلسفی به وجود آورده است. اما در یک نگاه کلی، بسیاری از مسائلی که فیلسوفان تحلیلی از آن سخن میگویند همان مسائل ازلی و ابدی فلسفه هستند که از زمان سقراط تاکنون محل گفتوگو و مناقشه بودهاند، منتها فیلسوفان تحلیلی با روشهای جدیدی این مسائل قدیمی را تحلیل میکنند.
خاستگاه این روشهای جدیدِ تحلیل «نظریه معنا» است. نظریه معنا شناسنامه فلسفه تحلیلی است. یعنی فیلسوفان تحلیلی با عینک نظریه معنا دعاوی فلسفی را بررسی میکنند. آنها میگویند اندیشه وفق قواعد زبان صورت میگیرد و جامهای زبانی به تن دارد، پس برای اینکه بفهمیم چه اندیشهای صادق یا کاذب است، باید آن را نخست در قالب گزارههایی بیان کنیم. سپس باید مشخص کنیم که ملاک معناداری گزارهها چیست.
یعنی باید مشخص کرد برای آنکه گزارهای معنادار باشد چه شروطی باید وجود داشته باشد؛ هرگاه این شروط تعیین شد گزارههای بیمعنا هم مشخص میشوند. برای این کار نیاز به تدوین نظریه معناست، یعنی تدوین نحو (سینتکس) و سمانتیک (معناشناسی/دلالتشناسی) برای زبانی که میخواهیم اندیشه را در آن بیان کنیم. وقتی که نشان داده شد چه گزارهای معنادار است تازه آنوقت نوبت میرسد به سخن در این باره که آیا آن گزاره معنادار صادق هم هست یا نیست.
این ضرورت تدوین یک نظریه معنا با همه مختصاتش، مهمترین و درخشانترین مسألهای است که فلسفه تحلیلی به تفکر فلسفی اضافه کرده و پیش از ظهور این فلسفه، چنین مسألهای در فلسفه به نحو آگاهانه و متمرکز مطرح نشده است. سرچشمه مسائل ریز و درشتی که سنت فلسفه تحلیلی مشخصاً در فلسفه پدید آورده، بیواسطه یا باواسطه به نظریه معنا یا فلسفه زبان برمیگردد. پس رویهمرفته، فلسفه تحلیلی فلسفهای است که تحلیل آموزههای فلسفی را با تحلیل منطقیِ زبانی که فلسفه با آن بیان شده است میآغازد و این منظر چیزی است که قبل از فلسفه تحلیلی وجود نداشت.
اگر این منظر زبانی را در فلسفه تحلیلی نادیده بینگاریم و این فلسفه را فلسفهای بدانیم که کاری ندارد جز تحلیل آموزههای فلسفی به اجزایشان یا تحلیل استدلالهای فیلسوفان به نحوی که مقدمات و پیشفرضهای پیدا و نهان استدلالهایشان آشکار شود، این کاری است که از زمان سقراط در فلسفه صورت گرفته است و تحلیل به این معنا عمری به درازای خود فلسفه دارد و امر جدیدی نیست.
نویسنده در معرفی این دوره صرفاً به اندیشهها و فلسفه چهرههای شاخص این عصر پرداخته یا به زمینههای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی آن هم توجه داشته است؟
پاسمور هرگاه که میخواهد درباره جریانی فلسفی، سخن را آغاز کند به زمینههای فرهنگی و تا حدودی اجتماعی که موجب پیدایش آن جریان شدند میپردازد و این کار را نیز بهخوبی انجام میدهد. اما او اساساً به زمینههای سیاسی توجه چندانی نشان نمیدهد.
سرنوشت فلسفه تحلیلی پس از این صد سال چه شد؟
پاسمور روایت خود از فلسفه معاصر را تا اواسط دهه ۱۹۶۰ بیان میکند. و حقیقت هم این است که اوج بالندگی و شکوفایی فلسفه تحلیلی تا همین سالهاست. به استثنای سول کریپکی، در دهههای بعد، دیگر فیلسوف جریانسازی در این فلسفه ظهور پیدا نکرد. از دهه هفتاد میلادی برخی از فیلسوفانی که در این سنت پرورش یافته بودند فلسفه زبان را رها کرده بهسوی فلسفه ذهن رفتند. اما بسیاری از پژوهشگران فلسفه به این نتیجه رسیدند که مواضع فیلسوفان تحلیلیِ مؤسس مانند فرگه، ویتگنشتاین و کواین بسیار جای کار دارد و باید آنها را شرح و بسط داد.
هرچندکه جریان شرح و تفسیر فلسفه این فیلسوفان از سالها قبل آغاز شده بود اما در طول نیم قرن اخیر، مفسرانی پیدا شدهاند که بخش اعظم فعالیت حرفهایِ خودشان را صرف شرح و تفسیر این فیلسوفان کردهاند. بهطور خاص، ویتگنشتاینپژوهی بدل به جریان تفسیریِ زنده و پویایی شده که ادبیات بسیار وسیعی نیز پیدا کرده است و در آن تفاسیر متنوع و متعارض با رویکردهای مختلف از ویتگنشتاین به چشم میخورد.
گروهی دیگر از فیلسوفانی که در فلسفه تحلیلی پرورش یافتهاند کوشیدهاند با روشهایی که در این سنت آموختهاند بهسوی تفسیر فلسفه فیلسوفان گذشته بروند، از افلاطون و ارسطو گرفته تا اسپینوزا، کانت، هگل، مارکس و دیگران و در این زمینه، شروح و تفاسیر تحلیلیِ مهمی پدید آمده است. اینها در حوزه شرح و تفسیر بود. اما در حوزه نظریهپردازی برخی فیلسوفان کوشیدهاند که با روش تحلیل زبان به حوزههای سنتی مانند معرفتشناسی، متافیزیک، الهیات یا فلسفههای مضاف مثل فلسفه دین و فلسفه هنر ورود کنند و به کمک روش تحلیل زبان تقریرها و صورتبندیهای جدیدی از دعاوی قدیمی در این حوزهها بهدست دهند.
امروزه وضعیت فلسفه تحلیلی را در جهان چگونه میبینید؟
همه فعالیتهایی که در حوزه فلسفه تحلیلی برشمردم امروزه هم کمابیش وجود دارند. اما گذشته از اینکه در فلسفه تحلیلی چنانکه در سایر جریانهای فلسفی، دیگر چهره مؤسس و جریانسازی نداریم، اصولاً مرز بین فلسفه تحلیلی و قارهای هرچند از بین نرفته، اما کمرنگ شده است.
به عبارت دیگر، امروزه مانند نیمه اول قرن بیست،م فلسفه تحلیل زبان دیگر به عنوان یک جریان پرقدرت در عرض سایر جریانها به نام با نمایندگانی مشخص نیست که سبک و سیاق خاصی در روش (ورود و خروج به مسائل)، سبک و سیاق خاصی در نوشتار و تحلیلهایی آکنده از موشکافیهای منطقی و زبانی و خصوصیات دیگر داشته باشند. بلکه امروزه میبینیم که فیلسوفان معاصر- حال چه خودشان را متمایل به فلسفه تحلیلی بدانند و چه فلسفه قارهای- از عناصر مختلفِ سنتهای یکدیگر بهرههای مختلفی میبرند و مرزبندیِ قاطعانهای با یکدیگر ندارند.
چنانکه گفتم دهههاست فعالان فلسفه تحلیلی هم به فعالیتهای تفسیری- انتقادی میپردازند و هم به فعالیتهای نظریهپردازانه. در حوزه شرح و تفسیر، کوششهای بسیار درخشانی صورت گرفته است، چه در شرح و تفسیر فیلسوفان تحلیلی مانند ویتگشتاین و کواین و چه در شرح و تفسیر فیلسوفان غیرتحلیلی. اما در حوزه نظریهپردازی نیز امروزه فیلسوفانی سرگرم به دست دادن تقریرها و صورتبندیهای جدید از مسائل حوزههای مختلف اندیشه بهویژه معرفتشناسی، الهیات و متافیزیک بوده و هستند.
کار این فیلسوفان از لحاظ قوت و اهمیت درجه یکسانی ندارد و کار هر فیلسوف را باید به نحو مستقل ارزیابی کرد و اظهار نظر درباره کار همه آنها از عهده یک نفر و دو نفر برنمیآید. اما در اینجا مایلم از جریانی سخن بگویم که در حوزه الهیات، متافیزیک و معرفتشناسی وجود دارد و نمایندگانش فیلسوفانی مثل لوئیس، پلانتینگا، آلستون، جی. ال. مکی، آنتونی فلو، سوئینبرن و … هستند. نام این فیلسوفان در ایران آشنا است و جریان آنها هواخوهانی نیز دارند.
هم در جهان و هم در کشور ما گفتمان این فیلسوفان به نوعی نماینده جریان فلسفه تحلیلیِ معاصر محسوب میشود. اما من به دلایلی که در اینجا مجال بسط آنها نیست معتقدم که فلسفه این متفکران با وجود بصیرتها و نکات مهمی که بعضاً در آنها مشاهده میشود از حیث قوت و عمق با فلسفه بزرگان فلسفه تحلیلی در نیمه اول قرن بیستم فرسنگها فاصله دارد و در مواردی هم معلوم نیست که این فیلسوفان به چه معنا «فیلسوف تحلیلی» محسوب میشوند!
همانطو که پیشتر گفتم چرخش زبانی و ضرورت تدوین نظریه معنا خصوصیت قوامبخش فلسفه تحلیلی است. حال وقتی که ما نظریه معنا را شناسنامه فلسفه تحلیلی بدانیم و سپس به آثار بیشتر این افراد مراجعه کنیم درمییابیم که اصلاً نظریه معنا در آثار بسیاری از آنها نهتنها تدوین بلکه حتی برجسته هم نشده است. من فکر کنم آنچه موجب تحلیلی خواندن این فیلسوفان شده برخی شباهتهای ظاهری و سبکیِ نوشتههای آنها با نوشتههای فیلسوفان تحلیلیِ جریان اصلی است؛ شباهتهایی مثل استفاده از علائم منطق ریاضی، موشکافیهای منطقی و زبانی، و استفاده از اصطلاحات فیلسوفان تحلیلی.
در هر حال، در ایران مکتوبات این فیلسوفان که به نظر میرسد بیشتر از مکتوبات بزرگان فلسفه تحلیلی ترجمه و مورد توجه واقع شدهاند سرمشق تحلیلی بودن محسوب میشود و به نظر من این یک عیب بزرگ است. تا به امروز که با شما صحبت میکنم در ایران هیچ ترجمهای از آثار اصلی و جریانساز کارنپ، آستین، رایل، ویزدم، کواین، استراوسون، دیویدسون نداریم اما میبینیم که تعداد زیادی کتاب و مقاله از این فیلسوفان متأخر ترجمه و چاپ شده و به نام جریان اصلیِ فلسفه تحلیلی هم جا زده میشود و از آنجاکه بسیاری از این مکتوبات، قوت و عمق فلسفی چندانی ندارند در نزد افراد حتی فلسفهخوانده امر مشتبه شده که سنت فلسفه تحلیلی در نهایت چیزی از همین قماش است و حرف چندانی برای گفتن ندارد.
درحالیکه ما اگر به آثار بزرگان فلسفه تحلیلی مراجعه کنیم بهخوبی درمییابیم که کار آنها صرف نظر از اینکه با آنها موافق یا مخالف باشیم حقیقتاً پیشرفت معتنابهی در فلسفه بوده است و بهراحتی نمیتوان بصیرتها و روشهای بدیعی را که به ما آموختهاند نادیده انگاشت.
در هر حال، فلسفه تحلیلی در حوزه نظریهپردازی و جریانسازی، مانند فلسفه قارهای دوران اوج خود را پشت سر گذاشته و پژوهشگران امروزه بیش از آنکه در حال نظریهپردازیهای بنیادین و انقلابی در حوزه فلسفه باشند بیشتر از میراث بزرگی که در دست دارند در حوزههای مختلف استفاده میکنند و این استفاده را توأمان با نقد و تنقیح این میراث و نیز با صورتبندی دوباره دیدگاهها و آرای موجود در این میراث انجام میدهند.
۲۱۶۲۱۶