چرا در طوفانها، جوانها زودتر غرق میشوند؟
چرا در طوفانها، جوانها زودتر غرق میشوند؟
فردا که زیردریاییهای تغییر، کشتی کسبوکار ما را هدف گرفتند، این آپدیتهای نرمافزاری نیستند که ما را نجات میدهند؛ این سرسختی روانی آدمهاست. در طوفان، آنکه تکنیک میداند شاید خیلی خوب شنا کند و دستوپا بزند؛ اما آنکه دریا را میشناسد، کشتی را به ساحل میرساند.
گروه اندیشه: مرتضی امیرعباسی؛ روانکاو برند در این نوشتار با استناد به ماجرای تاریخی غرق کشتیهای بریتانیایی در جنگ جهانی دوم و راز زنده ماندن کهنهکاران، به آسیبشناسی جوانگرایی پوشالی در سازمانهای امروزی میپردازد. نویسنده تبیین میکند که غلبه تکنیک بر تابآوری احساسی سبب شده تا نیروهای جوان و اتوکشیده در مواجهه با نخستین اژدرهای بحران نظیر تورم و رکود، دچار فروپاشی روانی شوند؛ چرا که آنان خردِ برخاسته از شکست و تجربه عملی یا همان «آبنمک دریا» را نچشیدهاند. متن با ارجاع به رمان «مردی به نام اوه»، بر ضرورت پیوند هوشمندانه میان چابکی جوانان و صخرهوار بودن کهنهسواران تاکید میورزد. در پایان اشاره میشود که نجات کسبوکارها در طوفانهای سهمگین بازار، نه با اتکای صرف به دانش دیجیتال، بلکه با تکیه بر لنگرگاه روانی، سرسختی و دریاشناسیِ نیروهای باتجربه محقق خواهد شد.
****
جنگ جهانی دوم است. اقیانوس اطلس مثل یک هیولای تاریک، کشتیهای تجاری بریتانیا را میبلعد و اژدرهای زیردریاییهای آلمانی، پهلوی فولادی کشتیها را یکی پس از دیگری میشکافند. در این میان، لارنس هولت، مالک یکی از بزرگترین خطوط کشتیرانی، متوجه یک معمای دیوانهکننده میشود: وقتی کشتی غرق میشد و ملوانان در آبهای یخزده و تاریک اقیانوس برای زنده ماندن دستوپا میزدند، جوانان بیستسالهای که مثل پلنگ ورزیده بودند و بازوهای درهمپیچیده داشتند، خیلی زودتر از پیرمردان شصتهفتاد سالهی ضعیفالجثه تسلیم مرگ میشدند!
آمار بازماندگان، تمام معادلات پزشکی و فیزیکی را به هم ریخته بود. چرا عضلههای سفتوسخت جوانی در برابر استخوانهای پوک پیری کم میآوردند؟
کشف عضلهی جانسختی
هولت برای حل این معما دستبهدامن کورت هان شد؛ یک معلم جسور که از چنگ نازیها گریخته بود. پاسخ هان به این معما، خط بطلانی بود بر تمام باورهای رایج. او گفت مشکل جوانان، ضعف فیزیکی نیست؛ فقدان تابآوری احساسی است. پیرمردها زنده میماندند، چون در طول عمرشان بارها شکست خورده بودند، بارها ناامید شده بودند و یاد گرفته بودند چطور در تاریکترین لحظات، به لنگرگاه درونی روانشان متصل بمانند. اما جوانان خام، به محض اینکه متوجه میشدند زور بازویشان حریف اقیانوس نمیشود، دچار فروپاشی روانی شده و آب دریا را قورت میدادند.
کورت هان همانجا جملهی کوبندهاش را در تاریخ ثبت کرد: ترجیح میدهم پایین فرستادن قایق نجات در وسط طوفان را به یک پیرمرد هشتادسالهی بادبانکشیده بسپارم، تا به یک تکنسین دریایی جوان که تمام روشهای مدرن را آموخته، اما هنوز حتی یک قطره آبنمک دریا هم به سر و صورتش نپاشیده است!
اپیدمی آبنمکنچشیدهها در سازمانهای امروز
حکایت آن روزهای اقیانوس اطلس، مو به مو در راهروهای پرزرقوبرق سازمانها و استارتاپهای مدرن ما در حال تکرار است. ما در زیستبوم کسبوکارمان گرفتار یک جوانگرایی پوشالی شدهایم. مدیران منابع انسانی ما، تشنهی استخدام تکنسینهای اتوکشیده هستند؛ جوانانی که رزومههایشان پر از مدارک رنگارنگ است، نرمافزارهای روز را چشمبسته کار میکنند و در لینکدین خوشسخناند. سازمانهای ما پر شده از این آبنمکنچشیدهها.
از آن طرف، با برچسب پیرسالاری و خمودگی، کهنهکاران سازمان را (همان پیرمردهای بادبانکشیده را) به حاشیه میرانیم. فکر میکنیم چون سرعت تایپشان پایین است یا با هوش مصنوعی آشنا نیستند، تاریخمصرفشان گذشته است. اما امان از روزی که اژدر بحران (تورم، ریزش بازار، کرونا یا یک رقیب گردنکلفت) به پهلوی شرکت بخورد.
درست در لحظهای که شرکت در حال غرق شدن است، میبینید که همان جوان نخبهی برنامهنویس یا مدیر مارکتینگ پرادعا، دچار حملهی عصبی میشود، استعفا میدهد یا در گوشهای کز میکند. چرا؟ چون او فقط تکنیک بلد است، اما هیچوقت در کوران حوادث، عضلهی جانسختی روانیاش را تمرین نداده است. او در اولین مواجهه با طوفانی که در کتابهای دانشگاهیاش نبوده، قالب تهی میکند.
سندرم «اُوِه» در راهروهای شرکت
برای اینکه تصویر دقیقی از این تقابل نسلی داشته باشیم، میخواهم یک توقف کوتاه بکنیم. اگر به دنبال کتابی هستید که شما را به سفری در اعماق روان انسان ببرد و این تضاد را به زیباترین شکل روایت کند، پیشنهاد میکنم لابهلای متون خشک کسبوکار، حتماً رمان بینظیر «مردی به نام اوه» (A Man Called Ove) نوشته فردریک بکمن را بخوانید. در این رمان که البته نسخههای سینمایی آن نیز تماشایی است، شخصیت «پروانه» یک زن ایرانی و باردار است که به همراه همسر دستوپاچلفتیاش (پاتریک) و دو فرزندش به همسایگی اوه (پیرمرد عبوس سوئدی) میآیند.

این کتاب، داستان یک پیرمرد بداخلاق، سنتی و منزوی است که فکر میکند همهچیز در این دنیای جدید سر جای خودش نیست. این دقیقاً همان نگاهی است که جوانهای سازمان به نیروهای قدیمی دارند: آدمهای عبوس و تاریخمصرفگذشته! اما با ورود همسایههای جوان و اتفاقات پیشبینینشده، داستان به شکلی لطیف دگرگون میشود. بکمن به طرز شگفتانگیزی به ما یادآوری میکند که هر انسانی، حتی سختترین و عبوسترین آنها که با تکنولوژی غریبهاند زخمی در قلب و اقیانوسی از تجربه و تابآوری برای گفتن دارند.
در پایان داستان میبینیم که در بزنگاههای سخت، این همان پیرمرد غرغرو است که لنگرگاه نجات جوانترها میشود. خواندن این کتاب خوب (یا دیدن فیلمش در یک غروب جمعه)، دریچهای نو به نگاه شما باز میکند تا بفهمید زیر پوستهی خشن قدیمیهای سازمان، چه سرمایهی عظیمی نهفته است.
توازن طلایی: پیوند چابکی دیجیتال و لنگرگاه تجربه
قرار نیست با کوبیدن جوانان، به دامان یک پیرسالاری خموده و متصلب بیفتیم که دستوپای نوآوری را با زنجیر سنت میبندد. سازمان موفق، سازمانی نیست که فقط به عصای پیرمردها تکیه کند یا فقط روی تردمیل جوانان بدود.
نجات یک کسبوکار نیازمند یک پیوند همافزا است؛ یعنی ازدواج انرژی و بیباکی جوانی با تابآوری صخرهوار کهنسالی. کورت هان وقتی این حقیقت را فهمید، سازمان آوتوارد باوند را تأسیس کرد تا به جوانان یاد بدهد چطور در شرایط سخت غوطهور شوند و پوستکلفت شوند.
ما هم در سازمانهایمان باید به این تکنو-تراپی (درمان همهچیز با تکنولوژی) پایان دهیم. ما باید جوانانمان را از پشت میزهای امن شیشهای بیرون بکشیم و آنها را در پروژههای جانفرسا غوطهور کنیم تا کمی آبنمک شکست و بحران به صورتشان بخورد. و از سوی دیگر، باید کهنهسواران چروکخورده را نه به عنوان مجریان صف، بلکه به عنوان لنگرگاههای روانی و استراتژیک سازمان حفظ کنیم.
فردا که زیردریاییهای تغییر، کشتی کسبوکار ما را هدف گرفتند، این آپدیتهای نرمافزاری نیستند که ما را نجات میدهند؛ این سرسختی روانی آدمهاست. در طوفان، آنکه تکنیک میداند شاید خیلی خوب شنا کند و دستوپا بزند؛ اما آنکه دریا را میشناسد، کشتی را به ساحل میرساند.
216216