چرا نویسندگان زن در کتاب هایشان به ندرت از همسرانشان تقدیر می کنند؟

تاریخ: آگوست 24, 2026

چرا نویسندگان زن در کتاب هایشان به ندرت از همسرانشان تقدیر می کنند؟

مسئله فقط این نیست که زن‌ها کمتر بخواهند در را ببندند. در بسیاری از موارد، آن‌ها به همان اندازه‌ی مردان، یا حتی بیشتر، به خلوت نیاز دارند. مسئله این است که خواستنشان به همان آسانی به رسمیت شناخته نمی‌شود. وقتی مردی می‌گوید سرش شلوغ است، اطرافیانش این را دلیلی کافی می‌دانند. وقتی زنی همین را می‌گوید، اغلب باید توضیح بدهد، جبران کند، یا احساس گناه کند.

گروه اندیشه: دکتر فردین علیخواه استاد دانشگاه، در کانال تلگرامی اش، یادداشتی نوشته تحت عنوان «حق بستن در». او در این یادداشت پدیده «بار ذهنی» و تقسیم نانوشته وظایف میان زنان و مردان می پردازد که امکان دسترسی زنان به خلوت فکری را حتی در صورت داشتن شغل تمام‌وقت محدود می‌کند. از نظر علیخواه، مردان به راحتی می‌توانند با بستن در اتاق کار، از دسترس خارج شوند، اما زنان به دلیل مدیریت مداوم امور خانه و انتظارات اجتماعی، از داشتن چنین مرزی محرومند. این نابرابری پنهان، حق انزوا و تمرکز را به امتیازی مردانه تبدیل کرده است. این مطلب را در ادامه می خوانید:

****

در بیشتر خانه‌ها یک اتاق هست که درِ آن بسته می‌ماند: اتاق کار پدر. بچه‌ها یاد می‌گیرند که پشت آن در نروند، یا اگر رفتند، آرام بروند و زود برگردند. کسی این قانون را جایی ننوشته؛ همه فقط می‌دانند. اما در همان خانه، اگر مادر هم پشت میزی بنشیند تا کاری فکری انجام دهد، معمولاً چنین دری برایش وجود ندارد. حتی اگر دری هم داشته باشد، انگار همیشه نیمه‌باز است: کسی هست که هر چند دقیقه صدایش می‌زند، از او چیزی می‌خواهد، یا فقط مطمئن می‌شود که هنوز آنجاست. شاید بتوان گفت این تفاوت، چیزی بیش از یک عادت خانگی است؛ نشانه‌ی یک تقسیم نانوشته درباره‌ی اینکه چه کسی حق دارد از دسترس بیرون باشد.

جامعه‌شناس فرانسوی مونیک هیکو، در سال ۱۹۸۴، برای بخشی از این پدیده اصطلاحی به کار برد: «بار ذهنی». منظور از بار ذهنی، آن بخش نامرئی از کار خانه است که کمتر دیده می‌شود؛ نه شستن ظرف یا جارو کشیدن، بلکه به‌خاطر سپردن اینکه کی باید ظرف‌ها شسته شوند، کی نوبت دکتر بچه است، کی یخچال خالی شده. این کار، برخلاف کارهای فیزیکی خانه، تعطیلی ندارد؛ حتی وقتی دست‌ها آزادند، ذهن هنوز مشغول است. و در بسیاری از خانواده‌ها، این بار همچنان بیشتر روی دوش زنان است، حتی وقتی هر دو نفر شغلی تمام‌وقت و فکری دارند.

بار ذهنی درست همان چیزی است که در را نامرئی می‌کند. مرد می‌تواند وارد اتاقش شود و در را ببندد، چون می‌داند کسی هست که به آن بخش نامرئی از زندگی خانه رسیدگی می‌کند. زن، حتی پشت در بسته، هنوز آن بار را با خودش می‌برد؛ گوشی‌اش را کنار دستش می‌گذارد، چون احتمالاً کسی زنگ می‌زند. حتی اگر کسی صدایش نکند، بخشی از ذهنش آماده‌ی شنیدن صداست.

آلیس مونرو در داستان کوتاه «دفتر کار» صحنه‌ای می‌سازد که همین تفاوت را روشن می‌کند. راوی داستان می‌خواهد توضیح دهد چرا نمی‌تواند در خانه بنویسد، و برای شوهرش مثالی می‌آورد: مردی که کارش را به خانه می‌آورد، خانه به‌طور طبیعی حول او سامان می‌گیرد؛ کسی از او توقع ندارد به تلفن جواب بدهد یا دنبال وسیله‌ای گم‌شده بگردد. او به‌سادگی می‌تواند در اتاقش را ببندد، و وقتی کسی می‌خواهد وارد شود، در می‌زند و منتظر می‌ماند تا او اجازه بدهد. اما وقتی راوی همین تصویر را برای خودش تصور می‌کند – مادری پشت در بسته – چیزی در آن تصور نمی‌گنجد. برای زن چنین مرزی وجود ندارد؛ کسی برای ورود به فضای او در نمی‌زند و منتظر اجازه نمی‌ماند، چون از ابتدا فضایی که تنها به او تعلق داشته باشد، به رسمیت شناخته نشده است.

این‌جا شاید بتوان یک نکته را روشن‌تر کرد: مسئله فقط این نیست که زن‌ها کمتر بخواهند در را ببندند. در بسیاری از موارد، آن‌ها به همان اندازه‌ی مردان، یا حتی بیشتر، به خلوت نیاز دارند. مسئله این است که خواستنشان به همان آسانی به رسمیت شناخته نمی‌شود. وقتی مردی می‌گوید سرش شلوغ است، اطرافیانش این را دلیلی کافی می‌دانند. وقتی زنی همین را می‌گوید، اغلب باید توضیح بدهد، جبران کند، یا احساس گناه کند.

این الگو را می‌شود در مقیاس کوچک‌تری هم دید. فرض کنیم زن و مردی، هر دو، شب‌ها بعد از خواباندن بچه‌ها یک ساعت وقت آزاد دارند. مرد احتمالاً همان یک ساعت را صرف کاری می‌کند که برایش مهم است؛ خواندن، نوشتن، فکر کردن. زن، در همان یک ساعت، بیشتر وقت را صرف مرتب کردن چیزهایی می‌کند که فردا لازم است: لباس‌ها، ظرف‌ها، وسایل مدرسه. حتی وقتی هر دو زمان برابر دارند، یکی آن را برای خودش خرج می‌کند و دیگری برای دیگران.

شاید نتوان گفت این وضعیت نتیجه‌ی تصمیمی آگاهانه از سوی کسی است. بیشتر به نظر می‌رسد نتیجه‌ی عادتی قدیمی باشد که هیچ‌کس آن را انتخاب نکرده، اما همه در آن سهیم‌اند: خانواده که بی‌آنکه بخواهد، این تقسیم را بازتولید می‌کند؛ جامعه‌ای که هنوز راحت‌تر می‌پذیرد مردی غایب باشد تا زنی؛ و حتی خودِ زن، که گاهی بستن در را، بدون آنکه کسی از او خواسته باشد، به تعویق می‌اندازد.

آنچه از این مثال‌های کوچک زندگی روزمره بیرون می‌آید شاید این باشد: «حق بستن در»، به همان اندازه که به میل شخصی مربوط است، به این هم مربوط است که اطرافیان چقدر آماده‌اند غیبت ما را بپذیرند. و این آمادگی، دست‌کم در بسیاری از خانه‌ها، هنوز به‌طور نابرابر و غیرمنصفانه تقسیم شده است. حالا، تازه می‌فهمم چرا نویسندگان زن به‌ندرت در ابتدای کتاب‌هایشان از همسرشان تقدیر و تشکر کرده‌اند!

۲۱۶۲۱۶