کشکمشی از موزه هنرهای معاصر تا حسینیه هنر؛ ارادتی به مهدی فیروزان و مصطفی واحدی
کشکمشی از موزه هنرهای معاصر تا حسینیه هنر؛ ارادتی به مهدی فیروزان و مصطفی واحدی
چگونه همه را دوست بداریم؟ این «همه»، آیا مرز ندارد؟
مانده بودم برای رفتن بین دو مراسم. دو سمتِ یک پارک. یکی موزه هنرهای معاصر که بزرگداشت جناب «مهندس مهدی فیروزان» بود و دیگری حسینیه هنر که پاسداشت زنده یاد «آقامصطفی واحدی». بزرگداشتن دو نام و دو جایگاهی که هرکدامشان به گونه ای بزرگ اند و عزت دارند، ولی همزمان در یک ساعت.
کشمکشی در مسیر موزه هنرهای معاصر تا حسینیه هنر
یک دل می گفت، به مجلس بزرگداشت جناب مهندس «مهدی فیروزان» بروم تا در میان جمعی از روشنفکران و هنرمندان نامدار، از چهل سال تجربه های اثرگذار و ماندگار فرهنگی او بشنوم. او که نوشتن درباره شخصیتش و مدیریتش و آثارش از مدیریت انتشارات سروش تا شهرکتاب، کتابی ست چندصد برگ خواندنی. نیمه شب قبل از مراسم در گپ و گفتی با آقای مهندس فیروزان، گفتم که چینش سخنرانان برای نکوداشت او، گویای «فیروزان فرهنگمدار و فراتاثیر» نیست؛ چنانکه سال قبل هم که قرار بود طراحی مراسم بزرگداشت او را به این دوستدارش بسپارند، همه حرفم با دوستان ارشاد این بود، مراسم نکوداشت جناب فیروزان، نباید مدل مراسم ارشادی ها برگزار شود و… القصه که نشد…
حالا در آن میانه، دلی دیگر می گفت، بروم به مجلس پاسداشت زنده یاد آقا«مصطفی واحدی»، فعال فرهنگی اثرگذار در شاهرود و سمنان، که جمعی از بچه های جبهه فرهنگی انقلاب برگزار می کردند.
در کشکمش درونی یک انتخاب، دو دل، مانده بودم بین رفتن به مجلس همزمانی در موزه هنرهای معاصر و حسینیه هنر؛ که یکی این سوی پارک لاله و دیگری آن سوی پارک؛ ناگهان «عزیزبانو» زنگ زد که به تهران می آید تا او را به مجلس بزرگداشت جناب فیروزان ببرم. دیگر گویی، او مسیرم را به سمت موزه هنرهای معاصر انتخاب کرده بود. گرچه کشمکشی درونی، همچنان دست بر نمی داشت. کسی در قلبم میگفت، خب معلوم است که توفیق و لیاقت نداشته ای که بین موزه هنر و حسینیه هنر، راهت به سمت محفل روشنفکران کشیده شده…
راست است و حقیقت دارد که اگر به اقتضای تجربه های زیسته، جهانِ ارتباطاتِ آدمی، در محدوده خاصی تعریف نشده باشی؛ و حلقه به گوش این سو یا آن سوی سیاست نباشی؛ و بین همه دوگانه های زماندار و دست ساز روزگار، نخواهی که یکی را سیاه و دیگری را سفید ببینی، مدام در میان کشمکش هایی سیر می کنی که باید به گونه ای حلش کنی…
چگونه همه را دوست بداریم؟
وقتی مطالعه کتاب «همه را دوست بداریم» به قلم استاد علیرضا برازش را خواندم، با کلی پرسش از دوگانه ها، رفتم به خانه اش. یادم هست دهه 80 که این کتاب چاپ شد، برخی از بچههای مذهبی با گرایش های سیاسی خاص، علیه جناب برازش، جبهه گرفته بودند که او، همسفره و رفیق و مدیر برآمده از وزارت ارشاد احمد مسجد جامعی بوده و این است که کتابش هم به سمت تساهل و تسامح چرخیده است! بالاخره در دیدار تازه ای با استاد برازش، سخنم را از دوگانه های زمانه درباره جبهه حسنی ها و جبهه حسینی ها اغاز کردم. از اینکه چطور می شود «همه را دوست داشت؟» و از ایشان پرسیدم: این «همه»، آیا مرز ندارد؟ استاد برازش، خیلی قاطع و محکم جواب داد: «نه! مرز ندارد. همه را باید دوست داشت». راستش توقع چنین پاسخ بدون مرزی را از او نداشتم.
آن روز در مسیر موزه هنرهای زیبا، برای «عزیزبانو» این جملات استاد برازش را مرور کردم: « در بودن با جماعت هنرمندان و روشنفکران که ظاهر و نگاه و بیان متفاوتی با ما دارند، از همان زمانی سقوط میکنی که فکر کنی، آن ها را نباید دوست داشته باشی. خصوصا اگر فکر کنی که آنها دین ندارند یا کمتر از تو پیش خدا، جایی دارند…. این اول سقوط اخلاقی انسان دنبال سلوک است… پس هیچ وقت فکر نکن، یک سوی آدم، سیاه است و آن سوی دیگر، سفید. چون ما در جهانی خاکستری زندگی می کنیم که آدم هایش همگی، خاکستری اند…» این ها را در حالی مرور کردم که راستش از درون، پر از پرسش ها و تعارضاتی هستم درباره این «همهی خاکستری»… خلاصه وقتی به موزه هنرهای معاصر رسیدیم که سالن پر از جمعیت چند صد نفره بود. عکاس عزیزی از بچه های رسانه، وقتی «عزیزبانو» را با عصا دید، صندلی اش را به او داد و نشست؛ گویی خیالم از او راحت شد. از سویی دیدم که مجلس آنقدر شلوغ است که حتی امکان راحت شنیدن هم نیست. دلم در کشمکش این بود که تا پایان این مجلس بماند و از خوش و بش با بسیاری از بزرگان فرهنگ و هنر روشنفکری بهره بگیرد یا راه آن سوی پارک لاله را بگیرد و برود به حسینیه هنر؟
رفتن به مجلس زنده یاد آقا مصطفی واحدی
سرانجام در کشمکشهای درونم، از موزه هنرهای معاصر بیرون زدم و قدم زنان در پارک لاله، رسیدم سر خیابانِ آن «سه آذر اهورایی» که روزی خودشان را پیش پای نیکسون، به آتش کشیدند…. گویی تبلورِ تابلوی خیابان 16 آذر و تداعی آن خاطره تاریخی، قدم هایم را به سمت حسینیه هنر تندتر کرد. وقتی به حسینیه رسیدم که مجلس نکوداشت «آقا مصطفی» شروع شده بود. فقط 10 نفر در سالن مراسم نشسته بودند. باز همان پرسشگرِ همیشگیِ تضادآفرین، گرفتارم کرد و پرسید، مجلس چند صد نفره نامداران فرهنگ که بسیارشان را می شناسی و می شناسندت، رها کرده ای و آمده ای اینجا که هیچ کسی تو را نمی شناسد؟! بسان این کشمکش بودم که آن خاطره «آقا مصطفی واحدی» از ذهنم عبور کرد. «آقا مصطفی»، از بچه های شاهرود بود با خانواده ای ثروتمند و برادرانی که پزشک هستند. او ولی همه زندگی اش را پای رشد فرهنگی و هنری شهرستان شاهرود گذاشت. دنبال هیچ منفعتی برای خودش نبود. می توانست به تهران بیاید و پله های پیشرفت و مدیریت فرهنگی را در تهران بسیار تند و تیز بالا برود. اتفاقا در تهران خانه هم داشت و کلی از مدیران صاحب نفوذ هم او را می شناختند. اما نیامد و در شاهرود ماند و کار هنری و فرهنگی کرد. در شاهرود ماند و برای نوجوانان و جوانان شاهرودی، کلاس های نقاشی و تاتر و شعر و ادبیات راه انداخت. سالن اکران فیلم ایجاد کرد و صدها کاری که از دستش برمی آمد… همیشه تنها گله اش این بود که اصحاب فرهنگ و هنر را برای آموزش یا سخنرانی از تهران به شاهرود دعوت می کند و قبول نمی کنند که بیایند…

چرا به تهرانی نمی آیی؟ بمانی در شهرستان، پیشرفت نمی کنی
باری، دوستی به آقا مصطفی گفت، چرا به تهران نمی آیی؟ پیشرفت و رشد سریع درمدیریت فرهنگی، فقط در پایتخت ممکن است. بمانی در شهرستان، پیشرفت نمی کنی… آقا مصطفی گفت: « خودم بیایم تهران که پیشرفت مدیریتی کنم، مردم شاهرود را چه کنم؟ آیا همه جوانان شاهروی را هم می توانم با خودم به تهران بیاورم تا پیشرفت کنند؟! این شد که « مصطفی» در همان شهر کوچک ماند و در گمنامی، چه بسیار کارهای بزرگ کرد و آخرسر هم در تلاش برای کار فرهنگی، در مسیر رفتن از شهری به شهری، … شهریور دچار تصادفی در جاده شد و جان به جان آفرین سپرد. آقا مصطفی، دغدغه اش فرهنگ و هنر و ادبیات بود. مجلس آقای مصطفی، خیلی غریبانه و آرام تمام شد. همه ازعشقِ مصطفی به ساختن و آبادانی فرهنگی همه جای ایران گفتند. دغدغه اش، رشد زندگی مردم شاهرود بود. دغدغه اش، زیبا زندگی کردن «همه» بود نه فقط خودش و نه فقط برای قشری خاص.
زلزله فروردین سال 98 . مصطفی در خانه یکی از زلزله زدگان روستای کالپوش او کنار صاحبخانه ایستاده بود و می گفت: خدابزرگه… خونه ات رو دوباره می سازیم…

خطایی بزرگ و قضاوتی نادرست
آنک، باز مسیر موزه هنرهای معاصر را پی می گیرم تا برگردم و عزیزبانو را بردارم. مجلس بزرگداشت جناب فیروزان بزرگ، همچنان غلغله است. جلوی در می ایستم و همچنان این جملات از ذهنم عبور می کنند: اگر جماعت همنشین در موزه هنرهای معاصر را تنها مدافعان هنر و ادب و صلح آفرینی بپنداری و جماعت برآمده از حسینه هنر را ضد هنر و ادب و مروجان جنگ و خشونت بپنداری، در خطایی بزرگ و قضاوتی نادرست دچار می شوی. این همان خواسته ای ست که ایران ستیزان بیرون مرزها برای پاره پاره کردن «ما» طراحی کرده اند، تا «ما»، «ما» نباشیم و نشویم.