ایجاد گرسنگی برای پیروزی بر ملت ها/ ناسیونالیسم گرایی جنگ های زیستی را موجب می شود/ جنگ های آینده با زمین های خشک رقم می خورد
ایجاد گرسنگی برای پیروزی بر ملت ها/ ناسیونالیسم گرایی جنگ های زیستی را موجب می شود/ جنگ های آینده با زمین های خشک رقم می خورد
بشر باید بفهمد که در میدان نبرد با طبیعت، «برنده» وجود ندارد؛ یا همه با هم نجات مییابیم، یا همه با هم در برابر نیازهای بیولوژیک خود شکست میخوریم. زمان آن رسیده است که بفهمیم در دنیای فردا، والاترین آرمان، نه فتح سرزمینها و نه تحمیل تفکرات، بلکه «تأمین بقای نوع بشر» است. چرا که در نهایت، وقتی آخرین درخت قطع شود و آخرین رودخانه خشک گردد، انسان متوجه خواهد شد که نمیتوان «پول» یا «ایدئولوژی» را خورد یا نوشید.
گروه اندیشه: وحید اسلامزاده در مقاله ای که در اختیار خبرگزاری پرشین آنلاین قرار داده، به موضوع جهان و این که در آستانهٔ یک چرخش تاریخی بزرگ قرار دارد پرداخته است ؛ عصری که در آن «جنگهای ایدئولوژیک» جای خود را به «جنگهای زیستی» (Biotic Wars) میدهند. او تاکید می کند که تحلیلهای سیاسی سنتی که صرفاً بر تضادهای حزبی، مذهبی یا قومی تمرکز دارند، از درک ریشهٔ واقعی بحرانهای نوین عاجزند. امروزه با افتادن جوامع در دام خشکسالیهای پیاپی، نمکزاری شدن زمینهای کشاورزی، گرمایش خردکننده و مرگ زنجیرههای غذایی، لایهٔ نخست نیازهای انسانی — یعنی «بقا» — به شدت تهدید شده است. او در ادامه می نویسد: در این زیستبوم بحرانزده، مکانیسمهای کنترل اجتماعی و مشروعیت دولتها از هم میپاشد، موجهای بیسابقهٔ پناهجویان اقلیمی شکل میگیرد و حتی «گرسنگی» به سلاحی استراتژیک میان قدرتها بدل میشود. واقعیت عریان این است که بیولوژی بر سیاست غلبه کرده و در نبرد جدید، میدان جنگ از دانشگاهها و مراکز قدرت به آخرین منابع آب شیرین و خاک حاصلخیز منتقل شده است؛ جایی که هدف دیگر نه غلبهٔ یک آرمان، بلکه صرفاً «تأمین بقای نوع بشر» است.
****

مقدمه و فروپاشی توهمات ایدئولوژیک
برای دههها، تحلیلگران سیاسی و استراتژیستهای نظامی، جهان را از دریچه «تضادهای ایدئولوژیک» میشناختند. در قرن بیستم، موتور محرک درگیریهای جهانی، تقابل میان تفکرات بود؛ نبردی میان سرمایهداری و کمونیسم، لیبرالیسم و فاشیسم، یا تضاد میان تئوکراسی و سکولاریسم. در آن دوران، انسانها برای «ایدهها» میجنگیدند، برای «پرچمها» میمردند و برای «آرمانها» شهرها را به آتش میکشیدند. در واقع، جنگها در لایه «ذهن» تعریف میشدند و سیاست، ابزاری بود تا این ایدهها را به واقعیت تبدیل کند.
اما امروز، ما در آستانه یک چرخش تاریخی (Paradigm Shift) هستیم. حقیقتی تلخ اما بدیهی در حال ظهور است: عصر جنگهای ایدئولوژیک به پایان رسیده است.
چرا چنین ادعایی میکنیم؟ زیرا ایدئولوژی یک «لایه ثانویه» از نیازهای انسانی است. انسان تنها زمانی میتواند درباره عدالت، آزادی، یا نظام حکومتی بحث کند که لایه اول نیازهایش — یعنی «بقا» — تأمین شده باشد. وقتی شکم خالی باشد، وقتی گلو از تشنگی بسوزد و وقتی زمین زیر پا دیگر توان تولید یک دانه گندم را نداشته باشد، تمام کتابهای نظریه سیاسی به کاغذهای بیارزش تبدیل میشوند. در برابر گرسنگی مفرط و تشنگی مرگبار، هیچ ایدئولوژیای، چه چپ و چه راست، توانایی آرام کردن تودههای ناامید را ندارد.
ما در حال ورود به دوران «جنگهای زیستی» (Biotic Wars) هستیم. در این پارادایم جدید، میدان نبرد دیگر از «دانشگاهها و مراکز قدرت سیاسی» به «منابع طبیعی و زیستبومهای تخریبشده» منتقل شده است. اگر در قرن گذشته، سؤال این بود که «چه کسی باید حکومت کند؟»، در قرن بیست و یکم سؤال این است که «چه کسی حق دارد زنده بماند؟»
در این مدل جدید از درگیری، «بقا» (Survival) جایگزین «آرمان» شده است. جنگهای آینده دیگر بر سر این نخواهند بود که کدام نظام سیاسی برتر است، بلکه بر سر این خواهد بود که کدام گروه یا ملت میتواند به آخرین ذخایر آب شیرین دست یابد، کدام ارتش میتواند زمینهای نمکنزده را تصرف کند و کدام دولت قادر است در برابر گرمای خردکننده زمین، امنیت غذایی مردمش را تأمین کند.
بنابراین، هرگونه تحلیل سیاسی که امروز صرفاً بر پایه «تضادهای حزبی یا مذهبی» باشد، در حال نادیده گرفتن ریشه واقعی بحرانهاست. سیاست در دنیای آینده، تنها یک «پوسته» یا «بهانه» خواهد بود. تندروها ممکن است همچنان شعارهای ایدئولوژیک سر دهند، اما در پشت پرده، آنها در حال جنگیدن برای «منابع زیستی» هستند.
ما با حقیقتی روبه رو هستیم که در آن، «بیولوژی» بر «سیاست» غلبه کرده است. زمانی که زمین از طریق گرمایش، خشکسالی و آلودگی، اعلام وضعیت اضطراری کند، بشریت را با واقعیتی روبرو میکند که در آن، یک لیوان آب پاک، ارزشمندتر از هرگونه تئوری سیاسی است و تکهای نان، قدرتمندتر از هرگونه شعار ایدئولوژیک.
کالبدشکافی محرکهای زیستی (موتورهای جنگ)
اگر بخواهیم بفهمیم چرا در آینده جنگهایی زیستی پیش روی ماست، باید از نگاه «سیاستمداران» فاصله بگیریم و از نگاه «زمین» به ماجرا بنگریم. زمین دیگر به طور صامت در حال تحمل تخریبهای انسانی نیست؛ بلکه در حال ارسال پیامهای هشداردهندهای است که در زبان استراتژیک، آنها را «محرکهای خشونت» مینامیم. این محرکها، نه تکبهتک، بلکه به صورت زنجیروار عمل میکنند تا ظرفیت صبوری جوامع را به نقطه صفر برسانند.
۱. تراژدی آب و خاک: از خشکسالی تا نمکزاری
در هر تمدنی، «آب» و «خاک حاصلخیز» دو رکن بنیادین بقا بودهاند. اما امروز، ما با پدیدهای روبرو هستیم که میتوان آن را «مرگ تدریجی زمین» نامید. خشکسالیهای طولانیمدت، تنها به معنای کم شدن آب نیست، بلکه به معنای تغییر نقشه جغرافیایی قدرت است. وقتی رودخانههای بزرگ خشک میشوند یا دولتهای بالادست، جریان آب را برای کشورهای پاییندست میبندند، دیگر بحث «حقوق بینالملل» مطرح نیست؛ بحث «جنگ برای یک قطره آب» است.
اما خطرناکتر از خشکسالی، پدیده «نمکی شدن زمینهای کشاورزی» است. زمانی که خاک نمکی میشود، در واقع «ناپایان» میشود؛ یعنی دیگر هیچ بذری در آن نمیروید. وقتی زمینهای حاصلخیز به بیابانهای نمکی تبدیل شوند، امنیت غذایی یک ملت فرو میپاشد. در چنین شرایطی، گرسنگی دیگر یک پدیده اقتصادی نیست، بلکه یک «بحران امنیتی» است. ملتی که گرسنه است، هر مرزی را میشکند و هر قانونی را نادیده میگیرد تا به تکهای زمینِ سبز دست یابد. در اینجا، خاک دیگر نماد «وطن» نیست، بلکه نماد «بقا» است.
۲. گرمایش زمین: شتابدهنده خشم تودهها
گرمایش زمین را نباید تنها به عنوان یک بحث محیطزیستی یا تغییر در دمای کره زمین دید. در تحلیل استراتژیک، گرما به معنای «افزایش تحریکپذیری» است. گرمای شدید، باعث تخریب محصولات کشاورزی، مرگ دامها و در نهایت، ایجاد موجهای عظیم فقر میشود.
وقتی گرمایش زمین باعث شود بخشهای وسیعی از کره زمین برای سکونت انسان غیرقابل تحمل شوند، ما با پدیدهای به نام «درجه حرارت بحرانی» روبرو میشویم. در این وضعیت، استرسهای زیستی باعث میشوند که تضادهای اجتماعی، مذهبی و قومی که سالها در لایههای زیرین جامعه خفته بودند، ناگهان فعال شوند. گرما، مانند بنزینی است که روی آتش هر نارضایتی کوچکی ریخته میشود و آن را به یک شورش همهجانبه تبدیل میکند.
۳. آلودگیهای جهانی: مرگ اقیانوسها و آسمانهای اسیدی
بحران زیستی تنها به خشکی محدود نمیشود. آلوده شدن اقیانوسها و مرگ زنجیرههای غذایی دریایی، میلیاردها انسانی را که منبع پروتئین خود را از دریا میگیرند، با گرسنگی روبرو میکند. از سوی دیگر، «بارانهای اسیدی» و آلودگیهای شیمیایی، آنچه را که از خاک حاصلخیز باقی مانده است، زهراگین میکنند.
وقتی آسمان دیگر آب حیات نمیبارد و بلکه اسیدی است که هر چه را لمس میکند میسوزاند، و وقتی اقیانوسها به گورستانی از پلاستیک و مواد شیمیایی تبدیل میشوند، بشر به بنبست نهایی میرسد. در این نقطه، دیگر بحث بر سر «حفاظت از محیط زیست» نیست؛ بلکه بحث بر سر تصرف آخرین پناهگاههای پاک زمین است.
جمعبندی :
تمام این عوامل — از نمکی شدن زمینها تا بارانهای اسیدی — در کنار هم یک «محیط استرسزای مطلق» ایجاد میکنند. اینها دیگر مسائل علمی برای دانشمندان نیستند، بلکه «سلاحهای ناخودآگاه» هستند که طبیعت علیه بشریت به کار گرفته است. وقتی نیازهای اولیه (آب، غذا و هوای پاک) از دسترس خارج شوند، مکانیسمهای کنترل اجتماعی (قانون، ارتش و دولت) از کار میافتند. در این فضای خفقانبار، هر تلاشی برای بقا، میتواند به یک درگیری خونین تبدیل شود. ما در واقع داریم شاهد تبدیل شدن «اکولوژی» به «میلیتاریزم» هستیم.
مکانیسم تبدیل «بحران زیستی» به «جنگ نظامی»
بسیاری از تحلیلگران تصور میکنند که گرسنگی یا خشکسالی به طور خودکار منجر به جنگ نمیشود و برای شروع یک درگیری، حتماً باید یک «تصمیم سیاسی» یا یک «رهبر تندرو» وجود داشته باشد. اما این یک اشتباه استراتژیک است. در پارادایم «جنگهای زیستی»، گرسنگی و تشنگی، خودشان «فرماندهان میدان» هستند. وقتی نیازهای بیولوژیک به سطح بحرانی برسند، مکانیسم تبدیل «بحران» به «جنگ» از سه مسیر تخریبگر پیش میرود:
۱. فروپاشی قرارداد اجتماعی و ظهور «قانون جنگل»
هر دولتی بر پایه یک «قرارداد نانوشته» با مردمش استوار است: مردم از قوانین پیروی میکنند و در عوض، دولت امنیت و امکانات اولیه (غذا و آب) را تأمین میکند. اما وقتی خشکسالی گسترده شود و زمینها نمکی گردند، دولت دیگر قادر به اجرای بخش اصلی این قرارداد (تأمین غذا) نیست.
در این لحظه، مشروعیت دولت فرو میپاشد. مردم متوجه میشوند که «قانون» نمیتواند شکم آنها را سیر کند. در نتیجه، جامعه از حالت «نظم مدنی» به حالت «بقاگرایی» (Survivalism) منتقل میشود. در این وضعیت، گروههای کوچکتر، عشایر شهری یا میلیشیهای محلی شکل میگیرند که هدفشان دیگر تغییر نظام سیاسی نیست، بلکه «تصرف منابع» است. یک چاه آب یا یک انبار غله، تبدیل به استراتژیکترین نقطه نظامی منطقه میشود. در اینجا، خشونت دیگر یک «انتخاب سیاسی» نیست، بلکه تنها ابزار موجود برای زنده ماندن است.
۲. پناهندگان اقلیمی: موجهای انسانی به مثابه سلاح
یکی از تکاندهندهترین پیامدهای جنگهای زیستی، پدیده «مهاجرتهای اجباری اقلیمی» است. زمانی که بخشهایی از زمین به دلیل گرمایش یا نمکزاری غیرقابل سکونت شوند، میلیونها انسان مجبور میشوند به دنبال «زمینهای سبز» باقیمانده حرکت کنند.
این جابجاییهای عظیم، هرگز مسالمتآمیز نخواهند بود. وقتی میلیونها انسان گرسنه و مستأصل به مرزهای کشوری برسند که خودش با کمآبی دستوپنجه نرم میکند، برخورد دو طرف حتماً خشونتآمیز خواهد بود. در این سناریو، مرزها دیگر با پاسپورت و ویزا مدیریت نمیشوند، بلکه با «دیوارهای بتنی و مسلسلها» تعریف میشوند.
بحران پناهجویان اقلیمی، باعث میشود که کشورهای پذیرنده نیز به شدت تندرو شوند. ترس از «تمام شدن منابع» در کشورهای پذیرنده، منجر به ظهور راستهای افراطی و ناسیونالیسمهای تهاجمی میشود. در واقع، محیط زیست با بیرون راندن انسانها از سرزمینشان، آنها را به «سربازان ناخواستهی یک جنگ جهانی» تبدیل میکند.
۳. استراتژی «سیاست بر پایه گرسنگی» (Weaponization of Hunger)
در لایه کلانتر، قدرتهای بزرگ متوجه خواهند شد که دیگر نیازی به ارسال ارتشهای عظیم برای تسخیر یک کشور نیست؛ کافی است «منابع زیستی» آن کشور را هدف قرار دهند.
در جنگهای آینده، «سلاح» دیگر فقط موشک و پهپاد نیست؛ بلکه «تکنولوژیهای تغییر آبوهوا»، «آلودهسازی عمدی منابع آب» یا «تخریب زنجیره تأمین بذر» خواهد بود. قدرتهای برتر با ایجاد قحطی مصنوعی در کشورهای رقیب، میتوانند بدون شلیک یک گلوله، دولتها را ساقط کنند و تودهها را به شورش وادارند. در این مرحله، «گرسنگی» به یک سلاح استراتژیک تبدیل میشود و کشورهای ضعیف، به میدان آزمایشگاههای جنگ زیستی تبدیل میگردند.
جمعبندی :
تبدیل بحران زیستی به جنگ نظامی، یک مسیر خطی و اجتنابناپذیر است اگر مدیریت جهانی منابع تغییر نکند. ما با زنجیرهای روبرو هستیم که از «نمکی شدن یک زمین کشاورزی» شروع شده، از «شورشهای محلی» گذشته و به «جنگهای مرزی بر سر منابع» و در نهایت «تغییرات ژئوپلیتیک جهانی» ختم میشود. در این چرخه، انسان دیگر یک «شهروند» نیست، بلکه یک «موجود بیولوژیک» است که در حال جنگیدن برای آخرین قطرهی آب است.
نتیجهگیری و چشمانداز آینده؛ در جستجوی راهی برای بقا
در پایان این کالبدشکافی، باید با یک حقیقت عریان روبرو شویم: بشریت در حال عبور از یک نقطه بازگشتناپذیر است. ما برای قرنها تصور میکردیم که «طبیعت» صحنهای است که انسانها روی آن بازیهای سیاسی و ایدئولوژیک خود را اجرا میکنند؛ اما اکنون متوجه شدهایم که طبیعت، خود «بازیدهنده» اصلی است و ما تنها مهرههایی هستیم که تحت تأثیر قوانین بیولوژیک او حرکت میکنیم.
اگر بخواهیم نگاهی جامع به این تحلیل بیندازیم، متوجه میشویم که تفاوت بنیادین میان «سیاست سنتی» و «مدیریت بقای سیارهای» در چیست. سیاست سنتی بر پایه «توزیع قدرت» است؛ اما مدیریت بقا بر پایه «توزیع منابع» است. در سیاست سنتی، هدف این بود که «چه کسی بر چه کسی حکومت کند»؛ اما در دنیای آینده، تنها هدف این خواهد بود که «چطور میتوان جلوی انقراض تودهها را گرفت.»
آیا راه بازگشتی هست؟
پاسخ به این پرسش، در گرو این است که آیا ما هنوز قادر به تفکر «جهانی» هستیم یا خیر. اگر قدرتها همچنان به همان مدل قدیمی «ناسیونالیسم» و «مرزهای ملی» بچسبند، جنگهای زیستی اجتنابناپذیرند. زیرا خشکسالی، گرمایش زمین و نمکی شدن خاک، پاسپورت نمیشناسند و به ریشه مرزهای جغرافیایی میزنند. در دنیایی که با بحران زیستی روبه روست، «امنیت ملی» یک توهم است؛ زیرا هیچ کشوری نمیتواند در حالی که همسایهاش از گرسنگی میمیرد، در آرامش و امنیت بماند. گرسنگی و تشنگی، دیوارهای بتنی را فرو میریزند و هر نوع نظم داخلی را به هرج و مرج تبدیل میکنند.
بنابراین، تنها راه نجات، جایگزینی «دیپلماسی قدرت» با «دیپلماسی زیستی» است. یعنی جهانی که در آن «یک لیوان آب پاک» و «یک دانه گندم»، ارزشمندتر از تمام ذخایر ارزی و تسلیحات هستهای باشد. ما باید بپذیریم که در برابر خشم طبیعت، تمام ایدئولوژیهای ما — از لیبرالیسم گرفته تا سوسیالیسم و مذهب — تنها پوستههایی هستند که در برابر طوفانهای اقلیمی و قحطیهای بزرگ، به راحتی میشکنند.
سخن نهایی
ما در آستانه دوران جدیدی هستیم که در آن «بیولوژی» آخرین کلمه را خواهد گفت. جنگهای آینده، نه با شعارهای بلند و نه با تئوریهای پیچیده سیاسی آغاز میشوند، بلکه با صدای ترک خوردن زمینهای خشک، مرگ آخرین رودخانهها و سکوت مرگبار زمینهای نمکی شروع خواهند شد.
بشر باید بفهمد که در میدان نبرد با طبیعت، «برنده» وجود ندارد؛ یا همه با هم نجات مییابیم، یا همه با هم در برابر نیازهای بیولوژیک خود شکست میخوریم. زمان آن رسیده است که بفهمیم در دنیای فردا، والاترین آرمان، نه فتح سرزمینها و نه تحمیل تفکرات، بلکه «تأمین بقای نوع بشر» است. چرا که در نهایت، وقتی آخرین درخت قطع شود و آخرین رودخانه خشک گردد، انسان متوجه خواهد شد که نمیتوان «پول» یا «ایدئولوژی» را خورد یا نوشید.
۲۱۶۲۱۶