تغییر عمیق؛ آتش شمس در خرمن مولانا/ آیا بدون شمس، مولانایی وجود نداشت؟ /شمس، مولانا را از دین‌ورزی سرد به گرمای معنویت رساند

تغییر عمیق؛ آتش شمس در خرمن مولانا/ آیا بدون شمس، مولانایی وجود نداشت؟ /شمس، مولانا را از دین‌ورزی سرد به گرمای معنویت رساند

تاریخ: سپتامبر 29, 2026

تغییر عمیق؛ آتش شمس در خرمن مولانا/ آیا بدون شمس، مولانایی وجود نداشت؟ /شمس، مولانا را از دین‌ورزی سرد به گرمای معنویت رساند

اردشیر منصوری،مدرس فلسفه و متون ادبی، گفت:شمس مشوّقِ مولانای مستعد برای رهایی از تکلف‌ها و دین‌ورزی سرد و عبوس، و جهش به جهانِ تجاربِ گرم معنوی بود. شمس آن جرئت را به مولانا داد که از تلقین و تکرار کتاب‌های رسمی و آموزه‌های دیگران گذر کند. مولانا خود نوعی تنگنا در زیست روزمره و دین‌ورزی عوامانه احساس می‌کرد. به روایت پسر مولانا و برخی تذکره‌نویسان، مولانا پیش از شمس اهل ریاضت‌ها و روزه‌گرفتن‌های شدید بود.

به گزارش خبرگزاری پرشین آنلاین مرضیه نگهبان مروی در مقدمه گفت و گویش با اردشیر منصوری در ایبنا نوشت: هفتم مهرماه، روز بزرگداشت شمس تبریزی است؛ همان خورشیدی که از تبریز برخاست و آسمانِ جانِ مولانا را روشن کرد. شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک‌داد تبریزی، عارف نامدار سدهٔ هفتم هجری، از صوفیانی بود که با بی‌اعتنایی به ظاهر و تکیه بر ذوق و حال، مسیری تازه در عرفان ایرانی گشود. او سال‌ها در اقطار مختلف سفر کرد، به خدمت ابدال و اقطاب رسید، مدتی در حلب به ریاضت نشست و سرانجام در بامداد ۲۶ جمادی‌الاخر سال ۶۴۲ هجری قمری به قونیه رسید. همان‌جا بود که دیدارش با مولانا، زندگی این فقیه و مدرس نامدار را برای همیشه دگرگون کرد. آن پیوند شگفت، مولانا را از مجلس درس و وعظ بیرون کشید و به دریای بی‌کران عشق و شهود رساند. ثمرهٔ این دلدادگی، غزلیاتی است که مولانا به نام شمس سرود و مثنوی معنوی که درختِ تنومند همان دگرگونی است. اما همین عشق، حسادت و کینهٔ برخی را برانگیخت؛ تا آنجا که شمس ناچار شد قونیه را ترک کند و سرانجام غیبت او، به معمایی حل‌نشدنی در تاریخ ادب و عرفان بدل شد.به همین مناسبت، در روز بزرگداشت شمس تبریزی، به سراغ اردشیر منصوری، مدرس فلسفه و ادبیات، رفتیم تا از او درباره این عارف بزرگ، راز تأثیرش بر مولانا، و معنای آن دگرگونی عمیق بشنویم.»

****

شمس، مولانا را از دین‌ورزی سرد به گرمای معنویت رساند

اردشیر منصوری

 اگر شمس تبریزی هرگز آن روزِ جمادی‌الثانی ۶۴۲ قدم به قونیه نمی‌گذاشت، امروز از ادبیات عرفانی پارسی چه چیزی کم داشتیم؟ تصور می‌کنید مولانای مدرّس و فقیه، بی این برخورد، هرگز اهل وجد و سماع و شاعری می‌شد؟

پیش‌فرض این سؤال این است که شمس تبریزی وارد قونیه می‌شود و بر مولانا تأثیر می‌گذارد و او را از مدرّس و فقیه به عارفی اهل ذوق، وجد، سماع و شاعری تبدیل می‌کند. این پیش‌فرض به‌طور کلی درست است و من با آن مخالف نیستم. اما گزاره‌ای در پرسش شما مطرح است که گویی «اگر شمس در آن روز خاص، در سال ۶۴۲ هجری، به قونیه نمی‌آمد، چیزی در ادبیات فارسی کم بود، و احیاناً مولانا به این مولانایی که ما می‌شناسیم تبدیل نمی‌شد». اینجا اندکی تفاوت نظر داریم. ما به این نوع گزاره‌ها اصطلاحاً « شرطی خلاف واقع» می‌گوییم. یعنی پرسشی که متضمن فرضی است خلاف آنچه در واقعیت گذشته رخ داده است؛ امری مشروط را فرض می‌کنیم و سپس دربارۀ نتایج آن سؤال کنیم.

مثالی بزنم. فرض کنید شما از جایی عبور می‌کنید و به‌عنوان رهگذر، گیاه یا درختچه‌ای می‌بینید. به آن درختچه آب می‌دهید. در طول یک سال، دو سه بار از آنجا عبور می‌کنید و هر بار به درختچه‌ای که انگار از جریان جاری جویبار دور است، آب می‌دهید. اگر در پایان یک سال آن درخت سرحال باشد و بعد از آبیاری شما رشد قابل ملاحظه‌ای داشته باشد، حق دارید بگویید میان آبیاری من و سرسبزی آن درخت، ارتباطی معنادار و عِلّی برقرار است.

این حرف درست است. اما شرطی خلاف واقع چیست؟ کسی بگوید: اگر آن روز شما از آنجا عبور نمی‌کردید و به آن درخت آب نمی‌دادید، چه بر سر درخت می‌آمد؟ آیا لزوماً خشک می‌شد؟ ما در این‌باره نمی‌توانیم هیچ حرف قطعی بزنیم، چون امکان‌های مختلفی دربارۀ سرنوشت آن درخت وجود دارد. ممکن است شخص دیگری می‌آمد و به آن آب می‌داد. ممکن است بارش قابل قبولی صورت می‌گرفت و بدون آبیاری من و شما هم آن درخت رشد می‌کرد. ممکن است آن درخت خود را با وضعیت کم‌آب منطبق می‌کرد و بقای خودش را با همان مقدار رطوبتِ اندک که از محیط طبیعی می‌گیرد، تضمین می‌کرد. بنابراین به هیچ‌وجه نمی‌توانیم به این سؤال پاسخ منطقی و قطعی بدهیم که اگر من به آن درخت آب نمی‌دادم، چه می‌شد. پس شرطی‌های خلاف واقع، پاسخ علمی قطعی و مشخص ندارند.

برگردیم به سؤال شما: اگر شمس در سال ۶۴۲ هجری قدم به قونیه نمی‌گذاشت، آیا امروز در ادبیات عرفانی چیزی کم داشتیم؟ جواب این است که نمی‌دانیم. پاسخ به این سؤال بسیار مبهم و دشوار است. نمی‌توان به‌راحتی گفت به جای شمس، مولانا شخص دیگری را پیدا می‌کرد و دقیقاً همین مولانا می‌شد. از سوی دیگر نمی‌توان گفت بدون شمس، مولانا هرگز وارد مسیر ادبیات عرفانی نمی‌شد. بنابراین پاسخ من به سؤال نخست، از نظر علمی، «نمی‌دانم» است.

شمس، مولانا را از دین‌ورزی سرد به گرمای معنویت رساند

دگرگونی مولانا در یک دیدار، از «اکابر علما در رکابش پیاده»، به عاشقی بی‌قرار، نمونه‌ای از تأثیر «صحبت» و برکت نگاه یک شیخ کامل است، یا نشان می‌دهد که یک عارف می‌تواند دیگری را از سطح «علم» به سطح «معرفت» ببرد؟ این جهش در تاریخ عرفان ما چه نظیری دارد؟

در پرسش شما چند پیش‌فرض وجود دارد. نخست اینکه پیش از آشنایی با شمس، بزرگانی در رکاب مولانا بودند و او را از مسجد به مدرسه و از مدرسه به منزل همراهی می‌کردند. در این مورد تردیدی نداریم. می‌دانیم که در زمان آن ملاقات خاص میان مولانا و شمس، که تقریباً با ۳۸ سالگی مولانا و حدود ۵۳ سالگی شمس مقارن است، یعنی حدود ۱۵ سال اختلاف سنی میان این دو وجود داشته، مولانای ۳۸ ساله بزرگان و چهره‌های مشهوری در اطراف خود داشته و از شوکت اجتماعی و جایگاه علمی بالایی برخوردار بوده است.

هنگامی که مولانا با شمس آشنا می‌شود، جرقۀ شمس، به‌اصطلاح، آتشی در وجود مولانا می‌زند و مولانا آن شوکت را ترک می‌کند. همراهی و مشایعت علما دیگر برایش مطلوبیت ندارد و صحبت شمس را می‌پذیرد. اما اینکه می‌گویید «به برکت نگاه شیخ کامل»، راستش با این تعبیر مشکل دارم. تعبیر «کامل بودن» برای یک شیخ یا یک شخصیت، در برخی ادبیات عرفانی سابقه دارد. کسانی مانند عزیزالدین نسَفی دربارۀ چنین مفاهیمی سخن گفته‌اند. اما آیا ما لزوماً باید این تعبیر را بپذیریم؟ وقتی شما از من دربارۀ «نگاه شیخ کامل» می‌پرسید، درواقع در پرسش خود فرض گرفته‌اید که شمس شیخ کامل بوده است. ما می‌توانیم این‌گونه به ماجرا نگاه نکنیم.

مراودۀ مولانا و شمس به ما نشان می‌دهد که جا دارد با احتیاط، شمس را بهانه‌ای برای ارتقای جایگاه مولانا و مولانا را هم همدم مغتنمی برای شمی بدانیم، نه اینکه این رابطه را صرفاً مواجهۀ یک طرفۀ یک مرید فرودست با یک مراد فرادست و یک شیخ کامل تلقی کنیم. حتی از نگاه خود مولانا هم به نظر نمی‌آید که شمس الزاماً «شیخ کامل» به معنای مصطلح آن باشد. البته مولانا در توصیف بزرگی شمس هیچ کوتاهی نمی‌کند. اما میان اینکه کسی را بسیار بزرگ و مؤثر بدانیم، با اینکه او را «کامل» بدانیم، تفاوت وجود دارد.

در کامل دانستن هر شخصیتِ انسانی باید احتیاط کرد. انسان، از آن جهت که انسان است، همیشه می‌تواند در معرض خطا، اشتباه، غفلت، ندانستن و جهل قرار داشته باشد و راه برای کامل‌تر شدن او همچنان باز باشد. وقتی کسی را به‌طور مطلق کامل توصیف می‌کنیم، راه رشد را برای او بسته یا دست‌کم متصورناشدنی می‌کنیم.

جالب است که در تعلیمات نخستین اسلامی نیز با چنین نگاهی روبه‌رو می‌شویم. حتی در متون مقدس، انبیا و پیشوایان نیز ادعای کمال برای خود ندارند. انگار وجود کامل، وجودِ خداوند است و دربارۀ هر وجود غیرخدایی بهتر است در نسبت دادن صفت «کامل» احتیاط کنیم؛ از جمله دربارۀ شمس. پس شمس بهانه‌ای است که پیش روی مولانا قرار می‌گیرد؛ بصیرتی دارد و در خرمن مولانا آتشی می‌زند که باعث می‌شود او به جایگاهی برسد که ادبیات عرفانی‌اش واقعاً جهانگیر شده و جایگاه ویژه‌ای در میراث عرفانی و ادبی ایران و جهان پیدا کرده است. اما اینکه همۀ این اتفاق را صرفاً تأثیر یک صحبت، یک نگاه یا برکت نگاه یک شیخ کامل بدانیم، پیشنهاد می‌کنم از این تلقی اجتناب کنیم. تأثیر شمس بر مولانا را باید فهمید. این تأثیر اصلاً کوچک نبود. بااین‌حال، تقلیل هرآنچه در مولانا وجود دارد به برکت یک نگاه شیخ کامل، درخورِ تجدیدنظر است.

اما دربارۀ بخش دیگرِ پرسش شما که گذر از «سطح علم» به «سطح معرفت» بود، معلوم است که با میراث ادبی ما آشنایی ژرفی دارید. بااین‌حال، توصیۀ من این است که فکر نکنیم تفاوت «علم» با «معرفت» در همۀ گفتمان‌ها این اندازه روشن و قطعی است. برای مثال می‌دانیم که این دوگانه پیش از مولانا در آثار عطار نیز مطرح شده است. عطار در بیتی، که فکر می‌کنم در «الهی‌نامه» باشد، می‌گوید:

«زبان علم می جوشد چو خورشید زبان معرفت گنگ است جاوید»!

این نکته مهم است که در نگاه عطار، اتفاقاً «علم» مانند خورشید واضح است و «معرفت» گنگ و ناگفتنی. باید تعمق کرد که عطار چه تلقی از معرفت و علم دارد. اینکه دقیقاً علم چیست و معرفت چیست، در گفتمان‌های ادبی گذشتۀ ما واقعاً نیازمند تأمل و پژوهش مستقل است و در قالب پاسخ به یک سؤال کوتاه نمی‌توانم آن را به‌طور کامل باز کنم. فقط به بهانه‌ی سؤال شما عرض کنم که گاهی امروزه علم و معرفت را به گونه‌ای به کار می‌برند که یکی معادل Science و دیگری معادل Knowledge در نظر گرفته شود؛ دو برابرنهاده در فارسی برای دو واژۀ لاتین. اما آیا در ادبیات گذشته هم همین دو معنا مراد بوده؟ البته نه.

خود شما به عنوانِ یک پرسندۀ آگاه حتماً وقوف دارید که اجمالاً تصور می‌شود «علم» از جنس آگاهی عمومی و اکتسابی است که هر متعلمی در اثر جهد می‌تواند به آن برسد. در مقابل، معرفت انگار امری جوششی و موهبتی است؛ شخص باید استعداد داشته باشد و از جایی دیگر نیز به او موهبتی برسد. با اجمال و تسامح می‌توان علم و معرفت را به معنایی که شاید مراد شماست، این‌گونه تفکیک کرد که علم نوعی قابلیت دسترسی عمومی دارد، اما معرفت انگار امری خاص و واجد جنبۀ شهودی و موهبتی است. اما اینکه بگوییم ناگهان مولانا در اثر یک نگاه از علم به معرفت دسترسی پیدا کرد، باز محل تأمل است.

پس، احتمالاً در پرسش شما معرفت در معنای شناخت قلبی گرفته شده است. با تسامح بسیار زیاد می‌توان گفت معرفت نوعی شناخت حضوری است، درحالی‌که علم شاید حصولی تلقی شود. در این صورت، شما معتقدید که با نگاه شیخ کامل، مولانا از علم، یعنی آنچه در مدرسه به دست می‌آید، به سطح بالاتری از معرفت و شناخت قلبی رسیده است. من با اینکه چنین جهشی را فقط محصول نگاه یک شیخ کامل بدانیم، کمی مسئله دارم. مولانا پس از آشنایی با شمس و آن ملاقات مهم راه درازی پیمود و اتفاقاً همراهی او با شمس نیز چندان طولانی نبود. گرچه آن نگاه و جرقۀ نخستین بسیار باارزش است و قعطاً نقشی انکارناپذیر در تحول و رشد مولانا دارد و برای اینکه مولانا به مولانایی که ما می‌شناسیم تبدیل شود، اهمیت دارد، تقلیل این محصول به همان جرقه و یک عاملِ مشخص، از منظر پژوهشی پسندیده نیست.

ما در تاریخ عرفان خودمان تحول‌های درونی و معرفتی فراوان داشته‌ایم. پیش از مولانا، بزرگان دیگری مانند سنایی، ناصرخسرو و عطار نیز دگرگونی‌هایی را تجربه کرده‌اند. همۀ این تحولات لزوماً از رهگذر آشنایی با یک مراد یا به قول شما شیخ کامل رخ نداده است. گاهی شخص در یک سنی، در اثر انباشت تجربه‌ها، با چیزی مواجه می‌شود که بهانۀ یک دگرگونی نهایی است. از کجا معلوم که اگر شمس نبود، مولانای ۳۸ ساله، که با شمس آشنا شد، در ۳۹ یا ۴۰ سالگی یا در سن دیگری، در اثر تجربه‌ای دیگر، آن جهش را تجربه نمی‌کرد؟ ممکن است چنین اتفاقی می‌افتاد. ما باز با یک شرطی خلاف واقع روبه‌رو هستیم.

پس، من منکر برکت‌هایی که در اثر آن ملاقات پدید آمد نیستم. انکار نمی‌کنم که آشنایی شمس و مولانا بهانۀ مهم و لازمی برای تجلی این برکت‌ها و رسیدن آن‌ها به ما بوده است. اما آیا نمونه‌ای از چنین مواجهه‌ای در تاریخ داشته‌ایم که آشنایی دو شخصیت بزرگ ناگهان باعث تغییر مسیر محسوس و شکوفایی یکی از آن‌ها شده باشد، پاسخ این است که چنین مواردی بسیار کم و نادرند. در تاریخ می‌توان نمونه‌هایی از تأثیرگذاری چنین آشنایی‌هایی یافت. مثلاً گرچه ارسطوی بالغ و بزرگ با افلاطون تفاوت منظری داشت، اما به هر حال مهاجرت پدر ارسطو به آتن و آشنایی او با افلاطون در شکل‌گیری ارسطویی که بعداً می‌شناسیم، بی‌تأثیر نبود؛ گرچه بعدها مسیر فکری آن دو از یکدیگر جدا شد.

یا افلاطون جوان در معرض گفت‌وگو با سقراط قرار گرفت و شخصیت سقراط تأثیر فوق‌العاده‌ای بر این جوان گذاشت. بنابراین در تاریخ داشته‌ایم که آشنایی و تأثیرگذاری یک روح بزرگ یا شخصیت بزرگ بر روحی جوان و جوینده رخ داده باشد. اما عین این رابطۀ عاشقانه‌ای که میان مولانا و شمس شکل گرفت و وجد و حالی که به مولانا دست داد، اینکه دو هم‌نفس و دو هم‌دغدغه به این شکل به هم برسند و در مدت بسیار کوتاهی، شاید چند ماه تا یک سال یا اندکی بیشتر، چنین حالتی میان آن‌ها شکل بگیرد، بسیار نادر یا حتی بی‌نظیر است.

شمس، مولانا را از دین‌ورزی سرد به گرمای معنویت رساند

آیا غزلیات شمس، چه در قالب و چه در سوز و تپش، پیش از آن دیدار در شعر فارسی سابقه داشت؟ به‌نظر شما مولانا با این دیوانِ سراسر آتش، چه دری تازه به روی ادبیات عرفانی پارسی گشود؟

ببینید، از یک جهت هر متن بزرگی منحصر به فرد است. مثلاً می‌توانیم بگوییم شاهنامۀ فردوسی از یک جهت بی‌سابقه و بی‌نظیر است. اما از جهت دیگر، ما شاهنامۀ ابومنصوری که به نثر بود، یا شاهنامه‌های منظوم پیش از فردوسی، از جمله اثر دقیقی و آن هزار بیتی را که به فردوسی به ارث رسیده، داریم. از این جهت، می‌توان گفت پیشینه‌هایی وجود داشته است برای خلق آثاری فاخر و کم‌نظیر. بااین‌حال، با توجه به شکوه و کمال نسبی‌ای که در شاهنامه می‌بینیم، می‌توان گفت هر متن بزرگی به معنایی بی‌نظیر است. دربارۀ حافظ نیز همین‌طور است. آیا پیش از حافظ سابقه‌ای وجود داشته؟ از یک جهت بله. شما می‌توانید رگه‌هایی شعر از اندیشۀ حافظی را در سعدی، خاقانی و حتی عطار ببینید. اما آیا آن حالتِ به‌نسبت کمال‌یافته‌ای که در غزلیات حافظ می‌بینیم، عیناً پیش از او وجود داشته است؟ نه.

غزلیات شمس نیز همین وضعیت را دارد. شور و وجد موجود در غزلیات شمس، اگر نگوییم بی‌نظیر، کم‌نظیر است. اما اگر بخواهیم تبارشناسی کنیم، بله، تبار آنچه در غزلیات شمس وجود دارد، در غزلیات عطار دیده می‌شود و نباید این پیشینه را دست‌کم گرفت. بااین‌حال، عیناً آن روند در غزلیات شمس به اوج می‌رسد؛ غزلیاتی که مولانا در لحظه‌هایی سروده که به اوج وجد می‌رسیده. اما دربارۀ ادامه سؤال: پاسخ من خیلی کوتاه است: بله، می‌توان گفت مولانا آمیختنِ ذوق و وجد عاشقانه با اندیشه‌های عارفانه را که گویا با سنایی و سپیس عطار شروع شده بود، به اوج رساند.

شما می‌توانید ذوق و وجد عاشقانه‌ای داشته باشید که ناظر بر عشق این‌جهانی باشد و هیچ اشکالی هم ندارد. اما در غزلیات شمس، عاشقی با نوعی تفکر عرفانی و الهیاتی درهم می‌آمیزد و این اتفاقاً خطِ تمایزِ آسمان و زمین شکسته می‌شود. ما نمی‌توانیم بگوییم غزلیات شمس صرفاً دربارۀ امر آسمانی است و با احوالِ انسانِ روی زمین نسبتی ندارد. به نظر من، قضیه این است که مولانا در غزلیاتِ شمس پلی می‌زند میان عشق عمومی و عشق فراگیر با عشق آسمانی.

می‌توانیم تعبیر «عشقِ ژرفِ وجودی» را برای آن به‌کار ببریم؛ عشقی که زمین و آسمان را به هم وصل می‌کند. غزلیات شمس اوج نگاه عاشقانه به کل هستی است. هستی نیز در اینجا به معنای مطلق آن در نظر گرفته می‌شود. یعنی آنچه در ادبیات دینی و عرفانی «جانِ جهان» یا خداوند خوانده می‌شود، به‌عنوان وجود مطلق، در این مفهوم جای می‌گیرد. وقتی وجود مطلق را می‌ستاییم، انگار جلوه‌های وجود در عالم را نیز ستوده‌ایم و آن‌ها را موضوع تأملات ذوقی خود قرار داده‌ایم.

اگر بخواهیم فقط از روی ساختار و محتوای سروده‌های مولانا، خط زمانی زندگی او را بازسازی کنیم، دیوان شمس و مثنوی هریک کدام دورۀ زندگی او را روایت می‌کنند؟ به‌نظر شما چرا غزل‌های وصالی و فراقی این‌قدر در دیوان شمس پررنگ‌اند، اما مولانا در مثنوی تقریباً از شمس فاصله می‌گیرد؟

اشاره کردیم که آشنایی شمس و مولانا زمانی اتفاق افتاد که مولانا حدود ۳۸ سال داشت؛ و نیز می‌دانیم سرایش مثنوی از ۵۴ سالگی مولانا آغاز شده است. یعنی مدت‌ها از رفتن و غیبت شمس گذشته بود. پس از آشناییِ اولیۀ آن دو روح بزرگ، در ۳۸ سالگی مولانا، می‌توان گفت در حدود ۳۹ یا۴۰ سالگی، مولانا آغاز تجربۀ فراقی نسبت به شمس است، و هنوز از مثنوی خبری نیست. در همین دوره، به‌تدریج شاهد سرایش غزلیات شمس هستیم.

البته بخشی از آنچه امروز به نام «غزلیات شمس» می‌شناسیم، مربوط به دورۀ وصال است. مثلاً زمانی که فرزند مولانا برای پیدا کردن شمس به حلب و شام می‌رود و از او می‌خواهد به قونیه برگردد. شمس نیز که به‌خاطر جفای یاران مولانا قهر کرده بود، بازمی‌گردد. در دیوان شمس غزل‌هایی از این دوره داریم که فضای شادی و وصال در آن‌ها کاملاً محسوس است؛ مثلاً آن ابیات بلندِ «عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا» مربوط به این مرحله است. غزل‌های وصالی در دیوان شمس کم نیستند.

پس دیوان شمس بازتاب هر دو وضعیت است: هم حضور شمس و هم فراق او. بعد از غیبتِ دوم شمس، زمانی که مولانا دیگر از دستیابی به او به‌کلی مأیوس می‌شود، به سراغ چه کسی می‌رود؟ صلاح‌الدین زرکوب. البته آشنایی مولانا با صلاح‌الدین به این دوره محدود نمی‌شود و از قبل سابقه داشته، اما مولانایی که به شمس وصل بود، شخص دیگری را نمی‌دید. غیبتِ شمس باعث شد مولانا در چهره‌هایی مانند صلاح‌الدین نیز نوری از آن فضای عرفانی نزدیک به شمس را ببیند و مدتی با او مصاحبت کند.

حاصل این مصاحبت‌ها نیز اتفاقاً در دیوان شمس حضور دارد. هنوز از مثنوی خبری نیست. بعد که صلاح‌الدین از دنیا می‌رود، مولانا غزل فوق‌العاده‌ای در رثای او می‌سراید: «ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته، دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته». مولانا دوباره دچار قبض می‌شود و این تجربه‌ها نیز به شکلی در دیوان شمس راه پیدا می‌کنند. در اینجا هم غزل‌های فراقی داریم. مدت‌ها می‌گذرد. مولانا وارد دهۀ پنجم زندگی‌اش می‌شود. پس از دورۀ صلاح‌الدین، در ۵۴ سالگیِ مولاناست که حسام‌الدین چلبی وارد این مرحله از زندگی او می‌شود. حسام‌الدین از مولانا می‌خواهد که مانند آنچه عطار به میراث گذاشته، میراث عرفانی خودش را در میان بگذارد؛ آموزه‌های عرفانی خود را منظوم کند و راهنمایی برای سالکان به جا بگذارد.

اینجاست که مولانا، طبق روایت مشهور، از دستار خود آن ۱۸ بیت نخست «نی‌نامه» را می‌آورد و می‌گوید من چنین کاری را آغاز کرده‌ام، اما این کار چیزی نیست که به‌تنهایی انجام شود. بیا کمک کن تا آن را به سرانجام برسانیم. درحالی‌که سال‌ها از ملاقات شمس و مولانا گذشته است، مولانای ۵۴ ساله سرایش مثنوی را آغاز می‌کند. می‌دانیم که سرایش مثنوی حدود ۱۲ سال طول می‌کشد و این اثر متعلق به این دوره است. برای همین است که در مثنوی، اشارۀ مستقیم به شمس چندان زیاد نیست. در مواردی مولانا به یاد شمس می‌افتد و اشاره‌ای به او می‌کند که البته همان موارد نیز بسیار سوزناک‌اند، اما این اشاره‌ها نادر و مختصرند.

شمس، مولانا را از دین‌ورزی سرد به گرمای معنویت رساند

شمس خود شاعر نبود و بیشتر «مقالات» و سخنان او به ما رسیده است؛ اما تأثیرش بر ادبیات فارسی از هر شاعری سهمگین‌تر بود. رمز این تأثیرگذاریِ بی‌واسطه چیست — شخصیت، سلوک، یا همان نفسِ گرم؟

آنچه از شمس داریم، «مقالات» است؛ البته مقالات به معنای امروزیِ نوشتار نیست، گفتارهای شمس است که دیگران گردآوری کردند. ما مطمئن نیستیم این گفتارها واژه‌به‌واژه همان چیزی باشند که از زبان شمس جاری شده باشد. بااین‌حال، با تصحیحی که استاد موحد از «مقالات شمس» انجام داده‌اند، امروز اعتماد قابل قبولی داریم که متن موجود بسیار نزدیک به سخنان شمس است.

و اما، نفسِ شمس برای همگان خوشایند نبود. او شخصیتی بداشت که به‌راحتی با هر کس انس نمی‌گرفت، حتی با پدر خودش. البته خشونت‌هایی که در بعضی از رمان‌های سال‌های اخیر به شمس نسبت داده شده، به نظرم مبالغه‌آمیز است و پشتوانۀ تاریخی ندارد. باید در نسبت‌دادنِ این مقدار خشونت به شمس احتیاط کرد. البته می‌توان مقداری خشونت را به شمس نسبت داد؛ طبق اظهارات خودش در مقالات، مثلاً در تنبیه دانش‌آموزان، یعنی کسانی که نزد او برای یادگیری قرآن می‌آمدند، بسیار سخت‌گیر بود. بنابراین شمس شخصیتی نبود که با همه گرم و صمیمی باشد. شمس شخصیت خاصی داشت؛ بی‌تاب و جویای حقیقت. به‌خاطر همین بی‌تابی، در هیچ مدرسه‌ای دوام نمی‌آورد و با کسی نیز زیاد صمیمی نمی‌شد. شاید اگر شخصیت معتدل‌تری داشت، حضورش کنار مولانا می‌توانست دوام بیشتری پیدا کند. انگار شمس از آن شخصیت‌هایی است که باید کوتاه و مختصر نزد یک جانِ مستعد حاضر شود، تأثیری بگذارد و غیب شود. به همین دلیل به او «شمس پرنده» می‌گفتند؛ چون هیچ‌جا دوام نمی‌آورد.

شمس شغل‌های مختلفی هم تجربه کرد؛ از معلمی قرآن گرفته تا گچ‌کاری و بندبافی. کارهای مختلفی انجام می‌داد تا دست‌کم معیشت خود را از راهی معمولی تأمین کند و بخش عمدۀ وقت و توانش را صرف سلوک کند؛ سلوکی که کمابیش نمونه‌هایی مشابه در تاریخ داشته است: زندگی قناعت‌گرایانه و صرف وقت بیشتر برای عبادت، وجد و تجربه‌های روحی. بنابراین برای پاسخ کامل به سؤال شما باید جهان فکری شمس، شخصیت او و سلوکش را باز کرد.

 همه شمس را نقطه‌ی تحول مولانا می‌دانند، اما پیش از او زمینه‌های عرفانی در خانواده و تربیت مولانا آماده بود. اگر بخواهید با تکیه بر شواهد تاریخی — به‌ویژه مقایسه‌ی «مجالس سبعه» و «فیه ما فیه» — نشان دهید سهم شمس چه بود، دقیقاً چه چیزی پیش از شمس وجود داشت و شمس چه چیزی به آن افزود؟ 

می‌دانیم که پدر مولانا اهل ذوق و سماع بوده است. در همان سفری که مولانای ۱۲ یا ۱۳ ساله همراه پدرش از بلخ حرکت می‌کند و به حج می‌روند و سپس راهی قونیه می‌شوند، در مسیر قونیه، پدر مولانا از جاهایی عبور می‌کند که خانقاه‌هایی داشته‌اند و حلقه‌های سماع در آن‌ها برگزار می‌شده است. پدر مولانا به آن حلقه‌ها می‌پیوسته است. بنابراین مولانا پیش از شمس نیز در خانواده زمینۀ ذوق، وجد عرفانی و تجربه‌های عرفانی را داشته است. بعد از آن نیز برهان‌الدین محقق ترمذی به دعوت پدر مولانا، که اکنون با خانواده در قونیه مستقر شده بود، از خراسان بزرگ و از بلخ به قونیه می‌آید و تربیت مولانا را برعهده می‌گیرد. برهان‌الدین نیز اهل ذوق و وجد بوده است. پس پیش از شمس نیز زمینۀ تربیت معنوی و عرفانی در مولانا وجود داشته است.

شاهد تاریخی قطعی نداریم که مولانا پیش از ۳۸ سالگی متنی نوشته باشد یا اثر مکتوبی از خودش به جا گذاشته باشد که بتوانیم به‌سادگی با آثار پس از شمس مقایسه کنیم. اگر «مجالس سبعه» و «فیه ما فیه» را در نظر بگیریم، البته با احتیاط و به‌عنوان آثاری که می‌توانند بازتابِ‌ گفتارهای مولانا پیش یا بعضاً پس از آشنایی با شمس باشند، امکان مقایسه‌ای نسبی وجود دارد. در آن صورت می‌توان گفت مولانا در این گفتارها زبان یک فقیه و واعظ را دارد که ضمن آشنایی با عرفان، نوعی غلبۀ اندیشۀ کلامی و فقیهانه در سخنش دیده می‌شود. بعد از شمس، وجه عاشقانه به این وجوهِ کلامی و فقهی اضافه می‌شود و حتی بر آن غلبه می‌کند.

شمس مشوّقِ مولانای مستعد برای رهایی از تکلف‌ها و دین‌ورزی سرد و عبوس، و جهش به جهانِ تجاربِ گرم معنوی بود. شمس آن جرئت را به مولانا داد که از تلقین و تکرار کتاب‌های رسمی و آموزه‌های دیگران گذر کند. مولانا خود نوعی تنگنا در زیست روزمره و دین‌ورزی عوامانه احساس می‌کرد. به روایت پسر مولانا و برخی تذکره‌نویسان، مولانا پیش از شمس اهل ریاضت‌ها و روزه‌گرفتن‌های شدید بود. شاید به عامل جهندۀ کمکی نیاز داشت تا وجد و سماع و تجربۀ عاشقانه را جانشین سلوک زاهدانه کند و برای رهایی نهایی سبکبال شود. شمس آن عامل جهش بود و به قول خود مولانا:

اگر نه عشق شمس‌الدین بُدی در روز و شب ما را فراغت‌ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را

نوازش‌های عشق او لطافت‌های مهر او رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را

۲۱۶۲۱۶