جنگ آمریکا و اسراییل علیه ایران، آزمونی برای بازسازی اعتماد در حکومت و جامعه / جنگ چگونه جامعه را دگرگون میکند؟
جنگ آمریکا و اسراییل علیه ایران، آزمونی برای بازسازی اعتماد در حکومت و جامعه / جنگ چگونه جامعه را دگرگون میکند؟
جنگ فقط برخورد موشکها، ارتشها و مرزها نیست؛ جنگ یک «واقعیت اجتماعی تام» است که همزمان خانواده، اقتصاد، رسانه، اخلاق عمومی، هویت ملی، مناسبات قدرت و حتی زبان روزمره را دگرگون میکند. از منظر جامعهشناسی، هر جنگی افزون بر ویرانی فیزیکی، سازوکارهای همبستگی و شکاف، اطاعت و مقاومت، امید و اضطراب، و نیز بازتعریف «ما» و «دیگری» را فعال میکند.
به گزارش خبرگزاری پرشین آنلاین، به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، مسعود تقیآبادی نوشت: جنگ را معمولاً با صدای انفجار، حرکت موشکها، نقشههای نظامی و صفآرایی ارتشها میشناسند، اما این فقط ظاهر ماجراست. در لایهای عمیقتر، جنگ پیش از آنکه یک رخداد صرفاً نظامی باشد، یک واقعه اجتماعی بزرگ است؛ رخدادی که میتواند نظم زندگی روزمره را بر هم بزند، دولتها را به تمرکز بیشتر قدرت سوق دهد، افکار عمومی را بسیج کند و همزمان اضطراب، شکاف، امید، ترس و فداکاری را در متن جامعه بیدار سازد. از این منظر، جنگ فقط در میدان نبرد اتفاق نمیافتد؛ بلکه در خیابان، خانه، مدرسه، رسانه، بازار، حافظه جمعی و زبان مردم نیز جریان پیدا میکند. به همین دلیل است که جامعهشناسی جنگ میکوشد از سطح تحلیل نظامی فراتر برود و نشان ساختار اجتماعی جنگی، بهویژه اگر به کشوری تحمیل شود، چگونه تمام ساختار اجتماعی را درگیر میکند.
وقتی از جنگ تحمیلی علیه ایران سخن میگوییم، مسئله فقط حمله یا تهدید خارجی نیست. اهمیت ماجرا در این است که چنین وضعیتی چه تغییراتی در درون جامعه ایجاد میکند. جامعه در مواجهه با تهدید خارجی چگونه خود را بازتنظیم میکند؟ فشار اقتصادی و نااطمینانی چه تأثیری بر اعتماد اجتماعی میگذارد؟ رسانهها چگونه در ساختن ادراک عمومی از جنگ نقش دارند؟ و از همه مهمتر، آیا جنگ صرفاً ویران میکند یا همزمان میتواند سازوکارهای تازهای از کنترل، مشارکت، مقاومت و بازآرایی نهادی را نیز پدید آورد؟ پاسخ به این پرسشها نیازمند نگاهی است که جنگ را نه فقط در سطح سیاست و استراتژی، بلکه در بستر جامعه، فرهنگ و زندگی مردم بررسی کند.

جنگ بهمثابه یک واقعیت اجتماعی و نهادی
در سنت جامعهشناسی، جنگ صرفاً رخدادی نظامی نیست؛ بلکه پدیدهای است که مجموعهای از نهادها و روابط اجتماعی را درگیر میکند. چارلز تیلی با این ایده شناخته میشود که «جنگ، دولت را میسازد و دولت، جنگ را». مقصود او این است که نیاز به بسیج منابع، مالیات، نیروی انسانی و سازمان اداری در شرایط جنگی، به تمرکز قدرت و گسترش ظرفیت دولت میانجامد. از این منظر، جنگ میتواند دولت را نیرومندتر کند، اما همزمان خطر تمرکز بیش از حد قدرت و محدود شدن حوزه عمومی را نیز در پی دارد.
از سوی دیگر، امیل دورکیم به ما میآموزد که بحرانهای بزرگ میتوانند نوعی همبستگی مکانیکی یا عاطفی ایجاد کنند؛ وضعیتی که در آن افراد در برابر خطر مشترک، احساس تعلق بیشتری به جمع پیدا میکنند. اما این تنها نیمی از واقعیت است. جامعهشناسان متأخر نشان دادهاند که همین همبستگی میتواند شکننده، موقت و وابسته به ادراک عمومی از عدالت، کارآمدی و صداقت نهادها باشد. اگر مردم احساس کنند بار جنگ ناعادلانه توزیع شده یا حقیقت از آنها پنهان میشود، انسجام اولیه ممکن است جای خود را به بیاعتمادی بدهد.
بر همین اساس، جنگ را باید رخدادی دانست که در آن دولت، جامعه و نهادهای میانجی همزمان زیر فشار قرار میگیرند. دولت ناچار است منابع بیشتری بسیج کند، تصمیمگیری را متمرکزتر سازد و اولویتهای اقتصادی و اداری را بازتعریف کند. اما در همان حال، جامعه نیز منفعل باقی نمیماند. خانوادهها، رسانهها، بازار، نهادهای امدادی، شبکههای محلی و حتی روابط روزمره مردم در معرض بازتنظیم قرار میگیرند. جنگ در این معنا صرفاً یک وضعیت اضطراری نیست، بلکه لحظهای است که در آن ظرفیتهای پنهان و ضعفهای ساختاری جامعه همزمان آشکار میشوند.
جنگ در ذات خود مناسبات زندگی روزمره را مختل میکند. آنچه در سطح کلان بهصورت منازعه نظامی دیده میشود، در سطح خرد خود را در اضطراب خانوادهها، تغییر در الگوهای مصرف، هجوم به بازار کالا و ارز، احتیاط در سرمایهگذاری، اختلال در آموزش و نگرانی از آینده نشان میدهد. افراد جامعه جنگ را پیش از هر چیز در تجربه زیسته خود لمس میکنند. این تجربه ممکن است به صورت ترس از ناامنی، نگرانی از آینده شغلی، دشواری تأمین کالاهای ضروری یا احساس فرسودگی روانی ظاهر شود. بنابراین، تحلیل جامعهشناختی جنگ باید بتواند میان سطح کلان سیاست و سطح خرد زندگی مردم پیوند برقرار کند. بدون فهم این پیوند، جنگ فقط به صورت رخدادی نظامی فهم میشود، حال آنکه اثر واقعی آن در عمق جامعه گسترش مییابد.

جنگ، نابرابری، مشروعیت و فشار بر زندگی اجتماعی
هر جنگی علاوه بر ویرانی مستقیم، میتواند نابرابریهای اجتماعی را تشدید کند. در ظاهر، تهدید خارجی متوجه کل جامعه است، اما در عمل همه گروهها به یک اندازه هزینه آن را نمیپردازند. طبقات فرودست، کارگران، مزدبگیران، بیکاران و گروههای آسیبپذیر معمولاً نخستین کسانی هستند که اثرات تورم، کمبود، اختلال خدمات، کاهش قدرت خرید و نااطمینانی اقتصادی را تحمل میکنند. در مقابل، برخی بازیگران ممکن است در فضای بحران از سوداگری، احتکار، دسترسی ویژه به منابع یا رانتهای پنهان بهرهمند شوند. اینجاست که جنگ فقط یک بحران خارجی باقی نمیماند، بلکه به آزمونی برای عدالت اجتماعی تبدیل میشود.
اگر مردم احساس کنند که فشار جنگ به شکلی ناعادلانه توزیع شده است، یا اگر ببینند کسانی از بحران سود میبرند در حالی که اکثریت جامعه زیر بار هزینهها قرار دارند، آنگاه نارضایتی اجتماعی میتواند افزایش یابد. در چنین شرایطی، حتی اگر جامعه در ظاهر با تهدید خارجی روبهرو باشد، در درون خود با فرسایش اعتماد نیز مواجه میشود. از این منظر، سیاست حمایتی، کنترل قیمتها، شفافیت در تخصیص منابع، مقابله با رانت و حمایت از اقشار فرودست، بخشی از دفاع اجتماعی در زمان جنگ محسوب میشود. جنگ فقط در خطوط مقدم اداره نمیشود؛ در فروشگاهها، بیمارستانها، مراکز خدماتی و سازوکارهای توزیع اقتصادی نیز مدیریت میشود.
در کنار مسئله نابرابری، موضوع مشروعیت سیاسی نیز در زمان جنگ اهمیت مضاعف پیدا میکند. دولتها در شرایط جنگی معمولاً اختیارات بیشتری به دست میآورند: تصمیمگیری متمرکزتر میشود، نظارت افزایش مییابد، محدودیتهایی وضع میشود و اولویتهای عمومی به سمت امنیت سوق پیدا میکند. اما این افزایش قدرت تنها زمانی برای جامعه قابلپذیرش است که با احساس عدالت، صداقت و کارآمدی همراه باشد. مردم در شرایط دشوار ممکن است فشار را تحمل کنند، اما تحمل آنها بیپایان و بیقید و شرط نیست. اگر تصور عمومی این باشد که مسئولان واقعیت را پنهان میکنند، فشارها نابرابر توزیع میشود یا مدیریت بحران دچار آشفتگی و تبعیض است، مشروعیت تصمیمات رسمی آسیب میبیند.
نگاه جامعهشناختی به جنگ به ما میگوید که هیچ جنگی را نمیتوان صرفاً از روی تحرکات نظامی و موازنه قوا فهمید. آنچه سرنوشت یک جامعه را در شرایط جنگی تعیین میکند، تنها قدرت آتش نیست؛ بلکه کیفیت حکمرانی، نحوه توزیع هزینهها، صداقت در اطلاعرسانی، توان نهادها در حمایت از زندگی مردم و ظرفیت جامعه برای جلوگیری از فرسایش درونی است. جنگ تحمیلی علیه ایران، هر شکل و ابعادی که داشته باشد، فقط یک مسئله نظامی یا دیپلماتیک نیست؛ بلکه یک آزمون عمیق اجتماعی است
سرمایه اجتماعی در این نقطه نقشی تعیینکننده دارد. سرمایه اجتماعی به شبکههای اعتماد، همکاری و حمایت متقابلی گفته میشود که افراد یک جامعه را به یکدیگر و به نهادها پیوند میدهد. در شرایط جنگی، این سرمایه میتواند از هر منبع مادی دیگری مهمتر شود. جامعهای که در آن اعتماد عمومی، همکاری مدنی، مسئولیتپذیری اجتماعی و ارتباط مؤثر میان مردم و نهادها وجود دارد، بهتر میتواند فشار روانی و اقتصادی جنگ را مهار کند. در مقابل، جامعهای که در آن شایعه، بیاعتمادی، احساس رهاشدگی و گسست اجتماعی گسترش پیدا کند، حتی بدون فروپاشی نظامی نیز در معرض نوعی تحلیل رفتن درونی قرار میگیرد.
خانواده در این میان یکی از اصلیترین کانونهای تحمل فشار جنگ است. هرچند در روایتهای سیاسی، جنگ اغلب در سطح تصمیمات کلان و عملیات نظامی بازنمایی میشود، اما تداوم زندگی در شرایط بحران بر دوش خانوادهها قرار میگیرد. زنان معمولاً سهم بزرگی در مدیریت عاطفی و معیشتی خانه پیدا میکنند، کودکان در معرض ترس و اختلال روانی قرار میگیرند و سالمندان و بیماران به مراقبت بیشتری نیاز دارند. این بار پنهان جنگ کمتر در تیترها دیده میشود، اما از نظر جامعهشناختی بسیار مهم است، زیرا نشان میدهد که جنگ فقط با تخریب بیرونی تعریف نمیشود، بلکه با فشار تدریجی بر روابط عاطفی، نقشهای خانوادگی و ظرفیت مراقبت نیز معنا پیدا میکند.
حافظه جنگ
هیچ جنگی با توقف درگیری نظامی به پایان کامل نمیرسد. آثار جنگ در حافظه جمعی، در روایت خانوادهها، در ادبیات و رسانه، و در نگرش نسلهای بعدی باقی میماند. جامعهها جنگ را فقط تجربه نمیکنند؛ آن را بازگو و بازتفسیر نیز میکنند. به همین دلیل، جنگ میتواند سالها پس از پایان میدان نبرد همچنان در ذهن جامعه فعال بماند. این تداوم، گاه به شکل زخمهای روانی و گاه به صورت بازسازی مداوم گذشته در حافظه عمومی ظاهر میشود. از منظر جامعهشناختی، اهمیت این مسئله در آن است که حافظه جنگ میتواند هم به منبعی برای یادگیری تبدیل شود و هم به عاملی برای بازتولید اضطراب، خشم یا احساس ناامنی مزمن.
در جامعهای مانند ایران، هر جنگ تحمیلی یا تهدید خارجی ناگزیر بر افق آینده نیز اثر میگذارد. جنگ فقط اکنون را دچار اختلال نمیکند؛ آینده را نیز در معرض تردید قرار میدهد. خانوادهها ممکن است تصمیمهای مهم خود را به تعویق بیندازند، کسبوکارها از سرمایهگذاری بترسند، جوانان نسبت به آینده شغلی و تحصیلی خود دچار بدبینی شوند و حس پیشبینیپذیری اجتماعی کاهش یابد. وقتی نااطمینانی ماندگار شود، جامعه فقط با دشواری معیشت مواجه نیست، بلکه با نوعی کوچک شدن افق زندگی روبهرو میشود.
در چنین وضعیتی، امید به آینده به مسئلهای حیاتی بدل میشود، زیرا بدون چشمانداز قابلباور، فشار جنگ میتواند به فرسایش طولانیمدت روحیه اجتماعی منجر شود. از همین رو، معنای ایستادگی در سطح اجتماعی بسیار فراتر از پایداری نظامی است. ایستادگی واقعی آن است که جامعه بتواند در دل بحران، نظم روزمره خود را تا حد ممکن حفظ کند، از گروههای آسیبپذیر حمایت کند، اجازه ندهد بیاعتمادی و شایعه بر فضای عمومی غلبه کند و برای آینده نوعی افق عقلانی و قابلتصور نگه دارد. اگر جنگ فقط با زبان تخریب و انتقام فهم شود، جامعه در سطح ذهنی و اخلاقی نیز درگیر نوعی فرسایش میشود. اما اگر بتوان در کنار دفاع، بر بازسازی، حمایت اجتماعی، حفظ سلامت روانی و ترمیم پیوندهای انسانی نیز تمرکز کرد، آنگاه امکان عبور از بحران با کمترین آسیب فراهم میشود.
در نهایت، نگاه جامعهشناختی به جنگ به ما میگوید که هیچ جنگی را نمیتوان صرفاً از روی تحرکات نظامی و موازنه قوا فهمید. آنچه سرنوشت یک جامعه را در شرایط جنگی تعیین میکند، تنها قدرت آتش نیست؛ بلکه کیفیت حکمرانی، نحوه توزیع هزینهها، صداقت در اطلاعرسانی، توان نهادها در حمایت از زندگی مردم و ظرفیت جامعه برای جلوگیری از فرسایش درونی است. جنگ تحمیلی علیه ایران، هر شکل و ابعادی که داشته باشد، فقط یک مسئله نظامی یا دیپلماتیک نیست؛ بلکه یک آزمون عمیق اجتماعی است. آزمونی که در آن روشن میشود جامعه تا چه اندازه میتواند زیر فشار تهدید، از فروپاشی اعتماد، گسترش نابرابری و نابودی افق آینده جلوگیری کند. به همین دلیل، فهم جنگ بدون فهم جامعه ممکن نیست؛ زیرا در پایان، این جامعه است که هم هزینه جنگ را میپردازد و هم معنای پس از آن را میسازد.
۲۱۶۲۱۶